Tag: محمدحسین سرآهنگ

از این حسرت قفس روزی دو مپسندید آزادم

در این آهنگ همه چیز در حد کمال است. غزل از غزل‌های عالی بیدل است. بیت‌های شاهد بسیار مناسب مقام است و از بیت‌های خوب این شاعر. من به ذوق خودم این را از شاهکار‌های استاد سرآهنگ می‌دانم. ولی همیشه افسوس می‌خورم که چرا او در اولین بیت، کلمۀ «فریادم» را به سهو، «آوازم» خوانده و به قافیۀ آن آسیب زده است.

گفتنی است که استاد در این آهنگ‌، دو غزل بیدل را ترکیب کرده است. یعنی بیت‌های «گرفتار دو عالم رنگم…» و «علاج خانۀ زنبور…» از غزلی دیگر با همین وزن و قافیه است. این کار در بعضی آهنگ‌های دیگر استاد نیز دیده شده است.

بیدل‌! بنال‌، ورنه در این دامگاه یأس‌

خاموشی‌ات ز خاطر صیاد می‌برد

از این حسرت‌قفس روزی دو مپسندید آزادم‌

که آن نامهربان(۱) صیاد خوش دارد به آوازم‌

یاد آن محمل‌طرازیهای گرد بیخودی‌

کز دلم تا کوی جانان کاروان ناله بود

خبر از خود ندارم‌، لیک در دشت تمنّایت‌

دل گم‌گشته‌ای دارم که از من می‌دهد یادم‌

بیدل‌! از یاد خویش هم رفتم‌

که فراموش کرده‌است مرا؟

گرفتار دو عالم رنگم از بی‌رحمی نازت‌

اسیر الفت خود کن اگر می‌خواهی آزادم‌

نامحرم کرشمۀ الفت کسی مباد

باب ترحّمیم‌، زمانی عتاب کن‌

علاج خانۀ زنبور نتوان کرد بی‌آتش‌

رکاب ناله گیرم تا ستاند از فلک دادم‌

(از اینجا به بعد با بیت «نغمۀ تار نفس بی مژدۀ وصلی نبود / نبض دل تا می‌پرید آواز پای یار داشت» آهنگی اردو شروع می‌شود.)

۱. اصل دیوان بیدل: نازآفرین صیاد

icon-download-02-50-50

 

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست‌؟

شعر: حافظ

آواز: محمدحسین سرآهنگ.

مدت: ۷:۱۵ دقیقه. ناتمام. کیفیت: خیلی خوب

استاد سرآهنگ غزل‌های بسیاری از حافظ نخوانده است. شاید سه چهار آهنگ با شعر حافظ دارد. و یکی از آهنگ‌های خوب او همین است. و حیف که ناقص است.

 

ای نسیم سحر! آرامگه یار کجاست‌؟

منزل آن مَه عاشق‌کُش عیار کجاست‌؟

شبِ تار است و ره وادی ایمن در پیش‌

آتش طور کجا، وعدۀ(۱) دیدار کجاست‌؟

هر که آمد به جهان‌، نقش خرابی دارد

از(۲) خرابات بپرسید که هشیار کجاست‌

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست‌، ولی‌

عیش بی یار مهیا نشود، یار کجاست‌؟

(ناتمام‌)

 

۱. اصل دیوان حافظ: موعد
۲. اصل دیوان حافظ: در

icon-download-02-50-50

 

از جوان حسن سلوک پیر نتوان یافتن

شعر: بیدل

آواز: محمدحسین سرآهنگ

icon-download-02-50-50

از جوان حسن سلوک پیر نتوان یافتن

گوشۀ چشم کمان از تیر نتوان یافتن

طینت کامل‌خرد از تهمت نقصان بری است

رنگ خون هرگز به روی شیر نتوان یافتن

حیف همت گر شود ممنون تحصیل مراد

ای خوش آن آهی کز او تأثیر نتوان یافتن

فقر ما آیینۀ رمز هوالله است و بس

فیض این خاک از هزار اکسیر نتوان یافتن

بی‌عبارت شو که گردد معنی دل روشنت

رمز این قرآن ز هر تفسیر نتوان یافتن

عرض مرا به خدمت آن سیمبر کنید، در دو اجرا

شعر این آهنگ از شادروان صوفی غلام‌نبی عشقری شاعر متأخر افغانستان است. بسیاری از آوازخوانان افغانستان غزل‌های این شاعر وارسته و مردمی را خوانده‌اند، از جمله استاد سرآهنگ که دو سه غزل او را اجرا کرده است. این غزل در دو اجرا، با دو ملودی خوانده شده است. من یکی را «نسخۀ فریب» می‌نامم و دیگری را «نسخۀ تابوت»

Icon Download 02 (50-50)

 

 

 

 

نسخۀ فریب

دلم از بس فریب چشم ترکان ختا دیده‌

فریبم چون دهی نرگس‌! که چشمم چشم‌ها دیده‌

عرض مرا به خدمت آن سیمبر کنید

گر رنجه شد طبیعت او، مختصر کنید

دارم عریضه‌ای‌، شه خوبان‌! جواب کن‌

رحمی به حال عاشق زار خراب کن‌

گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن‌

یعنی که رخ بپوش‌، جهانی خراب کن‌

امشب امید زندگی‌ام نیست تا سحر

فردا سر جنازه‌ام او را خبر کنید

پاره‌های جگرم زینت تابوت کنید

گل مبندید، مبادا که بد آید او را

وقتی که مُردَم‌، از کرم‌، ای داغ‌دیدگان‌

با نعش من ز کوچۀ دلبر گذر کنید

(شب مصرعی از خاطر من گشته فراموش)(۱)

تابوت من آهسته ز کویش گذرانید

چون نیست امیدم که بیایم دگر اینجا

همرنگ ما کسی است که دارد به سینه داغ‌

ما را از این دیار، همین لاله آشناست‌

۱. این مصراع، از این بیت بیدل است: « شب مصرعی از خاطر من گشت فراموش‌ / حسرت چه‌قدر یادم از آن موی کمر داد». استاد سرآهنگ بارها در آهنگ‌هایش، آنجا که مصراعی از شعر را فراموش کرده است، این تک‌مصراع را خوانده است.

