Tag: مهاجرت

رویکرد نوین اداره اتباع و آموزش و پرورش ایران به اتباع افغانستانی

یادداشتی در حاشیۀ «نخستین نمایشگاه دستاوردها و فعالیت‌های هنری و علمی دانش‌آموزان اتباع خارجی در مدارس و خدمات جمهوری اسلامی ایران» که در اردیبهشت ۱۳۹۵ در فرهنگسرای زیارت مشهد برگزار شد.

این گزارش در تاریخ ۱۸ اردیهبشت ۱۳۹۵ در سایت خبرگزاری فارس منتشر شد.

 

گویا اتفاقات جدیدی می‌افتد، گویا قرار است که مهاجران افغانستان در ایران، «دیده شوند» و این را ما در عرصه‌های گوناگون حس می‌کنیم.

این بسیار ارزش دارد که متولیان امر، قابلیت‌های مهاجران را باور کرده‌اند و مهم‌تر از باور کردن، به رسمیت شناخته‌اند و بالاتر از آن، برای انعکاس آن تلاش می‌کنند.

اینکه اداره اتباع و مهاجرین خارجی و اداره آموزش و پرورش خراسان رضوی، بانی برگزاری چنین نمایشگاهی شوند، بدین معنی است که گویا بالاخره در نهادهای متولی امور مهاجرین در ایران، اتفاقاتی افتاده است که باید آن را به فال نیک گرفت و از آن استقبال کرد.

ولی در کنار این قدردانی، که بسیار ضروری است، نمی‌توانیم این حقیقت را انکار کنیم که باید جلوه و شکوه این نمایشگاه را به پای دانش‌آموزان نوشت که در وضعیتی دشوار، با تنگناهای موجود و گاه با امکانات شخصی، خود را به این درجه رسانده‌اند.

این انکار ناپذیر است که بسیاری از دانش‌آموزانی که آثار علمی و هنری خود را در این نمایشگاه عرضه کرده‌اند، برخی اوقات از حضور در مسابقات و اردوهای آموزشی و هنری دانش‌آموزان ایرانی محروم بودند.

بسیاری از اینان حق شرکت در المپیادها، مسابقات ورزشی و دیگر فعالیت‌های فوق برنامه آموزش و پرورش را نداشتند و چه بسیار رخ داد که دانش‌آموز مهاجری از کاروان اردوی ورزشی یا علمی دانش‌آموزان ایرانی بازماند و با اشک حسرت روانه خانه شد.

ما نباید انکار کنیم که بسیاری از این دانش‌آموزان، در تابستان کار کردند و با دستمزد کار خویش، اسباب و لوازم برای تهیه آثار هنری و ابداعات علمی خود خریدند.

ما در این نمایشگاه دیدیم که نواحی مختلف آموزش و پرورش مشهد غرفه داشتند و آثاری از دانش‌آموزان مهاجر در آنها به نمایش درآمده بود، این بسیار خوب است و جای قدردانی دارد ولی ما خبر داریم که در بعضی از این نواحی، ثبت نام دانش‌آموزان مهاجر ممنوع است، آخر تا کی باید چنین باشد؟

من این همه را از این باب نمی‌گویم که ناشکری کرده باشم و خدمات مسئولان را خفیف انگاشته باشم. برای این می‌گویم که بدانیم این دانش‌آموزانی که در این تنگناها چنین آثار ارزشمندی خلق کرده است، اگر قدری بیشتر حمایت شوند یا لااقل قید و بند ممنوعیت‌های مختلف از آنها برداشته شود، چه بسا که از این هم موفق‌تر شوند.

من اینها را برای این می‌گویم که آن عده از مسئولان که هنوز ضرورت این تغییر را درنیافته‌اند و نتوانسته‌اند خود را با دلسوزان و مدیران نظام هماهنگ سازند، به این قطار بپیوندند و در لذتی که اکنون نصیب خادمان راستین شده است، شریک شوند.

