Tag: محمدحسین سرآهنگ

سه اجرا از غزل «به اقبال حضورت صد گلستان عیش در چنگم»

غزل، از غزل‌های درخشان بیدل است، از آن‌ها که همه ویژگی‌های سبکی این شاعر را به کمال در خود دارد. در عین حال از غزل‌های دشوار او هم هست. جالب است که با آن که غالب آوازخوانان به شعرهای ساده‌تر و عام‌فهم‌تر روی می‌آورند، استاد سرآهنگ چند غزل دشوار بیدل را هم اجرا کرده است و این به فهم خوب او از شعر بیدل گواهی می‌دهد.

من از این غزل سه اجرا دارم با سه طرز (ملودی) مختلف.

نسخۀ چنگ

گفتنی است که استاد سرآهنگ در آهنگی دیگر، غزل «تجلی کرد حسنت دوش در خلوتگه هوشم» را هم در همین ملودی اجرا کرده است.

به اقبال حضورت صد گلستان عیش در چنگم‌

مشو غایب که چون آیینه از رخ می‌پرد رنگم‌

شدم پیر و نیم محرم‌نوای نالۀ دردی‌

محبت کاش بنوازد طفیل پیکر چنگم‌

قطع شد راه جوانی‌، کار با پیری فتاد

نَی شکست‌، اکنون ز راه چنگ می‌باید گذشت‌  (بیدل)

به رنگ سایه از خود غافلم‌، لیک این‌قدر دانم‌

که گر پنهان شوم‌، نورم؛ وگر پیدا، همین رنگم‌

به بیکاری نفسها سوختم تا دل سیه کردم‌

ز دود شمع آخر سرمه‌دان شد کلبۀ تنگم‌

جنون نازنینی دارم از لیلای بیرنگی‌

که تا گُل می‌کند یادش‌، پری هم می‌زند سنگم‌

ز قانون نفس جستم رموز پردۀ هستی‌

همین آواز می‌آمد که بی‌ساز است آهنگم‌

ای نفس‌! آمد و رفت هوست داغم کرد

می‌روی سوی عدم‌، یا ز عدم می‌آیی‌؟  (بیدل)

ببینم تا کجا منزل کند سعی ضعیف من‌

به این یک آبله دل‌، چون نفس‌، عمری است می‌لنگم‌

خواب پا برد ز ما زحمت جولان‌، بیدل‌

مشق بیکاری ما را قلمی پیدا شد  (بیدل)

 

 نسخۀ محبت

این نسخه بیت‌های شاهد ندارد. آن را بر اساس بیت دوم غزل «نسخۀ محبت» نامیده‌ام. هم‌چنین استاد سرآهنگ در آهنگی دیگر، غزل «نه بر صحرا نظر دارم، نه در گلزار می‌گردم» را در همین ملودی اجرا کرده است.

به اقبال حضورت صد گلستان عیش در چنگم‌

مشو غایب که چون آیینه از رخ می‌پرد رنگم‌

شدم پیر و نیم محرم‌نوای نالۀ دردی‌

محبت کاش بنوازد طفیل پیکر چنگم‌

به رنگ سایه از خود غافلم‌، لیک این‌قدر دانم‌

که گر پنهان شوم‌، نورم؛ وگر پیدا، همین رنگم‌

به بیکاری نفسها سوختم تا دل سیه کردم‌

ز دود شمع آخر سرمه‌دان شد کلبۀ تنگم‌

جنون نازنینی دارم از لیلای بیرنگی‌

که تا گُل می‌کند یادش‌، پری هم می‌زند سنگم‌

ز قانون نفس جستم رموز پردۀ هستی‌

همین آواز می‌آمد که بی‌ساز است آهنگم‌

ببینم تا کجا منزل کند سعی ضعیف من‌

به این یک آبله دل‌، چون نفس‌، عمری است می‌لنگم‌

 

نسخۀ وفا

گفتنی است که استاد سرآهنگ در آهنگی دیگر، غزل «نشاط این بهارم بی گل رویت چه کار آید» را در همین ملودی اجرا کرده است.

