Tag: محمدکاظم کاظمی

غدیر

ای بشر! خانه نهادی و نگفتی خام است‌

کفر کردی و نگفتی که چه در فرجام است‌

 

چشم بستی و ندیدی که در آن یومِ شگفت‌

چه پدید آمد از این پرده بر این قومِ شگفت‌

 

 

ترسِ جان پشت درِ مکه مسلمانت کرد

نعمتی آمد و آمادۀ طغیانت کرد

 

پس از آن پیشرو بلهوسان دیدیمت‌

پشت پیراهن خونین کسان دیدیمت‌

 

هُبلی گشته‌، به صحرای حجاز استاده‌

مست و مخمور به محراب نماز استاده‌

 

راهزن با طبق زر چه کند؟ آن کردی‌

گلّه با سبزۀ نوبر چه کند؟ آن کردی‌

 

 

چه توان کرد فراموشی گُل در گِل را؟

دین کامل شده و مردم ناکامل را

 

غول گرمازده را چشمه و مرداب یکی است‌

کور بینا شده را گوهر و شبتاب یکی است‌

 

شِعب نادیده دگر اصل و بدل نشناسد

بدر نشناسد و صفّین و جمل نشناسد

 

شعب نادیده چه داند که مسلمانی چیست‌؟

فرق تیغ علوی با زر سفیانی چیست‌

 

 

کفر کردی بشر! این عید مبارک بادت‌

پس از آن‌، دوزخ جاوید مبارک بادت‌

 

از چنین جاه و حشم‌، شیر شتر نیک‌تر است‌

سوسمار از شکم و کیسۀ پُر نیک‌تر است‌

 

ای بشر! عهدِ حجر باز نصیبت بادا

مارهایی همه کر، باز نصیبت بادا

 

تا از این پس نرود گفتۀ پیر از یادت‌

آفتابی که برآمد به غدیر از یادت‌

اردیبهشت ۱۳۷۶

شب یلدا

اینجا در این تلاقی خون‌ها و شیشه‌ها

شب‌های بد بلندترند از همیشه‌ها

شب‌های بد بلندترند از همیشه‌ها

تا آب این درخت بخشکد به ریشه‌ها

امشب بدون جامه بخوابی بلندتر

بر روی روزنامه بخوابی بلندتر

دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر

خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر

وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر

خون شما به شیشه شود جانگدازتر

*

یلدا حریف این‌همه سختی شود مگر

سیبی که می‌خورید درختی شود مگر

مستوجب عطای بخیلان شوی شبی‌

منظور وعده‌های وکیلان شوی شبی‌:

«من آمدم ترانه بیارم برایتان‌

آجیل و هندوانه بیارم برایتان‌

روزانتان همیشه به جوزا بدل شود

شب‌هایتان همیشه به یلدا بدل شود

آن قصر زرنگار، پس از کوه و جنگل است‌

سختی همیشه در صد و سی سال اول است‌

دیگر کلید بخت به جیب تو می‌شود

یعنی خوراک برّه نصیب تو می‌شود

ما هندوانه هر شب دی پوست می‌کُنیم‌

آن را نثار خوب‌ترین دوست می‌کنیم»

*

کوچک زیاد بوده‌ای‌، اینک بزرگ شو

این پوست را رها کن و ای برّه‌! گرگ شو

سال دگر به سیب زمینی بسنده کن‌

با هر چه نزد خویش ببینی بسنده کن‌

امسال اگر بریدۀ نان می‌خوریم ما،

سال دگر خوراک شبان می‌خوریم ما

فروردین ۱۳۸۵

تردید

بر بستر تردید، فرومانده‌ترینم‌

دیری است که من سنگ‌ترین سنگ‌ِ زمینم‌

 

چون خاطرۀ مبهم یک کوچۀ بن‌بست‌

صد بار اگر تازه‌شوم‌، باز همینم‌

 

رفتند پرستونفسان صد افق و باز

من در خم و پیچ سفر نافه و چینم‌

 

یک عمر شفق گفتم و یک عمر شقایق‌

معلوم شد آخر، نه چنانم‌، نه چنینم‌

 

نی ذوق سفر مانده و نی فرصت برگشت‌

نومیدی محضم‌، نفس بازپسینم‌

فروردین ۱۳۶۹

قطار ۳۶۵

شعری جدید از محمدکاظم کاظمی

 