من مطمئن هستم که «عجمی» مدیرکل اتباع و مهاجرین خارجی، از اینکه با حمایت‌های وی چنین برنامه‌ای شکل می‌گیرد و دل مردمی شاد می‌شود، لذت می‌برد. این لذت گوارایش باد.

من مطمئن هستم که «احمدی» معاون ایشان که نوار افتتاح نمایشگاه را قیچی می‌کرد، لذت می‌برد.

مطمئن هستم که «حسین‌پور» مدیر کل اتباع در دهه هفتاد، وقتی دستور می‌داد که خانواده‌های مهاجر را با اسباب و اثاثیه‌شان بار بزنند و در مرز تخلیه کنند، هیچ از این کار خود لذت نمی‌برد.

خود او باری در مصاحبه‌‌ای گفته بود که در دل از این کار راضی نیست، ولی هیچ راه دیگری ندارد. نه جناب حسین‌پور! راه داشت، راه همین است که اکنون جانشینان شما می‌پیمایند، ولی قدری دیر.

شاید بگویید که آن مسئولان در زمان خود وظیفه داشتند و اجرای وظیفه، خود رضایت قلبی به همراه دارد ولی از یاد نبرده‌ایم که مرحوم «کریم قوی‌دل» (معروف به کریم غول) وقتی به بیماری‌ لاعلاجی مبتلا شد، آن بیماری را نتیجه رفتارهایش با مهاجرین دانست و در آن روزهای پایانی عمر، از آنها حلالیت می‌طلبید.

مطمئن هستم که بسیاری از مسئولان امور مهاجرین که هنوز سختگیری می‌کنند، هنوز مشکل‌تراشی می‌کنند و هنوز حتی برای دریافت یک سیم‌کارت اعتباری و تمدید گواهینامه و ثبت نام دانش‌آموزان در یک آموزشگاه در نواحی ممنوعه، مردم را در تنگنا می‌گذارند، از این کار خود لذت نمی‌برند، ممکن است از انجام وظیفه احساس رضایت کنند، ولی لذت از خدمت، چیزی دیگر است.

این لذت ارزانی کسانی باد که این نمایشگاه را بر پا کردند، چه دانش‌آموزانی که پس از سال‌ها محرومیت و تنگنا، اکنون «دیده شدند» و چه کسانی که اسباب این «دیده‌شدن» را فراهم آوردند.

غفار یعقوبی و مهاجرتی دیگر

از بین ما جوان‌های دهۀ هفتاد که تازه سر بدر آورده بودیم و هر یک مسیری می‌پیمودیم، عبدالغفار یعقوبی و بصیراحمد حسین‌زاده روزنامه‌نگار شدند.

ما گروهی بودیم که بعداً‌ به اسم بچه‌های «درّ‌ دری» معروف شدیم، هرچند وقتی ما شروع به کار کردیم، هنوز درّ دری ایجاد نشده بود، یعنی اوایل دهۀ هفتاد. در آن سال‌ها نشریۀ «فریاد عاشورا» از نشریات جوان و فعال بود و غفار یعقوبی به زودی به آن پیوست و در آن تحرکی ایجاد کرد. و همان دوران، دوران طلایی فریاد عاشورا بود و یعقوبی مطالبی در آن منتشر کرد که در خاطر ما مانده است، از جمله یک مصاحبۀ جنجالی با آقای حسین‌پور مدیرکل امور اتباع وقت. ما همه می‌دانیم که آقای حسین‌پور چه سلوکی با مهاجرین داشت، در آن سال‌های سیاه، و یعقوبی چه سخنانی از دهان او بیرون کشید.

در همان سال‌ها، یعنی حوالی ۱۳۷۳ روزنامۀ توس مشهد یک صفحه ویژۀ افغانستان منتشر کرد. آن صفحه را اول به من سپردند و مثل همه کارهای مطبوعاتی من، رخوتناک و معمولی از کار درآمد، تا این که غفار به میدان آمد و مدیریت آن صفحه را به عهدۀ‌ او گذاشتیم. این اولین بار بود که یک روزنامۀ ایرانی صفحه‌ای ویژۀ افغانستان داشت و غفار از این جهت هم پیشکسوت است.