Icon Download 02 (50-50)

 

 

 

 

نسخۀ تابوت

عرض مرا به خدمت آن سیمبر کنید

گر رنجه شد طبیعت او، مختصر کنید

امشب امید زندگی‌ام نیست تا سحر

فردا سر جنازه‌ام او را خبر کنید

تابوت من آهسته ز کویش گذرانید

چون نیست امیدم که بیایم دگر اینجا

ز هر جا بگذرد تابوت من، آواز برخیزد

که آه این مرده سنگین می‌رود، سخت آرزو دارد

وقتی که مُردَم‌، از کرم‌، ای داغ‌دیدگان‌

با نعش من ز کوچۀ دلبر گذر کنید

پاره‌های جگرم زینت تابوت کنید

گل مبندید، مبادا که بد آید او را

(در اینجا قدری راگ‌خوانی دارد. دقیقۀ ۱۴:۵۲)

(در اینجا با عبارت «زنده باد ولی جان» محمدولی نوازندۀ طبله را تشویق می‌کند.)(۱)

بس که بی‌کس بود مجنون، بعد مردن دیدمش

یک‌سر تابوت گلگون، یک سرش پروانه‌گون

شاید که بعد مرگ، نگاهش به من فتد

از پیش کوی او گذر آهسته‌تر کنید

۱. محمدولی فرزند استاد نبی‌گل، طبله‌نواز برجستۀ افغانستان که غالباً استاد سرآهنگ را در آهنگ‌هایش همراهی می‌کرده است. استاد در حین چند آهنگ، محمدولی را تشویق می‌کند.

 

 

 

از عزّت و خواری نه امید است و نه بیمم‌

شعر: بیدل

 Icon Download 02 (50-50)

 

 

از عزّت و خواری نه امید است و نه بیمم‌

من گوهر غلتان خودم‌، اشک یتیمم‌

منظور روزگار نگشتیم‌، ایمنیم‌

ما را که برنداشت‌، چه‌سان بر زمین زند؟

سربرهنه نیستم‌، دارم کلاهی چارترک‌

ترک دنیا، ترک عقبا، ترک مولا، ترک ترک

دل نیست بساطی که فضولی رسد آنجا

طور ادبم‌، سرمۀ آواز کلیمم‌

ادب نه کسب عبادت‌، نه سعی حق‌طلبی است‌

به غیر خاک‌شدن‌، هرچه هست‌، بی‌ادبی است‌

چشمی نگشودم که به زخمی نتپیدم

عمری است چو عبرت به همین کوچه مقیمم

بیدل، نیم امروز خجالت‌کش هستی

چون چرخ، سرافکندۀ ادوار قدیمم

 

ای که در دیر و حرم مست کرم می‌آیی، در سه اجرا

شعر این آهنگ از بیدل است و من سه اجرا از آن دارم که در اینجا پیشکش می‌کنم. «نسخۀ قَسَم» در یک طرز اجرا شده است و دو نسخۀ دیگر در یک طرز دیگر. نکتۀ جالب در این آهنگ‌ها دقت نظر استاد در مورد کلمۀ «بی‌بصری» است که باید به صورت مصدری خوانده شود و او نیز چنین می‌خواند، در حالی که ممکن است ما در خواندن آن به خطا رویم و به صورت نکره ادا کنیم. در واقع شاعر نمی‌گوید «لطف تو یک فریادرس بی‌بصر است»، بلکه می‌گوید «لطف تو به فریادِ بی‌بصریِ ما می‌رسد.»

البته در کنار این قضیه، استاد در یکی از این سه اجرا، یک «که» به ابتدای مصراع «به چمن‌سازی آثار صنم می‌آیی» می‌افزاید که اشتباه است و خود او را هم در حین اجرا دچار مشکل کرده است. گویا او به قرینۀ «که» بیت قبل و بعد، به خطا رفته است.

 

نسخۀ قسم

Icon Download 02 (50-50)

ای که در دیر و حرم مست کرَم می‌آیی‌،

دل چه دارد که در این غمکده کم می‌آیی‌؟

جوهر ناز چه مقدار تری می‌چیند

که به حسرتکدۀ دیدۀ نم می‌آیی‌

صمدی، لیک در این انجمن عجزْنگاه‌

به چمن‌سازی آثار صنم می‌آیی‌(۱)

چقدر لطف تو فریادرس بی‌بصری است‌

که به چشم همه کس، دیر و حرم، می‌آیی‌

انتظار تو به هر رهگذرم دارد فرش‌

هر کجا پای نهی‌، تا به سرم می‌آیی‌

به سر من که خاک پای تو ام‌

خاک پای تو را به خود قسم است‌

چه ضرور است کشی رنج وداعم‌، بیدل‌!