به اقبال حضورت صد گلستان عیش در چنگم‌

مشو غایب که چون آیینه از رخ می‌پرد رنگم‌

به پیری هم نیم محرم‌نوای نالۀ دردی‌(۱)

محبت کاش بنوازد طفیل پیکر چنگم‌

به پیری هم وفا بی ناله نپسندید سازم را

نی این بزم بودم، تا خمیدم چنگ گردیدم (بیدل)

لبی که خنده در او خون شود، لب میناست‌

رگی که نیش به دل می‌زند، رگ ساز است‌  (بیدل)

ز قانون نفس جستم رموز پردۀ هستی‌

همین آواز می‌آمد که بی‌ساز است آهنگم‌

نوای قمری و بلبل مکرر شد در این گلشن‌

تو اکنون ناله‌کن بیدل که آهنگت اثر دارد  (بیدل)

طرف در تنگنای عرصۀ امکان نمی‌گنجد

همان با خویش دارم کار اگر صلح است و گر جنگم

 

۱. اصل دیوان: شدم پیر و نیم محرم‌نوای نالۀ دردی. احتمالاً استاد اشتباهی این مصراع را با مصراع «به پیری هم نیم غافل ز عشق آن کمان‌ابرو» از غزلی دیگر مخلوط کرده است. در اواخر آهنگ هم یک بار «به اقبال حضورت» را «به استقبال نازت» می‌خواند که باز با مصراع «به استقبال نازت دل برون آمد ز آغوشم» آمیخته شده است.

بهار آن دل که خون گردد ز سودای گل رویی

شعر از بیدل است. دو نسخه از آن با دو ملودی در دسترس دارم که یکی کامل است و دیگری ناتمام.

 

 

 

اهل دل

اجرایی رادیویی است، از برنامۀ «د آهنگونو محفل». از ابتدا و انتها کامل است و صحبت‌های آقای مددی را هم دارد.[۱] از انتها صدای آهنگ به تدریج محو شده است، ولی در اصل رادیو همین طور بوده است.

ما ز هر اهل دلی‌، یک شمّه کار آموختیم‌

ناله از نی‌، گریه از ابر بهار آموختیم‌

بهار آن دل که خون گردد ز سودای[۲] گل رویی‌

ختن فکری که بندد آشیان در حلقۀ مویی‌

سحر آهی که چوشد در هوای سیر گلزاری‌

گهر اشکی که غلتد در غبار حسرت کویی‌

چو گل امشب به آن رنگ آبرو بر خویش می‌بالم‌

که پنداری به خاک پای او مالیده‌ام رویی‌

به صد الفت فریبم داد، امّا داغ کرد آخر

گل‌اندام سمن‌بویی‌، چمن‌رنگ شررخویی‌

ز پای مور تا بال مگس صد بار سنجیدم‌

نشد بی‌اعتباری‌های من، سنگ ترازویی‌

تلاش دست‌، از ترک تعلّق می‌شود ظاهر

ز دنیا نیست دل‌برداشتن بی زور بازویی‌

در این گلشن ز بس تنگ است بیدل‌، جای آسودن‌

نگردانید گل هم بی شکست رنگ پهلویی‌

 

رگ گل

بهار آن دل که خون گردد ز سودای گل رویی‌

ختن فکری که بندد آشیان در حلقۀ مویی‌

هر رگ گل‌، شوخی چین جبینی دیگر است‌

بی‌رُخت سیر چمن کم نیست از زندان مرا (بیدل)

چو گل امشب به آن رنگ آبرو بر خویش می‌بالم‌

که پنداری به خاک پای او مالیده‌ام رویی‌

 

[۱] صحبت‌های ابتدایی آهنگ در فایلی دیگر ذخیره شده و فعلاً آن را نمی‌یابم.

[۲] متن دیوان: به سودای

دو اجرا از آهنگ «این دل گمگشته را در زلف خوبان یافتم»

شعر از واقف لاهوری است (دیوان چاپ سنگی لاهور، صفحۀ ۱۷۳). دو اجرا از این آهنگ را دارم که هر کدام از جهتی باکیفیت است. نسخۀ آتش ملودی جذاب‌تری دارد و در بعضی جای‌ها هم با راگ‌خوانی‌های زیبایی همراه است. نسخۀ زنجیر از نظر کیفیت صوت بهتر است.

