Tag: محمدحسین سرآهنگ

به آن سیمین‌بدن، زر بگذرانم

به آن سیمین‌بدن، زر بگذرانم‌

شعر این آهنگ از واقف لاهوری است، شاعری که استاد سرآهنگ شعرهای بسیاری از او را خوانده و سخت به او علاقه داشته است. در این غزل بیت «مسیحای مرا از من بگویید / که من تا کی به بستر بگذرانم» خاطرۀ واپسین ایام عمر استاد سرآهنگ را هم زنده می‌سازد، آنجا که در بستر بیماری در بیمارستان علی‌آباد کابل، در پاسخ خبرنگاری که از او می‌خواهد جملاتی با مردم سخن بگوید، این بیت را هم می‌خواند و از مردم می‌خواهد که به او دعا کنند. متن تصویری آن مصاحبه موجود است.

 

 

به آن سیمین‌بدن، زر بگذرانم‌

تکلف بر طرف‌، سر بگذرانم‌

یک جان چه متاعی است که سازند فدایت‌؟

امّا چه توان کرد، که موجود همین است‌

اگر دانم که راضی می‌شود یار

دل و دین و سر و زر بگذرانم‌

مسیحای مرا از من بگویید

که من تا کی به بستر بگذرانم‌؟

من بیدل علاج می‌کردم‌

مرض عشق اگر دوا می‌داشت‌ (بیدل)

مسیحا در علاجم گفت‌: روی یار کمتر بین‌

دوایم داد، لیک از زندگی فرمود پرهیزم‌

ندارم هیچ واقف‌، چون ظهوری

دلی دارم‌، به دلبر بگذرانم‌

 

دیوان واقف، چاپ سنگی لاهور، صفحۀ ۱۷۴

به هر جا رفته‌ام از خویشتن، راه تو می‌پویم

غزل زیبایی است از بیدل که در طرزی جذاب خوانده شده است. کیفیت آن خوب است و کامل است.

 

 

به هر جا رفته‌ام از خویشتن، راه تو می‌پویم

اگر نزدیک اگر دورم، غبار آن سر کویم

به مضراب خیالی می‌کند طوفان خیال من[۱]

زبان رشتۀ سازم، نمی‌دانم چه می‌گویم

ما ز هر اهل دلی یک شمّه کار آموختیم

ناله از نی، گریه از ابر بهار آموختیم

به تکلیف بهارم می‌دهی زحمت، نمی‌دانی‌

به یاد او[۲]، دل خون‌گشته‌ای دارم که می‌بویم‌

ز یار دورم و صبری ندارم‌، ای ناصح‌!

دل شکسته همین ناله می‌کند، معذور (بیدل)

چنان محو تماشای گریبان خودم بیدل‌

که پنداری خیال او سری دارد به زانویم‌

شمع محفل بر خموشی بست و مینا بر شکست

هر کسی زین انجمن طرزی دگر نالید و رفت (بیدل)

 

[۱] متن دیوان: خروش من.
[۲] متن دیوان: به جای گل.

ای ماه عالم‌سوز من، از من چرا رنجیده‌ای؟

شاعر این شعر را نشناختم. علی‌رضا افتخاری آوازخوان ایرانی هم آن را خوانده است. البته گویا سعدی غزلی با ردیف «از من چرا رنجیده‌ای» دارد ولی این شعر نیست.

 

 

ای ماه عالم‌سوز من، از من چرا رنجیده‌ای؟

وای شمع شب‌افروز من، از من چرا رنجیده‌ای؟

یک شب تو را مهمان کنم، از جان و دل قربان کنم

جای تو در چشمان کنم، از من چرا رنجیده‌ای؟

من عاشق زار تو ام، از جان خریدار تو ام

تا زنده‌ام یار تو ام، از من چرا رنجیده‌ای

من عاشقی دیوانه‌ام، اندر جهان افسانه‌ام

تو شمع و من پروانه‌ام، از من چرا رنجیده‌ای

رنجیده‌ای، رنجیده‌ای، از من گنه چه دیده‌ای؟

با این گنه بخشیده‌ای، از من چرا رنجیده‌ای؟

گر من بمیرم از غمت، خونم فتد در گردنت

فردا بگیرم دامنت، از من چرا رنجیده‌ای؟

«حدیث روی نکویت شنیده آمده‌ام» و «عیار حسن ز صاحب‌نظر شود پیدا»

این دو آهنگ هر دو در یک طرز (ملودی) خوانده شده است و از این روی با هم منتشر می‌شود. شعر «حدیث روی نکو» از واقف لاهوری است و شعر «عیار حسن» از صائب.