غفار در روزنامه‌نگاری بسیار جسور، خلاق و صاحب ابتکار بود. به دنبال سوژه‌های ناب می‌رفت و همیشه دوست می‌داشت که حرف‌های نگفته را بگوید، حتی اگر بهایی سنگین داشته باشد.

Kazem 7210-Ghaffar

غفار یعقوبی، محمدکاظم کاظمی. تهران، ۱۳۷۲، در حاشیۀ سومین مجمع شعر انقلاب اسلامی افغانستان.

من درست نمی‌دانم که او به دلیل همین اخلاق خود نتوانست در این جهانِ «آسته برو، آسته بیا»ی مطبوعات دوام بیاورد یا دلیلی شخصی داشت. این قدر هست که او به زودی از کارهای مطبوعاتی کنار کشید و دهۀ هشتاد را کاملاً در انزوا بود و درگیر کارهای اقتصادی. البته وقتی می‌گویم کار اقتصادی، تصور نکنید که او مثلاً صادرکنندۀ فرش بود. نه، همان کارگاه کفش‌دوزی که او آن را جدی گرفت و وسعت داد و پیشرفت‌هایی هم در آن داشت، تا این که دوران رکود اقتصادی در ایران پیش آمد و از طرفی فضای فرهنگی قدری باز شد. غفار کارگاه را تعطیل کرد و دوباره وارد میدان رسانه‌ها شد، در اوایل دهۀ ۹۰ و مقارن با رویکرد ویژه‌ای که بعضی خبرگزاری‌ها مثل فارس و تسنیم به مسائل مهاجرین داشتند.

این یک مرحلۀ درخشان ولی کوتاه در کار مطبوعاتی غفار یعقوبی بود. او در پروندۀ «جان ایران، جان افغانستان» خبرگزاری تسنیم سهمی ویژه گرفت؛‌ سپس به بخش رسانۀ شورای فرهنگی افغانستانی‌های مقیم ایران دعوت شد و مسئولیت سایت «مهاجر آنلاین» را به عهده گرفت. گذشته از این که برنامۀ «چند متر مکعب عشق» را با شایستگی مدیریت کرد.

از مدیریت گفتم. یک ویژگی مهم غفار، علاوه بر استعداد و توان روزنامه‌نگاری، مدیریت است، چه فرهنگی، چه اقتصادی و چه تشکیلاتی. در این زمینه بسیار فعال، خستگی‌ناپذیر، صاحب ابتکار و جدی است. جدیت او در کارش، همه را بیچاره می‌کند، چون آن‌چنان برای کار مایه می‌گذارد که دیگرانی که در کنار اویند، گاهی خسته می‌شوند و می‌بُرند.

در این سال‌ها هر وقت که یک کار اجرایی داشتیم، غفار یعقوبی اولین مرجع ما بود، از انتقال دفتر درّ دری بگیرید، تا مدیریت غرفه‌های افغانستان در نمایشگاه کتاب و مطبوعات و هماهنگی سفرهای فرهنگی دوستان شاعر و نویسنده، تا کارهای شخصی مثل بردن حکم جلب یک نفر به در منزلش، که در این مورد من خاطره‌ای دارم.