 

 

نسخۀ آتش

این دل گمگشته را در زلف خوبان یافتم‌

بعد عمری یافتم‌، امّا[۱] پریشان یافتم‌

خواب دیدم کز نهال عیش می‌چینم ثمر

چون شدم بیدار، لَخت دل به دامان یافتم‌

او در دل ما و ما در آتش‌

ما را غم اوست، نی غم دل‌

(؟)

تا شدم صاحب‌مذاق آن تلخی و دشنام[۲] را

شیرۀ جان یافتم‌، شیرین‌تر از جان یافتم‌

از دل خون‌گشته واقف عمرها کردم سراغ‌

اشک چندی عاقبت بر نوک مژگان یافتم‌

 

 

نسخۀ زنجیر

پیش از این نسخه‌ای از این آهنگ را با عنوان «آتش» منتشر کرده‌ایم و اینک یک اجرای دیگر با کیفیت صدای بهتر از آن و طرزی متفاوت.

کامل. از سلسلۀ «د آهنگونو محفل» که بعد از آهنگ «تجلی کرد حسنت…» خوانده شده است.

این دل گمگشته را در زلف خوبان یافتم‌

بعد عمری یافتم‌، امّا[۳] پریشان یافتم‌

 

تا به زنجیر کنم این دل بی‌غیرت را

به تمنّای تو شاد آید و ناشاد رود

(؟)

بگذار تا به درد تمنّاش خون کنند

دل قابل وفاست مپرس از گناه او

(بیدل)

خواب دیدم کز نهال خویش[۴] می‌چیدم ثمر

چون شدم بیدار، لَخت دل به دامان یافتم‌

بوسه‌ای زان لب گرفتم‌، زخم دل ناسور[۵] کرد

بخت را نازم که مرهم از نمکدان یافتم

ز دست دل ندارم یک نفس آرام‌، می‌دانی‌

چپ افتاده است بر من این دل خودکام‌، می‌دانی‌

(؟)

زبان درد دل آسان نمی‌توان فهمید

به صد رنگ شکستند[۶] شیشۀ ما را

(بیدل)

از دل خون‌گشته واقف عمرها کردم سراغ‌

اشک چشمی[۷] عاقبت بر نوک مژگان یافتم‌

دل بردی و چه‌ها تو نکردی به جان دل‌

یا پس بده دلم که نه‌ای قدردان دل‌

(؟)

[۱] دیوان واقف: لیکن پریشان

[۲] دیوان واقف: تلخی دشنام.

[۳] دیوان واقف: لیکن پریشان

[۴] متن دیوان: عیش

[۵] متن دیوان: را سود

[۶] متن دیوان: شکسته‌اند به صد رنگ

[۷] در دیوان: اشک چندی

آستا برو

«آستا برو» (آهسته برو) یک آهنگ محلی عروسی است و به شکل یک سنت رایج، هنگام ورود عروس و داماد به مجلس خوانده می‌شود. آهنگ یک ترجیع ثابت دارد که عبارت «آستا برو، ماه من آستا برو» است و تعدادی رباعی که بسته به میل و ذوق آوازخوان انتخاب می‌شود. آوازخوان‌های بسیاری این آهنگ را خوانده‌اند، ولی به نظر می‌رسد که معروف‌ترین و بهترین «آستا برو» از آنِ‌ محمدرحیم ساربان باشد.

من فقط یک نسخه از «آستا برو» استاد سرآهنگ دارم که متأسفانه کیفیت صدای آن هم خوب نیست. شاعران رباعی‌ها برایم ناشناس است.

 

ترجیع:

آستا برو، ماه من‌! آستا برو

 

رباعی‌ها:

آهسته برو، ماه من، آهسته برو

ای ماه من، همراه من آهسته برو

ای خرمن گل، به ناز و تمکین بخرام‌

یعنی که به دلخواه من آهسته برو

 

امشب ز خوشی مرغ هوا می‌رقصد

دیوار جدا و در جدا می‌رقصد

آهسته برو، تا نکنی پامالش‌

دل در قدم تو جابه‌جا می‌رقصد

 

آهسته برو که امشب آهسته خوش است‌

تا خسته نگردی ای دهن‌پسته، خوش است‌

آهسته بنه پا به سر دیدۀ من‌

پا نهادن[۱] به دیده، دانسته خوش است‌

 

آهسته برو یک امشب‌، ای سرو روان‌

شاید نبود صبح از این بزم نشان‌

گویند که بی‌شام نباشد سحری‌

داد و دهش چرخ، چنین است و چنان‌

 

[۱] با «پا نهادن» مصراع مشکل وزن دارد. شاید در اصل «پا بنهادن» بوده است.