می‌روم من به مقامی که تو هم می‌آیی‌

۱. در آهنگ: «که به چمن‌سازی آثار صنم می‌آیی».

 

 

نسخۀ بدون بیت شاهد

Icon Download 02 (50-50)

ای که در دیر و حرم مست کرم می‌آیی‌

دل چه دارد که در این غمکده کم می‌آیی‌؟

جوهر ناز چه مقدار تری می‌چیند

که به حسرتکدۀ دیدۀ نم می‌آیی‌

صمدی‌، لیک در این انجمن عجزنگاه‌

به چمن‌سازی آثار صنم می‌آیی‌

چقدر لطف تو فریادرس بی‌بصری است‌

که به چشم همه کس‌، دیر و حرم‌، می‌آیی‌

ای نفس‌! آمد و رفت هوست داغم کرد

می‌روی سوی عدم یا ز عدم می‌آیی‌؟

انتظار تو به هر رهگذرم دارد فرش‌

هر کجا پای نهی‌، تا به سرم می‌آیی‌

چه ضرور است کشی رنج وداعم‌، بیدل‌

می‌روم من به مقامی که تو هم می‌آیی‌

 

نسخۀ ترکیبی

Icon Download 02 (50-50)
در این آهنگ، استاد سرآهنگ بیتی از یک غزل دیگر بیدل را هم خوانده است و دربارۀ تفاوت قافیۀ دو غزل مطالبی گفته است که در متن آهنگ پیاده شده است.

ای که در دیر و حرم مست کرم می‌آیی‌

دل چه دارد که در این غمکده کم می‌آیی‌؟

ابرها در قدمت ریزش گوهر دارند

فصل نیسانی و سیراب سخا می‌آیی(۱)

(به این قافیه و ردیف حضرت ابوالمعانی چند غزل سراییده. ای که در دیر و حرم مست کرم ـ  میم اینجا رَوِی است ـ می‌آیی. یا اینجا ردیف است. دل چه دارد که در این غمکده کم. کم چه شد میمش؟ پیشتر چه عرض کردم؟ روی. میم روی شد. یای از این، ردیف. ای که در دیر و حرم مست کرم ـ میم اینجا روی است، یا ردیف ـ  می‌آیی / دل چه دارد که در این غمکده کم ـ باز  روی شد، می‌آیی ردیف شد. او بیت دومی که من گفتم از دیگر غزل حضرت ابوالمعانی است. سخا، الف اینجا روی شده است. آنجا میم بود، اینجا الف است. درست است؟ (…؟) بیت خود از همین که مست کرم، از غزلی که روی‌اش میم است (…؟) من از یک غزل دیگر بیت دیگر را اضافه کردم، عرض کردم.)

ای نفس، آمد و رفت هوست داغم کرد

می‌روی سوی عدم، یا ز عدم می‌آیی؟

چه ضرور است کسی رنج وداعم، بیدل

می‌روم من به مقامی که تو هم می‌آیی

۱. این بیت از غزلی با این مطلع است: « باز از دل به سوی دیدۀ ما می‌آیی‌ / ای دل و دیده فدایت‌! ز کجا می‌آیی‌؟» این غزل در متن غزلیات بیدل چاپ کابل نیست، ولی در جلد دوم این کلیات، در بخش «خیر مقدم» آمده است.

بیا بیا محبوب من

این آهنگ حالت ترانه و تصنیف دارد. بندی از یک مخمس خوانده می‌شود و سپس عبارت «بیا بیا محبوب من» به صورت ترجیع‌وار تکرار می‌شود. استاد سرآهنگ در این سبک آوازخوانی فقط چند آهنگ دارد. متأسفانه شاعر و متن دقیق این مخمس نیافتم.

Icon Download 02 (50-50)

عرق‌افشان که تو ای شوخ‌پسر می‌آیی

دست چون بهلۀ ترکان به کمر می‌آیی

جامه‌ای سبز چو شمشاد به بر می‌آیی

چهره‌افروخته چون گل به نظر می‌آیی

از شکار دل گرم که دگر می‌آیی؟

بیا بیا بیا، محبوب من، بیا بیا بیا محبوب من

جان پاک از تن ابرار‌ نیاید بیرون(۱)

از صدف گوهر شهوار نیاید بیرون

حرف مهر از لب دلدار نیاید بیرون

بوی گل از در گلزار نیاید بیرون

به صفایی که تو از خانه به‌در می‌آیی

بیا بیا بیا، محبوب من، بیا بیا بیا محبوب من

جَیب ما پاره چو گل پیش تو هرچند شود

نیست ممکن به دلت ریشۀ ما بند شود

چه توان کرد که خاطر ز تو خرسند شود؟

به چه تدبیر کسی از تو رجامند شود؟

از شکار دل گرم که دگر می‌آیی؟(۲)

بیا بیا بیا محبوب من، بیا بیا بیا محبوب من

(ناتمام)
۱. استاد «اِبرار» خوانده است، ولی درست آن «اَبرار» است، یعنی وارستگان.
۲. در اینجا مصراع آخر بند اول تکرار شده است و به نظر می‌رسد که اشتباه باشد.