ما به خاطر مسائل خانۀ ما، قرار بود از فروشنده شکایت کنیم و شکایت هم کردیم. حالا مانده بودم که حکم جلب طرف را چطور به در خانه‌اش ببرم، منِ کم‌رو و کم‌جرأت. پس دست به دامن غفار یعقوبی شدم که با افسر کلانتری به در خانه طرف برود. بنده خدا به آن افسر گفته بود: «حالا خودت آمدی کافی بود. چرا یک مأمور لباس شخصی با خودت آوردی.» با توجه به قد و قواره و فیزیک چهرۀ غفار، فکر کرده بود این کدام مأمور بلندپایۀ لباس شخصی است. (غفار از این جنس خاطرات بسیار دارد که خیلی دوست دارم باری آن‌ها را بنویسد، مثلاً موردی را که یک مأمور انتظامی در ترمینال را توبیخ کرده بود و طرف از ترس نپرسیده‌ بود که خودت چه‌کاره هستی.)

خلاصه این را می‌خواستم بگویم که جرأت، اعتماد به نفس، ابتکار و برش اجرایی غفار یعقوبی، خیلی مساعد بود برای این که او یک مجموعه فرهنگی را مدیریت کند. ولی دریغ که این جوّ کنونی، بیشتر آدم‌های محافظه‌کار و کم‌تحرک می‌طلبد.

از وقتی غفار گفت که عازم مهاجرتی دیگر است، حتی یک بار نگفتم که «نه، نرو» هرچند برایم خیلی سخت بود. امروز یکی از دوستان گفت که «راضی‌اش کنید که نرود.» و من گفتم «اگر من بخواهم کسی را راضی کنم، به رفتن راضی می‌کنم.» درست است که رفتن هر یک از این آدم‌ها برای ما ضایعه‌ای بزرگ است، ولی ماندنشان ممکن است برای نسل بعدی یعنی فرزندانشان ضایعه باشد. غفار یعقوبی، بصیراحمد حسین‌زاده، ابوطالب مظفری، حسین حیدربیگی، حسن حسین‌زاده، محمدحسین فیاض، قنبرعلی تابش و دیگر جوان‌های دهۀ هفتاد، فرزندانی دارند که اکنون به مرحلۀ رشد و ثمردهی رسیده‌اند. خیلی از این جوان‌ها از تحصیل بازماندند. بسیاری از این‌ها با همه استعدادهایشان در بعضی رشته‌ها، از پیشرفت محروم شدند. فرزند بصیراحمد حسین‌زاده یک بار به دست نیروی انتظامی افتاد به خاطر کار در بازار. فرزندان مظفری کارهای سخت می‌کنند. فرزند محمدحسین فیاض استعداد قرآنی داشت، در مسابقات راهش ندادند، از همه چیز دل‌زده شد. فرزند دیگرش فوتبالیستی خوب بود، در مسابقات دانش‌آموزی قبولش نکردند، راهی افغانستان و سپس اروپا شد.

نسل ما نسل عجیبی بود. باری رنج خویش را کشید و آواره شد. رنج کار، رنج دورماندن از تحصیل، رنج تحقیر، رنج بی‌هویتی. باری دیگر رنج والدین را کشید. غفار یعقوبی چند سال با بیماری پدر و مراقبت از او گذراند. و حال باید رنج فرزندان را بکشد و آن‌ها را از این لجۀ مخاطره به ساحل امنی برساند، که البته آنجا هم برای فرزندان ساحل امن است و برای پدران، زندان غربت و بی‌زبانی و افسردگی.

Ghaffar-Kazem 9301 (800-600)

محمدکاظم کاظمی، غفار یعقوبی. بهار ۱۳۹۳، درۀ آل. اردوی تفریحی دوستان درّ دری.

کوچ دوبارۀ این نسل برای کشور ما یک ضایعه است. ای کاش کشور به امن و آرامشی می‌رسید که اینان می‌توانستند برگردند و مصدر خدمت باشند. یا لااقل این امکان بود که بدون دغدغه‌های معمول مهاجرت، در همین ایران بمانند. بالاخره برگشت از ایران به کشور، بسیار سهل‌تر است و ممکن‌تر، تا بازگشت از اروپا.