 

 

 

مکتوب شوق هرگز بی نامه‌بر نباشد، در دو اجرا

غزل از بیدل است و من دو اجرا از آن دارم. یک اجرا که آن را «نسخۀ راگ» نام گذاشته‌ام، با راگ‌خوانی توأم است و آهنگ بدیع و بسیار جالبی است.

 

نسخۀ بی‌خودی

مکتوب شوق هرگز بی نامه‌بر نباشد

ما و ز خویش رفتن‌، قاصد اگر نباشد

ای بی‌خودی‌! بیا که زمانی ز خود رویم‌

جز ما دگر که نامه رساند به یار ما؟  (بیدل)

داشتم تحریر خجلت نامه‌ای‌

تا کنم تکلیف قاصد، آب برد  (بیدل)

ما را به رنگ شبنم تا آشیان خورشید

باید به دیده رفتن‌، گر بال و پر نباشد

آمدن تا سر کوی تو ضرور است مرا

پا اگر ماند ز رفتار، به سر می‌آیم‌

خاشاک را در آتش تا کی خیال پختن‌؟

آنجا که جلوۀ اوست از ما خبر نباشد

هرچند کار فرداست‌، امروز مفت خود گیر

شاید دماغ طاقت وقتی دگر نباشد

آسودگی مجویید از وضع اشک‌، بیدل‌

این جوهر چکیدن آب گهر نباشد

 

نسخۀ راگ

گفتنی است که در این طرز نیز استاد دو آهنگ خوانده است. یکی همین است و دیگری با شعر «امروز بعد عمری دلدار یاد ما کرد» است که از نظر راگ‌خوانی کاملاً‌شبیه این است با شعری دیگر.

مکتوب شوق هرگز بی نامه‌بر نباشد

ما و ز خویش رفتن‌، قاصد اگر نباشد

خاشاک را در آتش تا کی خیال پختن‌؟

آنجا که جلوۀ اوست از ما اثر نباشد

 

دل در خون تپیده‌ای دارم، در شش اجرا

شعر از واقف لاهوری است. من شش اجرا از آن دارم و به بهتر می‌بینم که برای پرهیز از تکرار، یک بار همه بیت‌هایی را که در اجراهای مختلف خوانده شده است اینجا درج کنم. آنگاه برای هر اجرا، فقط بیت‌های شاهد را نقل کنم.

دل در خون تپیده‌ای دارم‌

جان بر لب رسیده‌ای دارم‌

چشمم از چشم یار می‌ترسد

دل مژگان‌گزیده‌ای دارم‌

ناله قد می‌کشد ز سینۀ من‌

سرو قامت‌کشیده‌ای دارم‌

بر نگردم به گفتۀ ناصح‌

من به خوبان عقیده‌ای دارم‌

زان کنم گریه‌های یعقوبی‌

که غم نورِ دیده‌ای دارم‌

 

 

نسخۀ درد دل

این به نظر می‌رسد که بهترین اجرای این آهنگ است. ضبط استدیویی دارد و در یکی از کاست‌های موسیقی استاد سرآهنگ در کابل هم منتشر شده است.

گفتنی است که مصراع دوم بیت «زبان درد دل…» بیدل، در اصل چنین است: «شکسته‌اند به صد رنگ، شیشۀ ما را»

دل در خون تپیده…

چشمم از چشم یار…

ناله قد می‌کشد…

زبان درد دل آسان نمی‌توان فهمید

به صد رنگ شکستند شیشۀ ما را[۱]

برنگردم به گفتۀ ناصح…

زان کنم گریه‌های یعقوبی…

 

نسخۀ میگون

عکس لبان میگون افتاده است در جام

کس تا کنون ندیده است کآتش در آب باشد

دل در خون…

ز بس خورده است در صوت و (؟) نوای من در این گلشن

رفیقان چمن دزدیده‌اند طرز فغان من

چشمم از چشم یار…

ناله قد می‌کشد…

از طرز وعده یافتم ای بی‌وفا تو را

می‌آیی آن زمان که نیایی به کار من

بر نگردم به گفتۀ ناصح…

زان کنم گریه‌های یعقوبی…

ای نور چشم من، سخنی هست، گوش کن

تا ساغرت پُر است، بنوشان و نوش کن

پیران سخن به تجربه گویند، گفتمت

هان ای پسر که پیر شوی، پند گوش کن

از اینجا بلافاصله آهنگ اردوی «آجا دی چوریا» شروع می‌شود.