شش آهنگ در یک طرز، از استاد سرآهنگ

۱. گلدستۀ نزاکت حسنت که بسته است

۲. ای نور دیده، دیدۀ تو دیده دیده‌ام

۳. دیگر به هجر یار مکن امتحان من (نسخۀ فراق)

۴. دیگر به هجر یار مکن امتحان من (نسخۀ گریه)

۵. آسودگان گوشۀ دامان بوریا

۶. از مردم زمانه ز بس حیله دیده‌ام

یکی از شیرین‌کاری‌های استاد سرآهنگ، خواندن چند شعر در یک ملودی (طرز) است. شاید می‌خواسته است چند شعر را در یک طرز امتحان کند، یا با ملودی‌های ثابت، آهنگ‌های بیشتری خوانده باشد. یا فقط قصد تنوع داشته است. هر چه هست، این آهنگ‌ها وقتی در کنار هم شنیده می‌شوند، لطفی دارند.

در بین آثاری که من دارم، پنج آهنگ «گلدستۀ نزاکت حسنت که بسته است»، «دیگر به هجر یار مکن امتحان من» (در دو اجرا)، «ای نور دیده، دیدۀ تو دیده دیده‌ام» و «آسودگان گوشۀ دامان بوریا» در یک طرز خوانده شده است. من این طرز را خیلی خوش دارم و اکنون هر پنج آهنگ را یکجا منتشر می‌کنم.

 

 

گلدستۀ نزاکت حسنت که بسته است

شعر: بیدل. اجرای خانگی. ناتمام

گلدستۀ نزاکت حسنت که بسته است‌؟

کز بار جلوه رنگ بهارت شکسته است‌

از قطره تا محیط تسلّی سراغ نیست‌

آسودگی ز کشور ما رخت بسته است‌

(در اینجا استاد به تناسب مصراع «آسودگی ز کشور ما رخت بسته است» می‌گوید «حالا برای از این‌ها چه می‌خوانم‌؟» و چند بیت سیاسی می‌خواند.)

ز طبل و کرّ و نای سلطنت آواز می‌آید

که دنیا بیش از این چیزی ندارد، ترک شاهی کن‌ (بیدل)

سر شب سر قتل و تاراج داشت‌

سحرگه نه تن سر، نه سر تاج داشت‌

به یک گردش چرخ نیلوفری‌

نه نادر به‌جا ماند و نه نادری‌

(ناتمام)

 

ای نور دیده‌! دیدۀ تو دیده دیده‌ام‌

شعر از رحمت بدخشی است و در آن با کلمۀ «دیده» با اشکال گوناگون هنرنمایی شده است. افزون بر این که خود استاد نیز بیت‌های بسیاری که «چشم» و «دیده» در خود دارد، در آهنگ درج کرده است، چنان که رسم اوست.

تو را نه من به غلط نور دیده می‌گویم‌

قسم به نرگس مستت که دیده می‌گویم‌

ای نور دیده‌! دیدۀ تو دیده دیده‌ام‌

گردیده‌ام من، نه چنین دیده دیده‌ام(۲)

با چشم کبود می‌برد دل‌

این فتنه بلای آسمانی است‌

گر دیده سوی دیدۀ تو دیده وا کند

گر دیده‌ام‌، به دیدۀ دزدیده دیده‌ام‌

صد نگه جایی که او باشد به هر سو می‌کنم‌

تا به تقریبی، نگاهی جانب او می‌کنم‌

تا چشم من به چشم آن پری‌چشم افتاد

از هر طرفی به چشم من چشم افتاد

خوش آن ساعت که تو مشغول بودی دوش در بازی‌

که من هم از تو پنهان با تو می‌کردم نظربازی‌

هر دیده دیده، دیده در ایام دیده‌ای‌

لیک همچو دیدۀ تو نه من دیده دیده‌ام‌(۳)

تا درون باغ چشم من به چشم گل فتد

گل فتد در چشم من‌، گر چشم من بر گل فتد

رحمت به دیده دیدۀ هر دیده دیده گفت‌

کم دیده‌ام چو دیدۀ تو نور دیده‌ام‌

۱. دربارۀ این شاعر و متن کامل و دقیق شعر اطلاعات خوبی ندارم. این قدر می‌دانم که او از شاعران متأخر افغانستان بوده است و فرزندش با عنوان «استاد بدخشی» احتمالاً زنده است. حسیب‌الله فضل در وبلاگ خود مطلبی در این مورد نوشته است و چند بیت از غزل را به این صورت نقل کرده‌است که البته به این نقل هم اطمینان کامل نیست.
ای نور دیده دیدهٔ تو دیده دیده ام
گردیده دیده ام نه چنین دیده دیده ام
کی دیده سوی دیده تو دیده واکند
گر دید هم به دیده دزدیده دیده ام
گردیده ام در عالم و هر دیده دیده ام
چون دیدهٔ تو دیده کجا دیده دیده ام
رحمت بدیده دیده هر دیده دید و گفت
کم دیده ام چو دیدهٔ تو نور دیده ام
نشانی:
http://www.afghanpedia.com/projects/libraries/articles/getarticle.jsp?article=38
۲. این مصراع در اصل گویا چنین است: گر دیده دیده‌ام، نه چنین دیده دیده‌ام.
۳. به نظر می‌رسد که در اصل چنین بوده باشد: لیکن چو دیدۀ تو نه من دیده دیده‌ام

 

دیگر به هجر یار نباشد توان من‌ (نسخۀ فراق)

شعر: ندیم کابلی

فراق، آنچه به من می‌کند سزاوارم

چرا که قدر وصال تو را ندانستم

دیگر به هجر یار نباشد توان من

یارب مکن به دوری او امتحان من

یارب مکن به بار دگر امتحان ما

برداشتیم پیش تو دست دعا، بس است (بیدل)