 

 

حدیث روی نکو

حدیث روی نکویت شنیده‌آمده‌ام‌

برای دیدن رویت به دیده آمده‌ام‌

تو را نه من به غلط نور دیده می‌گویم‌

قسم به نرگس مستت که دیده می‌گویم‌

از خدا خواهیم خیر خلق و خیر خویش را

زان که بد در پیش ناید مرد خیراندیش را

عجب مدار اگر وحشت است در طبعم‌

که همره دل ازخودرمیده آمده‌ام‌

نه صبر همره من آمده است و نی طاقت‌

که در رکاب محبت جریده آمده‌ام‌

همّت عالی ندارد تکیه بر بازوی کس‌

آسمان با این بزرگی بی‌ستون استاده‌است‌

جمال کعبه مگر گل به دامنم ریزد

جفای خار مغیلان کشیده آمده‌ام‌

(ناقص)

دیوان واقف لاهوری، چاپ سنگی لاهور، صفحۀ ۱۹۶

 

عیار حسن

عیار حسن ز صاحب‌نظر شود پیدا

که قیمت گهر از دیده‌ور شود پیدا

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشۀ چشمی به ما کنند؟

دهد ثمر ز رگ و ریشۀ درخت خبر

نهفته‌های پدر از پسر شود پیدا

گندم خال تو از جنّت رویت چیدم‌

تا نگوید پدر من: پسرم بی‌هنر است‌

ز صد هزار پسر همچو ماه مصر، یکی

چنان شود که چراغ پدر کند روشن

(ناتمام)

به یک عشوه مرا برباد کردی

شاعر این شعر را نشناختم. آهنگ کامل است و یک اجرا از آن در دسترس است.

 

 

به یک عشوه مرا برباد کردی‌

ببین جانا! چه‌سان بیداد کردی‌

نمی‌گفتم مرا گیری‌، گرفتی‌

به نیرنگی دلم را شاد کردی‌

فشاندی یاسمن‌، ای یاسمن‌خوش‌

به بوی خوش مرا خوش یاد کردی‌

به دام آورده‌ای اما به رنگی‌

شکستی بال و پر، آزاد کردی‌

اسیر حسن خود را در خرابی‌

به افسون نگه آباد کردی‌

به مکتب‌خانه درسی طرفه گفتی‌

به شاگردی مرا اُستاد کردی‌

ای کبک دری

از آهنگ‌های محلی افغانستان است و آوازخوانان بسیاری آن را خوانده‌اند.

 

 

 

نسخۀ پری

ای کبک دری، بیا به پهلویم

ای رشک پری، بیا به پهلویم

بادا که رویم جانب صحرا

با هم نشینیم به لب دریا

یکجا بچینیم دامن گل‌ها

آهسته خرام سرو دلجویم

ای کبک دری بیا به پهلویم

آنجا من و تو خرّم و خندان

آزاد و کنار از غم دوران

تو سرخوش و مست از می سنجان (؟)[۱]

من مست ز تو گل خوشبویم

ای کبک دری، بیا به پهلویم

جایی برویم که خدا خواهد

جایی که به هم دل ما خواهد

دل وصل تو را از خدا خواهد

خوابت ببرد، سر زانویم

ای کبک دری، بیا به پهلویم

از شاخ درخت برگ‌ها ریزد

گل آب شود از هوا ریزد

بر دور سرت سنبل مویم

ای کبک دری، بیا به پهلویم

 

نسخۀ سخن

سخن‌ها دارم از درد تو بر دل

و لیکن در حضورت بی‌زبانم

ای کبک دری، بیا به پهلویم

بر دور سرت سنبل مویم

ای کبک دری، بیا به پهلویم

بیا که برویم جانب صحرا

با هم نشینیم به لب دریا

یکجا بچینیم دامن گل‌ها

آهسته خرام سرو دلجویم

ای کبک دری، بیا به پهلویم

از شاخ درخت برگ‌ها ریزد

گل آب شود از هوا ریزد

بر دور سرت سنبل مویم

ای کبک دری، بیا به پهلویم

جایی برویم که خدا خواهد

جایی که به هم دل ما خواهد

دل وصل تو را از خدا خواهد

خوابت ببرد، سر زانویم

 

[۱] کلمه مبهم است.

به صد گردون تسلسل بست دور ساغر عشقم (دو اجرا)

شعر از بیدل است و در دو آهنگ با دو ملودی اجرا شده است.