بله، خلاصه این که غفار یعقوبی در حالی می‌رود که ما حتی نتوانستیم بگوییم «نرو». موقعیت دشواری است. تو ناچاری دقیقاً پای روی دلت بگذاری. و او می‌دانم که بیش از همه ما این ناگزیری را تجربه کرد، چون این آدم با آن فیزیک بدنی به ظاهر خشک و خشن، دلی مثل گنجشک دارد. بیش از همۀ ما پایبند این رفاقت‌هاست و بیش از همه ما وفادار به این محبت‌ها.

واپسین عکس غفار یعقوبی در مشهد. پنج‌شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۵، پس از مراسم تودیع او در دفتر درّ دری.
یاران قدیم آخرین لحظه را به خنده می‌گذرانند و حسن حسین‌زاده می‌کوشد حتی برای لحظاتی مانع رفتن شود.
از راست: بصیراحمد حسین‌زاده، محمدکاظم کاظمی، ابوطالب مظفری، غفار یعقوبی، حسن حسین‌زاده.
عکس: سید جمال‌الدین سجادی

 

چرا حذف شهریۀ دانش‌آموزان مهاجر مهم است؟

دانش‌آموزان مهاجر افغانستان در این سال‌ها با چند تنگنای بزرگ روبه‌رو بودند. یکی محرومیت از تحصیل برای دانش‌آموزان بی‌مدرک بود و دیگری پرداخت شهریه از سوی دانش‌آموزان مدرک‌‌دار. و اکنون گویا هر دو تنگنا برداشته شده است.

من می‌دانم که اهمیت این خبر برای بسیاری از مخاطبان ایرانیِ این نوشته چندان ملموس نیست. شاید بسیاری‌ها با خود بگویند که «پرداخت پول در مدارس که اکنون تقریباً یک رسم عمومی شده است و اختصاصی به مهاجرین ندارد.» و شاید بسیاری‌ها نیز بگویند که «این مبلغ شهریه به راستی آن قدر سنگین بوده است که تأثیری بر خانوادۀ مهاجر بگذارد؟»

بگذارید قضیه را با روایتی ملموس بسازم. چند سال پیش با مدیر یکی از مدارس خودگردان مهاجرین صحبت می‌کردم. این مدارس غالباً برای تحصیل دانش‌آموزان بی‌مدرک ایجاد شده‌اند، کسانی که به مدارس ایرانی راه ندارند. او می‌گفت که «ما در اینجا دانش‌آموزان مدرک‌دار هم داریم.» من با تعجب گفتم «خوب این دانش‌آموز چرا به مدرسۀ ایرانی نمی‌رود و می‌آید به مدرسۀ خودگردان، در حالی که در نهایت نه مدرک تحصیلی شما اعتبار دارد و نه بچه از اینجا به دانشگاه راه می‌یابد؟» گفت: «چون مدارس ایرانی شهریه می‌گیرند و برای این‌ها سخت است.» گفتم: «خوب شهریه را شما هم که می‌گیرید.» گفت: «ما به صورت قسط‌بندی شده می‌گیریم و به این صورت خانواده‌ها میتوانند بپردازند.»

این است حقیقتی که به طرزی دردناک خود را پیش چشم ما می‌کشد. خانوادۀ مهاجر آن‌قدر استطاعت ندارد که همان شهریه را به صورت یکجا بپردازد و ناچار می‌شود از مدرسۀ ایرانی با این همه تفاوت امکانات و امتیازهای قانونی چشم بپوشد و کودکش را به مدرسۀ خودگردان بفرستد، تا آن شهریه را قسطی بپردازد.

گواه من فقط سخنان آن مدیر مدرسه نیست. من بارها وقتی برای مجوز ثبت نام فرزندانم به ادارۀ آموزش و پرورش رفته‌ام، صفی بلند از مردمی را دیده‌ام که برای مجوز تخفیف شهریه یا پرداخت اقساطی آن (که برای بعضی موارد خاص اعلام شده بود) می‌آمدند.

