شاعر این شعر شناخته نشد. آهنگ در یکی از برنامه‌های «د آهنگونو محفل» در رادیو افغانستان اجرا شده است.

سخنان استاد در ابتدای برنامه هم در اینجا منتشر می‌شود.

ساقی بده از لطف خود جامی که مدهوشم کند

عقل و خرد از سر برد، از هوش بی‌هوشم کند

از آن شراب به من کاسه‌ای بده ساقی

که سر نمانَد و کیفیتش به سر ماند

من لاف دانش کی زنم در حلقۀ فرهنگیان؟

هرگز نبردارم ز جا باری که خَم دوشم کند

نی ذوق هنر دارم و نی محو کمالم

مجنون تو ام، دانش و فرهنگ من این است (بیدل)

ای می‌فروش از مهر خود ما را سوی میخانه بر

زان چمچه‌مستان نیستم تا قطره در جوشم کند

بر دیگران مده که ندارند تاب می

ساقی به من ببخش که هستم خراب می

چون تاب مهر افروختم، وز جور گردون سوختم

بعد حیات من چه سود کز لطف گل‌پوشم کند

تا زنده‌ایم لطف خود از ما مکن دریغ

بعد از وفات کس به کس احسان نمی‌کند

ما شمع محفلیم که خاموش می‌شویم

با خاک تیره زود درآغوش می‌شویم

ز هر جا بگذرد تابوت من، آواز برخیزد

که آه این مرده سنگین می‌رود، سخت آرزو دارد

چه سود گر که به مرگم کنی گریبان چاک؟

کنون که رفت تن زار من درون خاک

پنجه‌ام را به گریبان کفن بند کنید

که هنوزم هوس جامه‌دریدن باقی است

بس‌که بی‌کس بود مجنون، بعد مردن دیدمش

یک‌سر تابوت بلبل، یک‌سرش پروانه بود

پری‌رویان بگیرید اطلس گلدوز باغ از من

که بعد مرگم این جنس گران نایاب می‌گردد