 

نسخۀ نالیدن بلبل

این آهنگ بعد از «غم عشقت بیابان‌پرورم کرد» خوانده شده و بعد از آن، «به تو حسن نکو نمی‌ماند» (نسخۀ غرور) و سپس «تو را من دوست دارم» خوانده می‌شود.

 نالیدن بلبل ز نوآموزی عشق است

هرگز نشنیدیم ز پروانه صدایی

دل در خون تپیده…

چشمم از چشم…

ناله قد می‌کشد…

برنگردم به گفتۀ ناصح…

بیا جانا منور کن ز رویت مجلس ما را

که در پیشت غزل خوانیم و در پایت سر اندازیم

او در دل ما و ما در آتش

ما را غم اوست، نی غم دل

زان کنم گریه‌های یعقوبی…

 

نسخۀ قصه

هر قصه‌ای که بود در عالم تمام شد

غیر از نزاکتی (…؟) در میانه بود

دل در خون…

چشمم از چشم یار…

برنگردم به گفتۀ ناصح

برآن بودم که از آهن کنم دل

ندانستم که تو آهن‌ربایی

ناله قد می‌کشد…

 

نسخۀ دوگانه

به صورت دوصدایی با همراهی شخصی دیگر خوانده شده است.

دل در خون…

چشمم از چشم…

ناله قد می‌کشد…

برنگردم به گفتۀ ناصح…

 

نسخۀ کروخ

این آهنگ در یک محفل خانگی در شهرک کروخ نزدیک هرات خوانده شده است. چند آهنگ دیگر استاد هم محصول همان محفل است. آهنگ ناقص است و گویا بیش از دو دقیقۀ آن ضبط نشده است یا در دسترس نیست.

دل در خون تپیده…

[۱] دیوان بیدل: شکسته‌اند به صد رنگ، شیشه‌ی ما را.

خیال، با شعرهای فارسی

این قطعه در موسیقی هند و افغانستان اصطلاحاً «خیال» نامیده می‌شود و نوعی از کلاسیک‌خوانی است. کلاسیک‌خوانی به اشکال مختلف مثل «خیال‌خوانی» و «تُهمری‌خوانی» دسته‌بندی می‌شود. کل اثر حدود ۳۱ دقیقه است و در آن بیت‌هایی فارسی به مناسبت عید فطر هم خوانده شده است. قسمت اصلی آهنگ از دقیقۀ ۲۴ شروع می‌شود.

ممکن است و بلکه به احتمال قوی، این سبک آوازخوانی برای خیلی از دوستان جذابیت ندارد، ولی گروهی را نیز که دلبستۀ موسیقی کلاسیک شبه‌قاره و افغانستان هستند، خوش می‌آید.

 

 

شعرها:

بر لب بام بیا، گوشۀ ابرو بنما

روزه‌داران جهان منتظر ماه نو اند

 

در روزه چون خیال لب یار می‌کنم

با نقل و پسته و شکر افطار می‌کنم

 

عید آمد و هر کس پی کار خویش است

می‌نازد اگر غنی و درویش است

من بی تو به حال خود نظرها کردم

دیدم که هنوزم رمضان در پیش است

 

پیراهنی از تار وفا دوخته بودم

چون تاب جفای تو نیاورد کفن شد

 

موی سفید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام

 

خواهی به دیده قد کش و خواهی به دل نشین

سرو تو مصرعی است که در هر زمین خوش است

 

یاد ایام جوانی جگرم خون می‌کرد

خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد

ای تماشاییان هرزه‌نگاه

این آهنگی متفاوت است، با شعری در قالب مثنوی که کمتر در موسیقی سنتی افغانستان رایج بوده است. این شعر، پاره‌ای از مثنوی «عرفان» بیدل است(۱)، در حکایتی مربوط به «ستی» یعنی سوزاندن همسر بعد از مردن شوهر. گویا از زبان آن زن به کسانی که او را برای سوختن آورده‌اند و یا نظاره می‌کنند می‌گوید.