 

 

نسخۀ بهره

این یکی از آهنگ‌های جانانۀ استاد سرآهنگ است، از آن‌ها که همه ویژگی‌های سبک کار او را دارد. هم شعر زیبایی از بیدل انتخاب شده است؛ هم بیت‌های شاهد متناسب مقام، هم ملودی زیبا و هم شرح‌ها و سخنانی در میانۀ آهنگ، که گاهی به شکل گفتگو با آقای عبدالوهاب مددی گردانندۀ برنامه رخ می‌دهد. از این صحبت‌ها مشخص است که آهنگ در یکی از برنامه‌های «د آهنگونو محفل» (محفل آهنگ‌ها) رادیو افغانستان با گردانندگی آقای عبدالوهاب مددی اجرا شده است. بسیاری از آهنگ‌های خوب استاد در این برنامه خوانده شده است و به راستی اگر این برنامه نبود و عبدالوهاب مددی نبود، چه بسیار آهنگ‌های عالی استاد که اکنون در دست ما نبود.

 

به صد گردون تسلسل بست دور ساغر عشقم‌

که گردانید یارب این‌قدر گرد سر عشقم‌؟

زمین را بهره بخشیدند از عشق‌

ندادند این شرافت آسمان را

استاد کاینات که این کارخانه ساخت‌

مقصود عشق بود، جهان را بهانه ساخت‌  (مسلمی شیرازی)[۱]

نه دنیا عبرت‌آموزم‌، نه عقبا حسرت‌اندوزم‌

به هیچ آتش نمی‌سوزم‌، سپند مجمر عشقم‌

سرشکم، دود آهم، شعله‌ام، داغ دلم، بیدل

چو شمع از حاصل هستی سراپایم همین دارد (بیدل)

به محشر چون سر خجلت برآرم از کفن‌، گویم‌

که یارب‌! داغ هجران دیده‌ام‌، دیگر نسوزانم‌

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق‌

ثبت است بر جریدۀ عالم دوام ما (حافظ)

از خاک تربتم نفسی می‌زند غبار

بیدل‌! هنوز زندۀ عشقم‌، نمرده‌ام‌ (بیدل)

گهی صلح و گهی جنگم‌، گهی مینا، گهی سنگم‌

دو عالم گردش رنگم‌، جنون ساغر عشقم‌

(سرآهنگ: گهی صلح و گهی جنگم‌، گهی مینا، گهی سنگم‌. دو عالم گردش رنگم‌، جنون ساغر عشقم‌. من به این یک بیت می‌رسانم و این را تفسیر می‌کنم‌:)

گرفتار دو عالم رنگم از بیرحمی نازت‌

اسیر الفت خود کن‌، اگر می‌خواهی آزادم‌ (بیدل)

(مددی‌: اسیر الفت خود کن‌، اگر می‌خواهی آزادم‌… سرآهنگ‌: چون بیرحم است من گرفتار دو عالم رنگم‌، از چه‌؟ از بیرحمی ناز تو. اگر می‌خواهی که از این دو بلا مرا نجات بدهی‌، از دو عالم رنگ‌، اسیر الفت خود بساز مرا، اگر می‌خواهی آزاد شوم‌. از بیرحمی تیر شو و اسیر الفت خود کن اگر می‌خواهی آزادم‌. گهی صلح و گهی جنگم‌، این عین همان معنی را افاده می‌کند.)

چو شمع از گردنم حق وفا ساقط نمی‌گردد

در آتش هم عرق دارم‌، خجالت‌پرور عشقم‌

(مددی‌: در آتش هم عرق دارم‌… همین را هم‌، لطفاً بگویید استاد برای شنونده‌ها، تفسیرش را. سرآهنگ‌: چو شمع از گردنم حق وفا ساقط نمی‌گردد. با این که می‌سوزد، سرتاپا می‌سوزد، باز هم حق وفا ساقط نمی‌شود. از چه‌؟ در آتش هم عرق دارم‌. وقتی انسان خجالت می‌کشد، عرق می‌کند. عرق که کرد، همان است که حق وفا را نتوانسته ادا کند. با این که می‌سوزد ـ می‌بینید که شمع عرق هم می‌کند، عرقش می‌ریزد؟ ـ در آتش هم عرق دارم‌، از چه‌؟ خجالت‌پرور عشقم‌. با این که من خود را سوختانده‌ام‌، مگر حق وفای تو را نتوانسته‌ام ادا کنم‌. باز دیگر، دو ضد را به هم جمع کرده‌است حضرت ابوالمعانی بیدل‌. «آتش» و «آب» را یک‌جای ساخته است‌. این دو ضد است که به هم جمع نمی‌شود. از جملۀ صنعت شعری حضرت ابوالمعانی همین است که دو ضد را به هم جمع کرده‌است‌، آب و آتش را. این از نگاه صنعت شعری‌اش است و از نگاه تحلیلش هم این است که در آتش هم عرق کرده‌ام‌، با این که من سوختم هم‌، عرق کردم‌، این عرق خجالت است که حق وفای تو را ادا کرده نتوانستم‌. مددی: بسیار اعلا، واه واه.)