می‌توان داد به من خدمت خیاطی خویش

که به بالای تو عمری است نظر دوخته‌‌ام

نه هجران دانم و نی وصل، بیدل، این قدر دانم

که الفت عالمی را داغ کرد، آتش به بنیادش(۱) (بیدل)

من به حسرت دورگرد و مدعی مغرور وصل

ای محبت، خاک بر سر باد تأثیر تو را

هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق

کسی که بد نکند، روز بد نخواهد دید

بدخواه کسان هیچ به مقصد نرسد

یک بد که کند تا به خودش صد نرسد(۲)

من نیک تو خواهم و تو بدخواهی من(۳)

تو نیک نبینی و مرا بد نرسد

نمک و سودۀ الماس شبیه‌‌اند به هم

به غلط هر که خورَد جان به سلامت نبرد

به خمّ باده نمک محتسب ز خامی کرد

به اهل میکده آخر نمک‌حرامی کرد

من‌بعد بوسه‌ای ز لب شکّرین تو

کردم اگر سؤال، بزن بر دهان من

تا مرا می‌خواستی، از جان، می‌خواستم تو را(۴)

تو نخواهی، من نخواهم، ای نگارا! جنگ نیست

دلگیر گشته باز ز من دلستان من

آیا کسی چه گفته به او از زبان من؟(۵)

شکایتی که رقیب از زبان من به تو گفت

ز دوری تو بمیرم اگر خبر باشم

رقیب گفت که «دو سه روزه می‌روم به سفر»

دعاش کردم و گفتم «هزار ساله روی»(۶)

بسیار معتبر شده پیشت رقیبِ سگ

آخر چرا نگاه تو آدم‌شناس نیست؟

دنیا همه چیز خود به ما داد ولی

چیزی که از او گرفتیم عبرت بود(۷)

تکبر به مردم زیان می‌رسانَد

ضررها به پیر و جوان می رسانَد

(گویا استاد ادامۀ این شعر را از خاطر می‌برد.)

مغرور به آن مشو که خوانی ورقی

زان روز حذر کن که ورق برگردد

شهی که تاج مرصّع صباح بر سر داشت

نماز شام ورا خشت زیر سر دیدم(۸)

۱. استاد «محبت عالمی را داغ کرد…» خوانده است
۲. در اصل چنین است: یک بد نکند تا به خودش صد نرسد.
۳. در اصل این است: من نیک تو خواهم و تو خواهی بد من.
۴. گویا در اصل این است: تا مرا می‌خواستی، می‌خواستم از جان تو را. شاعرش را نشناختم.
۵. این بیت، در اصل غزل ندیم، بیتِ دوم است. یعنی غزل دو مطلع پیاپی دارد به سبک بعضی غزل‌های بیدل.
۶. گویا در اصل چنین است: رقیب گفت: «دو سه روزه می‌روم به سفر / دعاش کردم و گفتم «هزار ساله روی»
۷. گویا در اصل چنین است: چیزی که گرفتیم از او، عبرت بود.
۸. دربارۀ این بیت در آهنگ «الا ای برچیده‌‌‌‌‌‌‌دامان، سرو آزادم» توضیح داده‌ام.

 

دیگر به هجر یار نباشد توان من‌ (نسخۀ گریه)

 دور از تو گریه هم نتوانم به کار کرد

ترسم که سیل اشکم از این دورتر برد

دیگر به هجر یار نباشد توان من

یارب مکن به دوری او امتحان من

یارب مکن به بار دگر امتحان ما

برداشتیم پیش تو دست دعا، بس است (بیدل)

دوری یاران همدم آفت جان بوده است

درد بی‌درمان که می‌گویند، هجران بوده است

گفتی‌: شب فراق تو بی ما چه می‌کنی‌؟

قربان شوم تو را، به خدا گریه می‌کنم‌

الهی سیه باد روز فراق

که یاران ز یاران جدا می کند

فراق تو، ای مایۀ شادی‌ام

چه گویم که با ما چه‌ها می‌کند

دلگیر گشته باز ز من دلستان من

آیا کسی چه گفته به او از زبان من؟

شکایتی که رقیب از زبان من به تو گفت

ز دوری تو بمیرم اگر خبر باشم

(از اینجا بلافاصله آهنگ پشتو «لوگر سو» شروع می‌شود. آن آهنگ را به صورت مستقل ذخیره کرده‌ام.)

 

آسودگان گوشۀ دامان بوریا

شعر این آهنگ از بیدل است. متأسفانه کیفیت صدا هیچ خوب نیست.

آسودگان گوشۀ دامان بوریا

مخمل خریده‌اند ز دکان بوریا

فرش من بوریه و فرش توانگر قالین

شیر قالین دگر و شیر نیستان دگر است

بر گیرودار اهل جهان خنده می‌زند(۱)

رند برهنه‌پای بیابان بوریا

لب‌بستۀ حلاوت کنج قناعتیم

نی بی‌صداست در شکرستان بوریا

سیرچشمی، ذرّۀ مِهر قناعت بودن است

پیش مردم اندکی، در چشم خود بسیار باش (بیدل)

وقت فتادگی مشو از دوستان جدا

این است نقش مسلک یاران بوریا

می‌توان در کلبۀ ما هم شبی را روز کرد

بوریا گر نیست، نقش بوریا افتاده است

خود بیا و حال ما بنگر که در ملک فنا

روزگار ما ز روز و شب جدا افتاده است

کلبه بر هم زن، نقوش بوریا را محو کن

در بساط فقر ما بنگر چه‌ها افتاده است(۲)