اما چرا بسیاری از مهاجران حتی پول این شهریه را ندارند؟ چون مهاجر ما یارانه ندارد؛ مهاجر ما بیمۀ عمومی ندارد؛ آزادی اشتغال ندارد؛ غالباً اجاره‌نشین است چون حق خرید ملک ندارد؛ حق بازنشستگی ندارد و ملک و دارایی پدری در این سرزمین ندارد. و مهاجر ما در مقابل هزینه‌های مختلف دارد، هزینۀ تمدید مدارک اقامتی، هزینۀ کارت کار، اضافه هزینۀ بهداشت و درمان که گاهی برای او چند برابر محاسبه می‌شود.

وقتی به مجموعۀ این نداری‌ها  و تنگناها و هزینه‌های دیگر، شهریۀ مدارس هم افزوده می‌شود، دیگر کار واقعاً سخت می‌شود، به ویژه که او نمی‌تواند باقی مخارج زندگی را نپردازد. پس تنها راه چاره برای تداوم زندگی، حذف هزینۀ شهریه و در نهایت حذف کودک از مدرسه است.

با این وصف، شما خود را به جای پدر و مادری بگذارید که در اول مهر، می‌بیند همه کودکان همجوار و همسایه با شور و اشتیاق راهی مدرسه می‌شوند و فرزند او باید در خانه بنشیند یا بر سر کار برود. و از آن بالاتر، خود را به جای آن دانش‌آموز بگذارید. حتی تصورش هم سخت است.

باری، چنین است که حذف شهریۀ تحصیلی از دانش‌آموزان مهاجر، این قدر مهم می‌شود، این قدر کارگشا می شود و این قدر جای تحسین و سپاس دارد و در ضمن، جای گله و اندوه، که چرا این قدر دیر؟

منتشر شده در سایت خبرگزاری فارس با این نشانی

ادارۀ اتباع و رویکردی نوین

در حاشیۀ «نخستین نمایشگاه دستاوردها و فعالیت‌های هنری و علمی دانش‌آموزان اتباع خارجی در مدارس و خدمات جمهوری اسلامی ایران»

بله، گویا اتفاقات جدیدی می‌افتد. گویا قرار است که مهاجران افغانستان در ایران، «دیده شوند» و این را ما در عرصه‌های گوناگون حس می‌کنیم. این بسیار ارزش دارد که متولیان امر، قابلیت‌های مهاجران ما را باور کرده‌اند و مهم‌تر از باور کردن، به رسمیت شناخته‌اند و بالاتر از آن، خود برای انعکاس آن تلاش می‌کنند. این که ادارۀ اتباع و مهاجرین خارجی و ادارات آموزش و پرورش، خود بانی چنین نمایشگاهی می‌شوند، بدین معنی است که گویا بالاخره در نهادهای متولی امور مهاجرین در ایران، اتفاقاتی افتاده است که باید آن را به فال نیک گرفت و از آن استقبال کرد.

ولی در کنار این قدردانی، که بسیار ضروری هم هست، هیچ نمی‌توانیم این حقیقت را انکار کنیم که باید جلوه و شکوه این نمایشگاه را به پای دانش‌آموزانی نوشت که در وضعیتی دشوار، با تنگناهای موجود و گاه با امکانات شخصی، خود را به این درجه رسانده‌اند.

این انکار ناپذیر است که بسیاری از دانش‌آموزانی که آثار علمی و هنری خود را در اینجا عرضه کردند، گاه از حضور در مسابقات و اردوهای آموزشی و هنری دانش‌آموزان ایرانی محروم بودند. بسیاری از اینان حق شرکت در المپیادها، مسابقات ورزشی و دیگر فعالیت‌های فوق برنامه آموزش و پرورش را نداشتند و چه بسیار رخ داد که دانش‌آموز مهاجر از کاروان اردوی ورزشی یا علمی دانش‌آموزان ایرانی بازماند و با اشک حسرت روانۀ خانه شد.