سیصد و شصت و پنج روز غریب با قطاری از این مسیر گذشت

سیصد و شصت و پنج صبح و غروب بر سر این چنار پیر گذشت

 

سیصد و شصت و پنج صبح سپید، صبح‌خیزی به صد هزار امید

سیصد و شصت و پنج شام سیاه رنگ سلول یک اسیر، گذشت

 

ساعتی در ضیافت حافظ، ساعتی با روایت بیدل

ساعتی در برابر جنگل ساعتی در دل کویر گذشت

 

ساعتی نور و رنگ و موسیقی، ساعتی آه و اشک و دلتنگی

ساعتی شوق یک تبسم گرم، ساعتی صبرِ ناگزیر، گذشت

 

رشته‌های سپید مویم را هر زمانی بلندتر دیدم

گفتم: «ای وای، ماه نو آمد… ولی این روزها چه دیر گذشت!»

 

زندگی یک قطار مضطرب است، به همین اضطراب، عادت کن

اگر از ابتدای آبان رفت، اگر از انتهای تیر گذشت

 

مشهد، ۵ آبان ۱۳۹۵

 

شطرنج‌

شعری از محمدکاظم کاظمی

 

این پیاده می‌شود، آن وزیر می‌شود

صفحه چیده می‌شود، دار و گیر می‌شود

 

این یکی فدای شاه‌، آن یکی فدای رُخ‌

در پیادگان چه زود مرگ و میر می‌شود

 

فیل کج‌روی کند؛ این سرشت فیل‌هاست‌

کج‌روی در این مقام دلپذیر می‌شود

 

اسپ خیز می‌زند؛ جست‌وخیز کار اوست‌

جست‌وخیز اگر نکرد، دستگیر می‌شود

 

آن پیادۀ ضعیف راست راست می‌رود

کج اگر که می‌خورَد، ناگزیر می‌شود

 

هرکه ناگزیر شد، نان کج بر او حلال‌

این پیاده قانع است‌، زود سیر می‌شود

 

آن وزیر می‌کُشد، آن وزیر می‌خورد

خورد و برد او چه زود چشمگیر می‌شود

 

ناگهان کنار شاه خانه‌بند می‌شود

زیر پای فیل‌، پهن‌، چون خمیر می‌شود

 

آن پیادۀ ضعیف عاقبت رسیده است‌

هرچه خواست می‌شود، گرچه دیر می‌شود

 

این پیاده‌، آن وزیر… انتهای بازی است‌

این وزیر می‌شود، آن به‌زیر می‌شود

اردیبهشت ۱۳۸۲

هفتاد و دو تیغ‌

شعری عاشورایی از محمدکاظم کاظمی

 

آی دوزخ‌سفران‌! گاه‌ِ دریغ آمده‌است‌

سر بدزدید که هفتاد و دو تیغ آمده‌است‌

 

طعمۀ تلخ جحیمید، گلوگیرشده‌

چرک‌ِ زخمید ـ که کوفه است ـ سرازیر شده‌

 

فوج فرعونید یا قافلۀ قابیلید؟

ننگ محضید، ندانم ز کدامین ایلید

 

ره مبندید که ما کهنه‌سواریم ای قوم‌!

سرِ برگشت نداریم‌، نداریم ای قوم‌!

 

حلق بر نیزه اگر دوخته‌شد، باکی نیست‌

خیمه در خیمه اگر سوخته‌شد، باکی نیست‌

 

خیمه تشنه است‌، غمی نیست‌، گلاب‌آلوده است‌

سجده بیمار، نه بیمار، شراب‌آلوده است‌

 

آب‌ِ این بادیه خون است که وانوشد کس‌

زهر باد آن آب کز دست شما نوشد کس‌

 

شعله گر افسرد، خاکستر ما خواهد رفت‌

تن اگر خفت به صحرا، سر ما خواهد رفت‌

 

راه سخت است‌، اگر سر برود نیست شگفت‌

کاروان با سر رهبر برود نیست شگفت‌

 

تن به صحرای عطش سوخته‌، سر بر نیزه‌

بر نمی‌گردیم زین دشت‌، مگر بر نیزه‌

 

تشنه می‌سوزیم با مَشک در این خونین‌دشت‌

دست می‌کاریم تا مرد بروید زین دشت‌

 

آی دوزخ‌سفران‌! گاه‌ِ سفر آمده‌است‌

سر بدزدید که هفتاد و دو سر آمده‌است‌

شهریور ۱۳۶۸