بی‌باک پا منه به ادبگاه اهل فقر

خوابیده است شیر نیستان بوریا

سربرهنه نیستم، دارم کلاهی چار ترک

ترک دنیا، ترک عقبا، ترک مولا، ترک ترک

۱. استاد «خنده می‌زند» خوانده است.
۲. از این سه بیت، بیت اول از شاعری ناشناس است و دو بیت دیگر از بیدل. داستان سرایش آن‌‌ها نیز چنین است: «روزی یکی از ارادتمندان، به محضر شاه فاضل (مرشد بیدل) معروض داشته بود که کلبۀ وی را به ورود خویش منوّر گرداند.  این بیت را نیز در آن معروضه ضمیمه نموده بود:
می‌توان در کلبۀ ما هم شبی را روز کرد
بوریا گر نیست، نقش بوریا افتاده است
شاه به بیدل اشاره فرمود تا آن معروضه را جواب دهد و واضح گرداند که ما را جهانی است که حتی نقش بوریا نیز در آن راه ندارد و نمی‌توانیم از این جهانی که آن را با جمعیت دل ساخته‌ایم، جدا شویم. بیدل بدون تأمل این اشعار را منظوم گردانید و به حضور شاه خواند و مورد تحسین و آفرین گردید:
خود بیا و حال ما بنگر که در ملک فنا
روزگار ما ز روز و شب جدا افتاده است
کلبه وسواس است و نقش بوریا زنگار طبع
کارِ ما با شیوۀ صدق و صفا افتاده است
بوریا و کلبه را در عالم ما بار نیست
هر کجا ماییم، نقش مدّعا افتاده است
کلبه آتش زن، نقوش بوریا را محو کن
در بساط فقر تا بینی چه‌ها افتاده است
تا نخواهد سوخت، از ما بر نخواهد داشت دست
نیستی ما را چو آتش در قفا افتاده است.» (خلیل‌الله خلیلی، فیض قدس، احوال و آثار میرزا عبدالقادر بیدل، تهران: مؤسسۀ انتشارات عرفان، ۱۳۸۶، صفحۀ ۴۷)
گفتنی است که استاد سرآهنگ بیت‌های بیدل را با اندکی تفاوت خوانده است.

 

از مردم زمانه ز بس حیله دیده‌ام

شعر این آهنگ را در یکی از صفحات وب به نام بیژن ترقی دیدم. ولی صحت این انتساب البته قابل تحقیق است. آهنگ یک اجرای خانگی است و ناقص است. فقط یک بیت از غزل اصلی و سه بیت شاهد برای آن خوانده شده است. احتمالاً‌بقیۀ آن ضبط نشده یا پاک شده است.

از مردم زمانه ز بس حیله دیده‌ام

چون آهوان ز سایۀ خود هم رمیده‌ام

در این زمانه دورنگی خوش است و بلهوسی

مدام خون خورد آن عاشقی که یکرنگ است

مرا به روز قیامت غمی که هست این است

که روی مردم دنیا دوباره می‌بینم

زمانه کج‌روشان را به بر کشد بیدل

هر آن که راست بود خار چشم افلاک است

عنبرین‌مویی مرا دیوانه کرد، در شش اجرا

آهنگ «عنبرین‌مو»، حاصل یک تجربۀ عشقی در زندگی استاد است. از این روی حس و حال و سوز و گداز خاصی دارد. این از آهنگ‌های ماندگار استاد است. همه چیز در آن عالی است. شعر از واقف لاهوری است و اجراهای متعددی از آن وجود دارد که من شش تا از آن‌ها را دارم و هیچ بعید نیست که نسخه‌های دیگری نیز موجود باشد.

اجرای معروف آن همان «نسخۀ صنم» است که از بهترین‌های استاد است و از نظر موسیقی بر همه اجراهای دیگر برتری دارد. ولی من «نسخۀ رشته» را بسیار ‌پسندم که در برنامۀ «د آهنگونو محفل» (محفل آهنگ‌ها) رادیو کابل با گردانندگی عبدالوهاب مددی اجرا شده است. در این اجرا هم شعرهای زیبایی خوانده شده و هم هنرنمایی‌های آوازی خوبی رخ داده است. در سخنان ابتدای برنامه، استاد قصۀ پیدایش این آهنگ و ارتباط آن با عشق «عنبرین‌مو» را هم بازگفته است. فایل آن را هم در اینجا گذاشته‌ام.

گذشته از این‌ها، چهار اجرای دیگر هم هست که بعضی رادیویی است و بعضی خانگی. شنیدن آن‌ها هم خالی از لطف نیست.

نسخۀ صنم

Icon Download 02 (50-50)

عنبرین‌مویی مرا دیوانه کرد

یاسمن‌بویی مرا دیوانه کرد

ای مسلمان‌! به فریادم رسید

طفل هندویی مرا دیوانه کرد

هندو صنمی که دل به نامش دادم‌

مرغ دل خویش بسته به دامش دادم‌(۱)

گفتم که به من رام شود، رام نشد

هر چند قسم به «رام‌رام»‌اش دادم

فکر زنجیری کنید ای عاقلان‌!

بوی گیسویی مرا دیوانه کرد

پیش هر بیگانه گویم راز خود

آشنارویی مرا دیوانه کرد

می‌زنم خود را به آتش بی‌دریغ‌

آتشین‌خویی مرا دیوانه کرد

از حرم لبیک‌گویان می‌روم‌

جذبۀ کویی مرا دیوانه کرد

واقف از میخانه و مسجد نیم‌

چشم و ابرویی مرا دیوانه کرد

۱. استاد همین گونه می‌خواند، ولی وزن مشکل دارد. شاید در اصل «مرغ دل خود…» بوده است.