ما نباید انکار کنیم که بسیاری از این دانش‌آموزان، در تابستان کار کردند و با دستمزد کار خویش، اسباب و لوازم برای تهیۀ آثار هنری و ابداعات علمی خود خریدند.

ما در این نمایشگاه دیدیم که نواحی مختلف آموزش و پرورش مشهد غرفه داشتند و آثاری از دانش‌آموزان مهاجر در آن‌ها به نمایش درآمده بود. این بسیار خوب است و جای قدردانی دارد. ولی ما خبر داریم که در بعضی از این نواحی، اصلاً ثبت نام دانش‌آموزان مهاجر ممنوع است. آخر تا کی باید چنین باشد؟

من این همه را از این باب نمی‌گویم که ناشکری کرده باشم و خدمات مسئولان را خفیف انگاشته باشم. برای این می‌گویم که بدانیم این دانش‌آموزانی که در این تنگناها چنین آثار ارزشمندی خلق کرده است، اگر قدری بیشتر حمایت شوند یا لااقل قید و بند ممنوعیت‌های مختلف از آن‌ها برداشته شود، چه بسا که از این هم موفق‌تر شوند.

من این‌ها را برای این می‌گویم که آن عده از مسئولان که هنوز ضرورت این تغییر را درنیافته‌اند و نتوانسته‌اند خود را با دلسوزان و مدبّران نظام هماهنگ سازند، به این قطار بپیوندند و در لذتی که اکنون نصیب خادمان راستین شده است، شریک شوند.

من مطمئن هستم که آقای عجمی مدیرکل اتباع و مهاجرین خارجی، از این که با حمایت‌های او چنین برنامه‌ای شکل می‌گیرد و دل مردمی شاد می‌شود، لذت می‌برد. این لذت گوارایش باد. من مطمئن هستم که آقای احمدی معاون ایشان که نوار افتتاح نمایشگاه را قیچی می‌کرد، لذت می‌برد.

و در مقابل من مطمئن هستم که آقای حسین‌پور مدیر کل اتباع در دهۀ هفتاد، وقتی دستور می‌داد که خانواده‌های مهاجر را با اسباب و اثاثیه‌شان بار بزنند و در مرز تخلیه کنند، هیچ از این کار خود لذت نمی‌برد. خود او باری در مصاحبه‌‌ای گفته بود که در دل از این کار راضی نیست، ولی هیچ راه دیگری ندارد. نه جناب حسین‌پور! راه داشت، راه همین است که اکنون جانشینان شما می‌پیمایند، ولی قدری دیر.

شاید بگویید که آن مسئولان در زمان خود وظیفه داشتند و اجرای وظیفه، خود رضایت قلبی همراه دارد. ولی از یاد نبرده‌ایم که مرحوم کریم قوی‌دل (معروف به کریم غول) وقتی به بیماری‌ای لاعلاج مبتلا شد، آن بیماری را نتیجۀ رفتارهایش با مهاجرین دانست و در آن روزهای پایانی عمر، از آنها حلالیت می‌طلبید.

و من مطمئن هستم که بسیاری از مسئولان امور مهاجرین که هنوز سختگیری می‌کنند، هنوز مشکل‌تراشی می‌کنند و هنوز حتی برای دریافت یک سیم‌کارت اعتباری و تمدید گواهینامه و ثبت نام دانش‌آموز در یک آموزشگاه در نواحی ممنوعه، مردم را در تنگنا می‌گذارند، از این کار خود لذت نمی‌برند. ممکن است از انجام وظیفه احساس رضایت کنند، ولی لذت از خدمت، چیزی دیگر است.

این لذت ارزانی کسانی باد که این نمایشگاه را بر پا کردند، چه دانش‌آموزانی که پس از سال‌ها محرومیت و تنگنا، اکنون «دیده شدند» و چه کسانی که اسباب این «دیده‌شدن» را فراهم آوردند.

(منتشر شده در سایت خبرگزاری فارس، در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵)