Tag: محمدحسین سرآهنگ

به تو حسن نکو نمی‌ماند (سه اجرا)

شعر از پور غنی (۱۲۹۷ ـ ۱۳۶۶) شاعر متأخر افغانستان است.[۱]

 

 

نسخۀ حسن

حسن خوبان زشت اگر می‌بود، ایزد در کلام

این‌قدر در سورۀ یوسف چرا پیچیده است؟

به تو حسن نکو نمی‌ماند

به من این‌ های و هو نمی‌ماند

می‌رسد ساقیان پی در پی

پر ز می، این سبو نمی‌ماند

شهی که تاج مرصّع صباح بر سر داشت

نماز شام، ورا خشت زیر سر دیدم

نالۀ بلبلان شود خاموش

گل به این رنگ و بو نمی‌ماند

امشب ای دربان، مهمان عزیزی آمده

گر کسی احوال من پرسد، بگو در خانه نیست

لعل و یاقوت و جواهر چیست بر تاج شهان‌؟

بر سر شاهان بدین نیرنگ‌، سنگ انداختند

گر مرا کُشتی از جفا، به تو هم

عزت و آبرو نمی‌ماند

احترام از خلق خواهی، خلق را کن احترام

نام مردان به نیکی بر، که مانی نیک‌نام

خوش بود بوریای فقر، غنی!

که به عیب رفو نمی‌ماند

 

نسخۀ بدون تک‌بیت

به تو حسن نکو نمی‌ماند

به من این‌ های و هو نمی‌ماند

می‌رسد ساقیان پی در پی

پر ز می، این سبو نمی‌ماند

نالۀ بلبلان شود خاموش

گل به این رنگ و بو نمی‌ماند

گر مرا کُشتی از جفا، به تو هم

عزت و آبرو نمی‌ماند

خوش بود بوریای فقر، غنی!

که به عیب رفو نمی‌ماند

 

نسخۀ غرور

بعد از «دل در خون تپیده» (نالیدن بلبل) خوانده شده است. خیلی کوتاه است و بعد از آن «تو را من دوست دارم» خوانده می‌شود.

دلبرا در غرور حسن مناز

هر ترقی، تنزّلی دارد

آن یار که پار طعنه بر خوَر می‌زد / از رویِ چو ماه

وز خون دلم همیشه ساغر می‌زد / کج‌کرده کلاه

امسال که آتش رخش دود گرفت / از حیله و (؟)

با من دم همدمی مکرر می‌زد / با روی سیاه

به تو حسن نکو نمی‌ماند

به من این های‌وهو نمی‌ماند

(ناتمام)

 

[۱] متن شعر را در اینجا می‌توان یافت: پایتخت پری‌ها، شعر معاصر افغانستان، به کوشش ابوطالب مظفری، تهران: انجمن شاعران ایران، ۱۳۹۳، صفحۀ ۲۷۸.

به طفلی در دبستان محبت‌

شعر از واقف لاهوری است

 

 

محبتی است که دل را نمی‌دهد آرام‌

وگرنه کیست که آسوگی نمی‌خواهد

به طفلی در دبستان محبت‌

گرفتم یاد قرآن محبت‌

حسن خوبان زشت اگر می‌بود، ایزد در کلام‌

این‌قدر در سورۀ یوسف چرا پیچیده است‌؟

معلما سخن عشق گوی[۱] که مرغ دلم‌

طفیل سورۀ یوسف بخواند قرآن را

روح پدرم شاد که می‌گفت به استاد

فرزند مرا هیچ میاموز به جز عشق‌

حدیث عشق سر کن گر علاج غفلتم خواهی‌

که این افسانه آتش دارد و من پنبه‌درگوشم‌ (بیدل)

گلستان بوستان می‌خواند بلبل‌

که من بودم غزل‌خوان محبت‌

صائب‌، کسی به رتبۀ شعرم نمی‌رسد

دست سخن گرفته و بر آسمان شدم‌ (صائب)

واقف‌، ز مشق شعر سیه گشت نامه‌ام‌

دارم ز اهل بیت امید شفاعتی‌ (واقف لاهوری)

تپیدم‌، سوختم‌، برباد گشتم‌

چه‌ها کردم به فرمان محبت‌

محبت گفته‌گفته جان سپردم‌

الهی نگسلد تار محبت‌

به دور همّت مردانه گردید

زلیخا مرد میدان محبت‌

مشکل دماغ یوسفت پیمانۀ شرکت کشد

گیرد زلیخایش به بر یا پیر کنعان در بغل‌ (بیدل)

بیاض دیدۀ یعقوب اشارتی دارد

که سیر ما کن و تفسیر نقره‌کار نویس‌ (بیدل)

عشق یوسف را در این سودا به دیناری فروخت‌

بندگی باید، پیمبرزادگی در کار نیست‌

آهنگ ناتمام است

 

[۱] احتمالاً در اصل «عشق گو» بوده است.

 با رنگ و بویت ای گل، گل رنگ و بو ندارد

شعر از محمدحسین شهریار است. دو نسخه از این آهنگ در دسترس است.

 

 

نسخۀ نرگس

این آهنگ مجلسی است و بلافاصله بعد از آهنگ «یار بی‌وفایم (وفا و مهر)» شروع شده ‌است‌.

چرا به سیر خزان دلم نمی‌آیی؟

فدای نرگس مستت شوم، بهار گذشت

با رنگ و بویت ای گل! گل رنگ و بو ندارد

با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد

او صبر خواهد از من‌، بختی که من ندارم‌

من وصل خواهم از وی‌، قصدی که او ندارد

تو وفا با دگری کن که من سوخته‌جان‌

زنده از بهر همینم که جفای تو کشم‌

گر آرزوی وصلش پیرم کند، مکن عیب‌

حیف است از جوانی کاین آرزو ندارد

اگر به دامن وصل تو دست ما نرسید،

کشیده‌ایم در آغوش آرزوی تو را

از عشق من به هر سو در شهر گفت‌وگویی است‌

من عاشق تو هستم‌، این گفت‌وگو ندارد

گر شدم بندۀ بتان‌، چه کنم‌؟

قسمتم این‌چنین خدا کرده‌است‌

جز وصف پیش رویت در پشت سر نگفتم‌

رو کن به هرکه خواهی‌، گل پشت و رو ندارد

آهنگ از انتها کامل است.

 

 

نسخۀ خیال

با رنگ و بویت ای گل! گل رنگ و بو ندارد

با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد

شب خیال تو کشیدم به بر خویش و سحر

بسترم بوی سر زلف تو می‌داد هنوز

نیستم مانند بلبل نغمه‌سنج هر گلی

انتخاب ما ز خوبان یک گل‌اندام است و بس

هرگز به حسن ساخته عاشق نمی‌شوم

گل‌های کاغذی دل بلبل نمی‌برند

از عشق من به هر سو در شهر گفتگویی است

من عاشق تو هستم، این گفتگو ندارد

رسوا منم وگرنه تو صد بار در دلم

رفتی و آمدی که کسی را خبر نشد

گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب

حیف است بر جوانی کاین آرزو ندارد

بیدل از پیری سراپایم خم تسلیم ریخت

سرو این گلزار بودم، شاخ بیدم کرده‌اند (بیدل)

مگو که پیر شدی عاشقی نمی‌زیبد

شراب کهنۀ ما نشئه‌ای دگر دارد

بی‌دست‌وپا به خاک ادب نقش بسته‌ایم‌

شعر از بیدل است. آهنگ محزونی است با یک ملودی زیبا و اجرای نیرومند. ولی متأسفانه ناقص است و کیفیت صدای آن هم مطلوب نیست.

 

 

بی‌دست‌وپا به خاک ادب نقش بسته‌ایم‌

در سایۀ تأمل یادش نشسته‌ایم‌

فریاد ما به گوش ترحّم شنیدنی است‌

پُر بینوا چو نغمۀ تار گسسته‌ایم‌

ای کاش سعی بیخودی‌ای داد ما دهد

بالی که داشت رنگ به حیرت شکسته‌ایم‌

گوشی که بر فسانۀ ما وارسد کجاست‌؟

حرمان‌نصیب نالۀ دل‌های خسته‌ایم‌

(ناقص)

به جای ساز، امشب نالۀ این بی‌نوا بشنو

شعر از غلام‌حضرت شایق جمال  (۱۲۷۴ ـ ۱۳۵۳ ش) شاعر متأخر افغانستان است. متن شعر را به صورت چاپی نیافته‌ام، ولی در یک صفحۀ اینترنتی آن را پیدا کرده‌ام که البته با خوانش استاد سرآهنگ در مواردی تفاوت دارد. ابتدا متن آهنگ استاد را می‌گذارم و سپس شعر را از آن منبع اینترنتی.

 

 

به جای ساز، امشب ناله‌ای زین بی‌نوا بشنو

صدای ماتم فرهاد و از شیرین ادا بشنو

خزان آمد، بیا تا رنگ زرد برگ‌ها بینی‌

صدای قلقل مینا و ساز دلربا بشنو

به چشم کم مبین دیوانگان بی سر و پا را

ز من این نکتۀ چون گوهر از بهر خدا بشنو

تو را گوشی دگر هم داده در دل، صانع بیچون

که پند سودمند دوستان باوفا بشنو

برو گمنام کن خود را به دشت بیخودی «شایق‌»

نه از بیگانه بدگویی‌، نه وصف از آشنا بشنو

 

منبع اینترنتی:

شعر در صفحۀ فیس‌بوک ویس‌الدین محمدی به این صورت منتشر شده است:

به جای ساز امشب ناله‌ای زین بینوا بشنو

صدای ماتم فرهاد، ای شیرین ادا، بشنو

بهار آمد، برو در سایه بید و لب جویی

نوای قلقل مینا و ساز دلربا بشنو

به شکر دولت خود از گدایی بینوا گاهی

فغان و ناله و شور و نوا و التجا بشنو

به انصاف و مروت باش با خلق خدا دایم

مشو زحمتکش دشنام و نفرینی، دعا بشنو

به چشم کم مبین دیوانگان بی سر و پا را

ز من این نکتۀ چون گوهر از بهر خدا بشنو

تو را گوش دگر هم داده در دل صانح بی‌چون

که پند سودمند دوستان با وفا بشنو

برو گمنام کن خود را به دشت بیخودی، شایق

نه از بیگانه بدگویی، نه وصف از آشنا بشنو

 

به حضور سید انبیا برسان صبا تو پیام من

شعری است برای حضرت پیامبر اکرم و شاعر آن را نشناختم. گمان می کنم این شعر را از دیگر آوازخوانان افغانستان هم شنیده‌ام. کیفیت صدا بسیار پایین است و متن آن را بسیار با زحمت پیاده کردم. شاید خطا داشته باشد.

 

 

به حضور سید انبیا برسان صبا تو پیام من

به هزار عجز و ادب ادا بنما درود و سلام من (؟)

که ز شام هجر تو سوختم، چه شود به لطف و کرم اگر

به ضیای مهر وصال خود بکنی چو صبح تو شام من

دارم گنهی که پشت ایمان شکند

بازار تمام بت‌پرستان شکند

بار گنهم اگر به میزان سنجند

ترسم که به روز حشر، میزان شکند

چه کنم به جنت و حور او، نخورم فریب قصور او

بکند خدا به کرم اگر درِ کوی دوست، مقام من

به این نازم که هستم امت تو

گنهکارم و لیکن خوش‌نصیبم

یارب تو کریمی و رسول تو کریم

صد شکر که هستیم به میان دو کریم[۱]

نه به عطر و عنبر و مشک تر بکند مشام من التجا

چون نسیم عطر دو گیسویت برسد به سوی مشام من

 

[۱] در اصل: هستیم میان دو کریم.

باز از دل به سوی دیدۀ ما می‌مایی

غزل از بیدل است. البته این غزل در دیوان بیدل چاپ کابل، در قسمت غزلیات نیامده، ولی در قسمت «خیرمقدم» در جلد دوم دیوان آمده است.

 

 

باز از دل به سوی دیدۀ ما می‌آیی

ای دل و دیده فدایت، ز کجا می‌آیی

شش جهت دیدۀ عشاق به راهت فرش است

چقدر آینه بی نام خدا می‌آیی

ابرها در قدمت ریزش گوهر دارند

فصل نیسانی و سیراب سخا می‌آیی

رفتن و آمدنت آمد و رفتی دگر است

موج گل می‌روی و آب بقا می‌آیی

(شبِ بیدل نشود روز، چه امکان دارد؟)[۱]

که تو مهمانی[۲] و در کشور ما می‌آیی

 

[۱] این مصراع در آهنگ خوانده نشده است.
[۲] اصل دیوان: خورشید.

به تو نقش صحبت ما چقدر به‌جا نشسته

این هم یک آهنگِ کمتر شنیده شده از استاد سرآهنگ با شعری زیبا از بیدل، ولی افسوس که کیفیت صدای آن خوب نیست. به همین دلیل در یکی دو جای کلماتی از شعرها هم برای من قابل تشخیص نبود.

 

 

(آهنگ گویا از ابتدا افتادگی دارد.)

بالش نرم زیر سر داری

کی ز درد دلم خبر داری

به تو نقش صحبت ما چقدر به‌جا نشسته‌

تو به ناز و ما در آتش‌، تو به خواب و ما نشسته‌

نارسایی کرد آه بی‌مروت، ورنه من

می‌توانستم به خود سرو تو را مایل کنم

سر راه ناامیدی نه مقام انتظار است‌

دل بینوا ندانم به چه مدّعا نشسته‌

گذرگاه خدنگ غمزۀ اوست

دل ما را زیارت می‌توان کرد

زین گذرگه به کجا دل بندم؟

هر چه را می‌نگرم می‌گذرد

ما برفتیم و عکس ما برجاست

گردش روزگار برعکس است

ز هجوم رفتگانم سر و برگ عافیت کو؟

که صدای پا به گوشم چو هزار پا نشسته‌

بر فسون‌های امل مغرور جمعیت مباش

عمر معشوقه است و[۱] پیمان وفا خواهد شکست (بیدل)

دیگر به کجا می‌روی ای طالب آرام‌

گردون تپش‌آباد و زمین زلزله دارد  (بیدل)

گل زخم ناوک ما[۲] چقدر بهار دارد

که چو حلقه بر در دل همه دلگشا نشسته‌

آمد دل از سیاحت و آورد این ‌خبر

آسودگی به هیچ ولایت نمانده است

مرا عجز و تو را بیداد دادند

به هر کس هر چه باید داد دادند

(آذر بیگدلی)

یک شب ای ماه به جاسوسی عشاق برآ

تا ببینی که چه سان شب به سحر می‌آرند

چو حباب عالمی را هوس کلاه‌داری است

به دماغ پوچ‌مغزان چقدر هوا نشسته

نیست غیر از خودسری‌ها سنگ مینای حباب

این سر بی‌مغز را بیدل، هوا خواهد شکست (بیدل)

 

[۱] متن دیوان: عمر معشوق است،
[۲] متن دیوان: ناوک او

 

«بیا و وصف زلف یار بشنو» و «به هر جا آن سهی‌بالا برقصد» در یک طرز

این دو آهنگ در یک طرز خوانده شده است. شعر «بیا و وصف زلف یار بشنو» چنان که از مقطع آن حدس زده می‌شود، باید از سلیم تهرانی باشد. ولی من در دیوان شاعر جستجو نکرده‌ام. شاعر شعر «به هر جا آن سهی بالا برقصد» را نشناختم.

 

 

بیا و وصف زلف یار بشنو

خیال حلقۀ زلف تو ساغری دارد

که رنگ نشئۀ آن نیست جز پریشانی‌ (بیدل)

بیا و وصف زلف یار بشنو

دمی بشنو حدیث مار بشنو

فسونگر داند آن خاکی که از وی بوی مار آید

شناسم عطر زلفت را اگر با مُشک‌ِ تر پیچی‌ (بیدل)

سخن بهر تو تا کی بشنوم من‌؟

تو هم دردِ دلم یک‌بار بشنو

یاران نرسیدند به داد سخن من‌

نظمم چه فسون خواند که گوش همه کر شد؟

سواد زلف او را از دلم پرس‌

درازی شب از بیمار بشنو

ندارم اختیار گریه امشب‌

به در می‌گویم‌، ای دیوار بشنو

سلیم‌! این پند را از من نگه‌دار

سخن کم گو، ولی بسیار بشنو

لب مگشای چون صدف‌، تا گهر آوری به کف‌

گوش طلب که کار گوش هیچ دهن نمی‌کند

منع غنای دلبران نیست به جهد عاشقان‌

بلبل به خون تپد، غنچه سخن نمی‌کند

 

به هر جا آن سهی‌بالا برقصد

به هر جا آن سهی‌بالا برقصد

قیامت خیزد و بر پا برقصد

مبارک، سوختن وارسته‌ای را

که در آتش سپندآسا برقصد

سعی عاشق را به جهد مردم دنیا مسنج

وجد طفلان دیگر است و رقص بسمل دیگر است (بیدل)

به این بالا تو چون در رقص آیی

ملَک در عالم بالا برقصد

کشیدم پای در دامان تمکین

نرقصم گر همه دنیا برقصد

چو مجنون گردبادی را ببیند،

به یاد محمل لیلا برقصد

به پیری هم نیم غافل ز عشق آن کمان ابرو

شعر این آهنگ از بیدل است. البته از غزل اصلی فقط دو بیت خوانده می‌شود. دیگر بیت‌ها حالت شاهد دارد و از بیدل و دیگر شاعران است و مرتبط با بیت‌های اصلی. کیفیت صدای آهنگ خوب نیست. احتمالاً در یک جلسۀ خانگی ضبط شده است.

 

 

مویم سفید گشت و هوایش ز سر نرفت

این پنبه را نگر که نگهبان آتش است

به پیری هم نیم غافل ز عشق آن کمان‌ابرو

حضور قامت خم‌گشته ایمایی است زان ابرو

مخند ای نوجوان زنهار بر موی سفید من

که این برف پریشان بر سر هر بام می‌بارد (صائب)

یاد ایام جوانی جگرم خون می‌کرد

خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد (ایرج میرزا)

موی سفید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام (رهی معیّری)

پیر گردیدم و دل را به جوانی دادم

موسمم گر چه خزان بود بهاری کردم

نه گلشن نرگسی دارد، نه دریا موج می‌آرد

به عالم فتنه می‌کارد همان چشم و همان ابرو

ابرو کج و خیال کج و زلف یار کج

بیچاره راستی چه کند با سه چار کج؟

دو ابروی کجت را (…؟) دارم

سپاهی‌زاده‌ام، الفت به خنجر بیشتر دارم

ابرویش گفت: فتنه کار من است

کج نشسته است، راست می‌گوید (کمال خجندی)

ابروی زرد، نقص جمالت نمی‌کند

سردفتر کلام خدا اکثرش طلاست

ز دشت بیخودی می‌آیم، از وضع ادب دورم

جنونی گر کنم، ای شهریان هوش، معذورم (بیدل)

با این که به پابوس بتان نام کشیدیم

دستی نکشید هیچ پری‌رو به سر ما

(آهنگ در اینجا ناگهان قطع شده است. ولی من با کپی قسمتی از آهنگ از جایی دیگر، آن را ۳۷ ثانیۀ دیگر ادامه داده‌ام تا حالت قطع‌شدگی ناگهانی آن رفع شود.)