 

نسخۀ رشته

دانلود سخنان پیش از آهنگ:

Icon Download 02 (50-50)

دانلود متن آهنگ:

Icon Download 02 (50-50)

در این اجرا برخلاف متن دیوان و دیگر اجراها، بیت اول با مصراع «یاسمن‌بویی مرا دیوانه کرد» شروع شده است.

یاسمن‌بویی مرا دیوانه کرد

عنبرین‌مویی مرا دیوانه کرد

یک سر رشته به دست من و یک سر با دوست

سال‌ها بر سر این موی کشاکش داریم

شب خیال تو کشیدم به بر خویش و سحر

بسترم بوی سر زلف تو می‌داد هنوز

فکر زنجیری کنید ای عاقلان

بوی گیسویی مرا دیوانه کرد

مگر صبا ز سر کوی دوست می‌آید

که از زمین و زمان بوی دوست می‌آید

ای مسلمانان به فریادم رسید

طفل هندویی مرا دیوانه کرد

می‌زنم خود را به آتش بی‌دریغ

آتشین‌خویی مرا دیوانه کرد

روی تو خوب، خوی تو بد، آه، چون کنم؟

ای کاش همچو روی تو می‌بود خوی تو

ز دست لطف و عتابت در آتش و آبم

بهشت و دوزخ من کرده‌اند خوی تو را(۱) (بیدل)

گریه گر شد بی‌اثر، از نالۀ ما کن حذر

آب ما خون گشت، اما آتش ما آتش است (بیدل)

پیش هر بیگانه گویم راز خود

آشنارویی مرا دیوانه کرد

حسن و نظر پاک به هم یار قدیم‌اند

تا کی بود از روی تو نومید نگاهم؟

همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع

قصۀ ما دو سه دیوانه دراز است هنوز

مطرب، نفست زمزمۀ لعل که دارد؟

در نالۀ نی می‌زند امروز شکر موج(۲)

از حرم لبیک‌گویان می‌روم

جذبۀ کویی مرا دیوانه کرد

واقف از میخانه و مسجد نیم

چشم و ابرویی مرا دیوانه کرد

با چشم کبود می‌برد دل

این فتنه بلای آسمانی است

(در اینجا استاد می‌خواهد بیتی با شروع «دو ابرویت…» بخواند ولی آن را به خاطر نمی‌آورد و طوری می‌پیچاند که محسوس نباشد.)

ای بت دیده‌درا، دیده درآ

مردمی شو، ز در دیده درآ

با چشم کبود می‌برد دل

این فتنه بلای آسمانی است

اندکی پیش تو گفتم غم دل، ترسیدم

که دل‌آزرده شوی، ورنه سخن بسیار است(۳)

سخن کوتاه سازم، بس دراز است(۴)

دمی بی روی جانان زندگانی

بود مرگ نمایان زندگانی

(استاد بیت «اندکی پیش تو گفتم…» و شعر بعدی را به مناسبت پایان‌یافتن وقت برنامه خوانده است. در بعضی آهنگ‌های دیگر هم این کار را کرده است.)
۱. اصل دیوان بیدل: ز دست لطف و عتابت در آتش و آبیم : بهشت و دوزخ ما کرده‌اند خوی تو را.
۱. استاد چنین می‌خواند: کز نالۀ نی می‌زند امشب، شکر موج.
۲. استاد چنین می‌خواند: نی که دل آزرده شوی…
۳. قدری مبهم خوانده شده است. در درستی متن پیاده شده تردید دارم.

 

نسخۀ تغافل

Icon Download 02 (50-50)

عنبرین‌مویی مرا دیوانه کرد

یاسمن‌بویی مرا دیوانه کرد

فکر زنجیری کنید ای عاقلان‌!

بوی گیسویی مرا دیوانه کرد

ای مسلمان‌! به فریادم رسید

طفل هندویی مرا دیوانه کرد

دیدی از دورم و دانسته تغافل کردی‌

خوب کردی که تو را خوب تماشا کردم (شوکتی اصفهانی‌)

پیش هر بیگانه گویم راز خود

آشنارویی مرا دیوانه کرد

از حرم لبیک‌گویان می‌روم‌

جذبۀ کویی مرا دیوانه کرد

 

نسخۀ خیال

Icon Download 02 (50-50)

این یک اجرای خانگی است. قبل از آن یک قطعه راگ Matoja (نوای قمری) خوانده شده‌است و پیوسته به آن، این آهنگ.

عنبرین‌مویی مرا دیوانه کرد

یاسمن‌بویی مرا دیوانه کرد

فکر زنجیری کنید ای عاقلان

بوی گیسویی مرا دیوانه کرد

خیال حلقۀ زلف تو ساغری دارد

که رنگ نشئۀ آن نیست جز پریشانی

ای مسلمانان، به فریادم رسید

طفل هندویی مرا دیوانه کرد

هندو صنمی که دل به نامش دادم‌

مرغ دل خویش بسته به دامش دادم‌(۱)

گفتم که به من رام شود، رام نشد

هر چند قسم به «رام‌رام»‌اش دادم

هندویی دیدم که مست از عشق بود

گفتمش: زین گفتگویت چیست سود؟

در جوابم گفت آن زناردار

نیست در دستم عنان اختیار

رشته‌ای در گردنم افکنده دوست

می‌برد هر جا که خاطرخواه اوست

از حرم لبیک‌گویان می‌روم

جذبۀ کویی مرا دیوانه کرد

به وعظ می‌روم و زار زار می‌گریم

بدین بهانه ز هجران یار می‌گریم (مجنون رفیقی هروی)(۱)

می‌زنم خود را به آتش بی‌دریغ

آتشین‌خویی مرا دیوانه کرد

(ناتمام)

۱. استاد همین گونه می‌خواند، ولی وزن مشکل دارد. شاید در اصل «مرغ دل خود…» بوده است.
۲. شعر از مجنون هروی خوشنویس دورۀ تیموری است. ابتدای بیت را استاد چیزی دیگر می‌خواند که قدری مبهم است. شاید «از حرم می‌روم…» می‌خواند.