 

 

ای تماشاییان هرزه‌نگاه(۱)

حیف کز جلوه نیستید آگاه

این چراغ فروغ ‌داده به باد

با منش توأمی است از ایجاد

بارها با همین فسرده‌شرر

کرده‌ام درس سوختن از بر

برق شمعش دمی که گشت خموش

منش آوردم از عدم به خروش

ماند بیرونِ در قبیلۀ او

غیر من کس نشد فتیلۀ او

من و او عالمی دگر داریم

کس چه داند به هم چه سر داریم

اینک استاده است در نظرم

می‌نوازد به چشمک شررم

(ناتمام)
۱. در متن دیوان این بیت به صورت «کای تماشاییان…» شروع می‌شود و در واقع ادامۀ بیت قبلی است که می‌گوید: «زان نواهای بیخودی‌پرواز / موبه‌مویش ز شعله داد آواز:»
منبع شعر: کلیات بیدل چاپ کابل، جلد سوم، مثنوی عرفان، ص ۲۸۹ و ۲۹۰

دوش کاین چرخ زمرد پر ز اختر ساختند

این آهنگ، نعتی است برای حضرت پیامبر(ص). شاعر این مسمط را نشناختم و شعر آن را هم بسیار با زحمت پیاده کردم به خاطر کیفیت پایین صدا. یکی دو کلمه هم مبهم ماند که اگر دوستان یاری کنند خوب است. هم‌چنین اگر کسی شاعر این شعر را بشناسد یا متن شعر را بیابد ممنون می‌شوم.

زبانم قابل حمد خدا شد

که با نام محمد آشنا شد

دوش کاین چرخ زمرّد پر ز اختر ساختند

وز شعاع ماه نو ایوان منوّر ساختند

خوب‌رویان خانه بر خورشید انور (؟) ساختند

مطربان معنوی با یکدگر درساختند (؟)

خرگه نیلی شب را قبّۀ زر ساختند

زین غزل جمله دهن‌ها پر ز شکّر ساختند

کای قبای مهتری بر قد و بالای تو راست‌

 

ای ز روی تو شده آتش گلستان بر خلیل‌

صد چو اسماعیل در قربانگه شوقت قتیل‌

با عصای قهر تو شق کرد موسی رود نیل‌

بر سر خوان نوالت عیسی مریم (؟)

سورۀ والشمس بر زیبایی رویت دلیل‌

آیت واللیل بر دلبندی مویت گواست‌

 

بر آستان تو هر کس رسید مطلب یافت‌

روا مدار که من ناامید برگردم‌

 

پادشاها! بر درت عذر گناه آورده‌ام‌

بی‌پناه حکمتم (؟) سویت پناه آورده‌ام‌

اشک سرخ و روی زردی همچو کاه آورده‌ام‌

عاقبت با صد خجالت رو به راه آورده‌ام‌

جان پردرد و زبان عذرخواه آورده‌ام‌

بر امیدی رو به سوی بارگاه آورده‌ام‌

مرهمی نِه بر دل ریشم که دردم بی‌دواست‌

دیدۀ زنده‌دلان اشک‌فشان می‌باشد، در دو اجرا

شعر از صائب است و من دو اجرا از آن دارم. این دو آهنگ را کسانی گوش کنند که حوصله آهنگ‌های آرام، ملایم و طولانی استاد را دارند. این‌ها آهنگ‌هایی پرشور و شاد نیست؛ از آن‌هایی است که باید در خلوت شنید و بارها شنید و آنگاه سخت دلبستۀ آن شد، چنان که در زمان‌هایی، انیس خلوت‌های من بود. در واقع سبک اصلی خوانندگی استاد همین است، آهنگ‌هایی آرام، توأم با شعرهای زیبا و فراز و فرودهایی لذتبخش.