(در اینجا قدری راگ‌خوانی دارد و «واه واه»های آقای مددی هم شنیده می‌شود.)

آمد به میان چو قصّۀ عشق‌

هر قصّه که بود، از میان رفت‌

(مددی‌: واه واه، بسیار عالی‌.)

ندارد موج مجنون شانه‌ای غیر از پریشانی‌

چه امکان است بیدل‌، جمع گردد دفتر عشقم‌

عقل قاصر چه توان رفعت او دریابد؟

آسمان هم نرسیده است به پای بیدل‌

بی‌تکلّف همه مدهوش شود در محفل‌

چون سرآهنگ شود نغمه‌سرای بیدل‌ (شایق جمال)[۲]

 

نسخۀ جلوه

جلوه تا دیدی نهان شد، رنگ تا دیدی شکست

فرصت عرض تماشا این قدر دارد بهار (بیدل)

به صد گردون تسلسل بست دور ساغر عشقم‌

که گردانید یارب این‌قدر گرد سر عشقم‌

تمام عمر به دور سر تو می‌گردم

اگر به من بگذارند اختیار مرا

علاج درد سرش را اگر نمی‌دانید

مرا برید به گرد سرش بگردانید

نه دنیا عبرت‌آموزم، نه عقبا حسرت‌اندوزم

به هیچ آتش نمی‌سوزم، سپند مجمر عشقم

بی‌دردی از خیانت اعمال زندگی است[۳]

از هر نفس که ناله ندارد حساب گیر (بیدل)

چو شمع از گردنم حق وفا ساقط نمی‌گردد

در آتش هم عرق دارم، خجالت‌پرور عشقم

وقت است که بر بی‌کسی عشق بگرییم

کاین شعله ز خار و خس ما خاک‌نشین شد (بیدل)

ادب عشق تقاضا نکند بوس و کنار

دو نگه چون به هم افتاد، همان آغوش است (جلال عضد)[۴]

همت مردانه می‌باید[۵] گذشتن از جهان

یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند (صائب)

گهی صلح و گهی جنگم، گهی مینا گهی سنگم

دو عالم گردش رنگم، جنون ساغر عشقم

آهنگ کامل است. قبل از آن یک راگ (گفتم به دل زمانه چه دارد…) خوانده شده و بعد از آن آهنگ «شاد کن جان من که غمگین است» خوانده می‌شود.

 

[۱] بر پایۀ جستجوی اینترنتی. مسلمی شیرازی متوفی ۸۹۶ ق است.
[۲] بنا بر اظهار آقای رائد قریشی این شعر از شایق جمال است. البته ایشان منبع آن را به خاطر نداشت، ولی در این مورد یقین داشت.
[۳] در دیوان: اعمال رنگ کیست.
[۴] بر پایۀ جستجوی اینترنتی. جلال عضد از شاعران یزد در زمان آل مظفر بوده است.
[۵] دیوان صائب: می‌خواهد.

جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتّانت

برخلاف رسم اغلب آوازخوانان که شعرهای ساده و عام‌پسند از شاعران را برمی‌گزینند، استاد سرآهنگ بعضی از شعرهای دشوار و سنگین بیدل را نیز خوانده است. این به خاطر وقوف و ممارست طولانی او در شعر بیدل است، چون باید سال‌ها با بیدل آشنا باشی تا چنین شعرهایی را بپسندی و بفهمی.

باری، این از غزل‌های دشوار و در عین حال قوی بیدل است. این یکی از ۱۳ غزلی است که من در کتاب «کلید در باز» به طور کامل شرح کرده‌ام، البته در حدی که در توان من بوده است.

اجرای استاد هم عالی است، ولی موسیقی آن متأسفانه فقیر است؛ فقط یک صدای هارمونیه و طبله به گوش می‌رسد و بس. گویا آهنگ در یک جلسۀ‌ خانگی خوانده شده است.

 

 

جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتّانت‌

چه سنگین بود یارب‌، سایۀ دیوار مژگانت‌

تحیر بر سراپای تو وا کرده است آغوشی‌

که چون طاووس نتوان دید بیرون گلستانت

طاووس این بهارم، ساغرکش خمارم

در راه انتظارم صد چشم و یک پریدن (بیدل)

به شوخی‌های استغنا نگه‌واری تغافل‌زن‌

سرشکم لغزشی دارد نیاز طرز مستانت

چه نیرنگ است سامان تماشاخانۀ هستی‌

مژه بر خویش وا کردم‌، جهانی گشت حیرانت‌

شکست دل به آن شوخی ز هم پاشید اجزایم‌

که گُل کرد از غبارم گَردۀ تصویرِ پیمانت

مهر تو در ضمیرم و شور تو در سر است

شاعر این شعر را نشناختم. کلمۀ «حکیم» در یکی از بیت‌ها که احتمالاً مقطع غزل است، شاید تخلص شاعر باشد. استاد سرآهنگ این شعر را برای حضرت پیامبر اکرم اجرا کرده و بیت‌هایی متناسب با این موضوع در آن گنجانده است.

 

 

زبانم قابل حمد خدا شد

که با نام محمد آشنا شد

مهر تو در ضمیرم و شور تو در سر است‌

نام تو زیب و زینت هر سطر دفتر است‌

مرا به روز قیامت به وصل وعده مده‌

تو را ببینم و شورش به محشر اندازم‌

از بس که عشق در دل و جان خانه کرده‌است‌

بر هرچه گوش می‌نهم‌، آواز دلبر است‌

گر روز حشر پرده ز رویت برافکنی‌،

ایزد به روی بنده نیارد گناه را

وصفی از او بیار و حدیثی از او بخوان‌

گر نیست این دو ورد زبان‌، گوش ما کر است‌

دیدار آشنا به دو عالم نمی‌دهم‌

بی روی یار گلشن ما جوش اخگر است‌

آسان نبوَد بردن من جانب دوزخ‌

آنجا مگرم احمد مختار نباشد

از عشق و حال دل به حقیقت رسیده‌ام‌

بیچاره عقل بین که در این راه‌، ششدر است‌

دستی بزن به دامن سلطان اولیا

کان‌جا شکوه و جلوۀ الله اکبر است‌

آن تخم حقیقت که نبوت شجر است‌

در پیش جمعی که دینشان معتبر است

بوبکرش ریشه، شاخ و برگ است عمر

عثمان شکوفه و مرتضایش ثمر است‌[۱] (بیدل)

تا شد حجاب کثرت و وحدت ز لطف دور

ما را حکیم‌ جلوه به آهنگ دیگر است‌

واقف‌! ز عشق شعر[۲] سیه گشت نامه‌ام‌

دارم ز اهل بیت امید شفاعتی‌ (واقف لاهوری)

 

[۱] اصل رباعی در دیوان بیدل چنین است: آن تخم حقیقت که نبوت شجر است‌ / پیش جمعی که دینشان معتبر است / بوبکرش ریشه، شاخ و برگش عمر است / عثمانش شکوفه، مرتضایش ثمر است‌.
[۲] متن دیوان واقف: مشق شعر.

ای وجود نازکت پروردۀ دامان ناز

شاعر این شعر را نشناختم. شعر را هم با زحمت پیاده کردم چون کیفیت صدا بسیار پایین است.

گفتنی است که استاد سرآهنگ با همین ملودی یک آهنگ دیگر هم خوانده است، با مطلع «آن قدر مستم که از چشمم شراب آید برون». اگر به این ملودی علاقه داشته باشیم، می‌توانیم آن آهنگ را گوش کنیم که در همین سایت گذاشته شده است.

 

 

ای وجود نازکت پروردۀ دامان ناز‌

تا چه حد سر تا به پایی غرقۀ طوفان ناز

نازنینی که در عرق تر شد،

نازنین بود و نازنین‌تر شد

غنچه بودی و کنون بشکفته‌ای مانند گل

پر نزاکت لب‌گشوده، گشته‌ای خندان ناز

حسن بی ناز را کسی چه کند؟

دلربا شوخ و شنگ می‌باید

کو به کو، صحرا به صحرا رهنوردی می‌کنم‌

گشته‌ام سرگشته و آواره و حیران ناز

گفتی چه کسی‌، در چه خیالی‌، به کجایی‌؟

بیتاب تو ام‌، محو تو ام‌، خانه‌خرابم‌

(ناتمام)