 

نسخۀ آشنا

Icon Download 02 (50-50)

(اجرای خانگی)

عنبرین‌مویی مرا دیوانه کرد

یاسمن‌بویی مرا دیوانه کرد

ما به کس آشنا نمی‌گردیم

گر شدیم آشنا، نمی‌گردیم

ای مسلمانان، به فریادم رسید

طفل هندویی مرا دیوانه کرد

ز عمر خویش برخوردار باشی

به شرط این که با من یار باشی

پیش هر بیگانه گویم راز خود

آشنا رویی مرا دیوانه کرد

 

نسخۀ دوگانه

Icon Download 02 (50-50)

(اجرای خانگی با همراهی یکی از حاضران مجلس)

عنبرین‌مویی مرا دیوانه کرد

یاسمن‌بویی مرا دیوانه کرد

ای مسلمانان، به فریادم رسید

طفل هندویی مرا دیوانه کرد

واقف از میخانه و مسجد نیم

چشم و ابرویی مرا دیوانه کرد

عنقا سر و برگیم، مپرس از فقرا هیچ

شعر این آهنگ از بیدل است. بیدل دو غزل در این طرح دارد، یکی «جان هیچ و جسد هیچ و نفس هیچ و بقا هیچ» و دیگری همین «عنقا سر و برگیم، مپرس از فقرا هیچ.» شعرهای آهنگ حاضر، از این دو غزل گلچین شده است. گفتنی است که استاد سرآهنگ در آهنگی دیگر، شعر «جان هیچ و جسد هیچ…» را هم خوانده است، باز هم با گلچینی از دو غزل.

Icon Download 02 (50-50)

عنقا سر و برگیم‌، مپرس از فقرا هیچ‌

عالَم همه افسانۀ ما دارد و ما هیچ‌

آن را که جای نیست‌، جهان جمله جای اوست‌(۱)

درویش‌، هر کجا که شب آید سرای اوست‌

بی‌خانمان که هیچ ندارد به جز خدا،

او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست‌ (سعدی)

نی جنون رسا، نه عقل درست‌

سخت ناقابلم‌، چه می‌پرسی‌؟

اعتبارات جهان پوچ است، من هم بعد از این‌ (۱)

جمع سازم احتیاج و نامش استغنا کنم (بیدل‌)

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشۀ چشمی به ما کنند؟ (حافظ)

شهی که تاج مرصّع صباح بر سر داشت‌

نماز شام او را خشت زیر سر دیدم‌ (۲)

دیدی عدم هستی و چیدی الم دهر

با این همه عبرت‌، ندمید از تو حیا هیچ‌

مطلبی گر بود از هستی‌، همین آزار بود

ورنه در کنج عدم آسودگی بسیار بود

نی به هستی محو شد شور دویی‌، نی در عدم‌

هر کجا رفتیم‌، بیدل‌، خانه در بازار بود (بیدل)

ما را چه مجال است به آن جلوه رسیدن‌؟

او هستی و ما نیستی‌، او جمله و ما هیچ‌

بیدل‌، به سجود بندگی توأم باش‌

تا بار نفس به دوش داری‌، خم باش‌

این کارگه عجز که در طینت توست‌(۱)

الله نمی‌توان شدن‌، آدم باش‌ (بیدل)

بیدل‌، اگر این است سر و برگ کمالت‌

تحصیل معانی غلط و فهم رسا هیچ‌

در حریم خاک ما را موی پیری رهبر است‌

جامۀ احرام مرگ شعله‌ها خاکستر است‌

عاقبت شام جوانی صبح پیری می‌شود

ابتدای هر چه دود است انتها خاکستر است‌ (بیدل، قصیدۀ سواد اعظم)

 

۱. در اصل: آن را که هیچ نیست، همه شهر جای اوست.
۲. اصل دیوان بیدل‌: اعتبارات جهان حرفی است، من هم بعد از این‌.
۳. استاد این بیت را در چند شعر خویش به همین صورت خوانده است، ولی «او را» در وزن نمی‌گنجد و گویا «ورا» درست است. شاعر این شعر را نمی‌شناسم، ولی توانستم این چهار بیت را در تارنمای «۱۵ خرداد ۴۲» بیابم.
در این صحیفۀ علیا به خانۀ خورشید
نگاشته سخنی خوش به خط زر دیدم
که ای به دولت ده‌روزه گشته مستغرق
مباش غرّه، که از تو بزرگ‌تر دیدم
کسی که تاج مرصّع صباح بر سر داشت
نماز شام و را خشت زیر سر دیدم
ز حادثات جهانم همین پسند آمد
که خوب و زشت و بد و نیک در گذر دیدم
http://15khordad42.ir/show.php?page=notions&id=13
۴. در اصل: زین عجز که در کارگه طینت توست. (بیدل، رباعیات)