 

نسخۀ ندامت

احتمالاً در برنامه «د آهنگونو محفل» به گردانندگی جناب عبدالوهاب مددی اجرا شده است. در دقیقۀ ۱۶ استاد سرآهنگ آقای مددی را مخاطب قرار می‌دهد و بیتی به عنوان شاهد می‌خواند و صحبتی می‌کند که متن آن را هم درج کرده‌ام.

دیدۀ زنده‌دلان اشک‌فشان می‌باشد

آب از قوّت سرچشمه روان می‌باشد

ز سیل‌کاری اشک ندامتم دریاب‌

که آرزو چقدر بی‌تو آب می‌گردد (بیدل)

در دل پیر، تمنّای جوان بسیار است‌

این بهاری است که در فصل خزان می‌باشد

یاد ایام جوانی جگرم خون می‌کرد

خوب شد پیر شدم کم‌کم و نسیان آمد (ایرج میرزا)

صحبت پیر و جوان راست نیاید هرگز

تیر یک لحظه در آغوش کمان می‌باشد

از جوان حسن سلوک پیر نتوان یافتن‌

گوشۀ چشم کمان از تیر نتوان یافتن‌ (بیدل)

مخند ای نوجوان‌! زنهار بر موی سفید من‌

که این برف پریشان بر سر هر بام می‌بارد

طفل را هر سر انگشت بوَد پستانی‌

روزی بی‌خبران دست و دهان می‌باشد

(سرآهنگ‌: چه خوب یک بیت به یادم آمده آقای مددی‌، که به همین می‌چسپد. مددی‌: بفرمایید استاد. سرآهنگ‌: هرکه روزی ز عمل خویش خورد(۱) / منت از حاتم طایی نبرد. مددی‌: به به‌، بسیار اعلا، بسیار اعلا. سرآهنگ‌: هرکه روزی ز عمل خویش خورد / منت از حاتم طایی نبرد. طفل را ببینید، هر سر انگشت او پستان است‌. قصۀ حضرت موسی‌ (؟) کِلک‌های خود را می‌چوشید. مادرش دید که شیر می‌خورد. هر کلک او را شیر ساخته بود برایش‌.)

مشو از صحبت بی‌برگ‌ونوایان ملول‌(۲)

که شب قدر نهان در رمضان می‌باشد

بیدل به یقین کوش‌، هدایت این است‌

مگذر ز حضور دل‌، نهایت این است‌

تا چند خوری فریب قرب موهوم‌؟

هم‌صحبت ما باش‌، ولایت این است‌ (بیدل)

چو بشنوی سخن اهل دل‌، مگو که خطاست‌

سخن‌شناس نه‌ای جان من‌! سخن اینجاست‌. (حافظ)

(به زور واه واه بگویید. ما و شما خوب‌، مجلس موسیقی است دیگر. خوش‌تان می‌آید؟)

 

۱. در اصل دیوان سعدی: هر که نان از عمل خویش خورَد
۲. در اصل دیوان صائب: غافل

 

نسخۀ انیس

ای اشک‌! دمی انیس ما باش‌

ما هم ز نظرفتادگانیم‌

دیدۀ زنده‌دلان اشک‌فشان می‌باشد

آب از قوّت سرچشمه روان می‌باشد

گریه بر هر درد بی‌درمان دواست

چشم گریان چشمۀ فیض خداست

صحبت پیر و جوان راست نیاید هرگز

تیر یک لحظه در آغوش کمان می‌باشد

در دل پیر، تمنّای جوان بسیار است‌

این بهاری است که در فصل خزان می‌باشد

خضاب، پردۀ پیری نمی‌شود صائب

به مکر و حیله خزان را بهار نتوان کرد

طفل را هر سر انگشت بوَد پستانی

روزی بی‌خبران دست و دهان می‌باشد

هر که روزی ز عمل خویش خورد(۱)

منت از حاتم طایی نبرد (سعدی)

کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا

که آدم از بهشت آید برون تا نان شود پیدا

تمیز لذت دنیا هم آسان نیست‌، ای غافل‌!

چو طفلان خون خوری یک عمر، تا دندان شود پیدا  (بیدل)

مشو از صحبت بی برگ و نوایان ملول(۳)

که شب قدر نهان در رمضان می‌باشد

 

۱. اصل شعر در گلستان سعدی: هر که نان از عمل خویش خورد / منت حاتم طایی نبرد
۲. متن دیوان: غافل