Tag: شعر کاظمی

آمد و رفت‌…

و قسم‌خورده‌ترین تیغ‌، فرود آمد و رفت‌

ناگهان هرچه نفس بود، کبود آمد و رفت‌

 

در خطرپوشی دیوار، ندیدیم چه شد

برق نفرین‌شده‌ای بود، فرود آمد و رفت‌

 

کودکی‌، بادیه‌ای شیر، خطابی خاموش‌:

«پدرم را مگذارید، که زود آمد و رفت‌»

 

از خَم کوچه پدیدار شد انبان‌بردوش‌

تا که معلوم شد این مرد که بود، آمد و رفت‌

 

از کجا بود، چه‌سان بود؟ ندانستیمش‌

این‌قدر هست که بخشنده چو رود آمد و رفت‌

فروردین ۱۳۶۹

شطرنج (۲)

شعری از محمدکاظم کاظمی

 

این پیاده می‌شود آن سوار می‌شود

صفحه چیده می‌شود گیر و دار می‌شود

 

این یکی به دست اسپ، آن یکی به پای فیل

لشکر پیادگان تار و مار می‌شود

 

اسپ‌های قهرمان جست‌وخیز می‌کنند

هر که جست وخیز کرد، ماندگار می‌شود

 

فیل‌های کج‌روش چون پیاده می‌خورند،

تا ابد به نامشان افتخار می‌شود

 

قلعه‌های راست‌رو، قلعه‌های راستکار

ناگهان میانشان انفجار می‌شود

 

انفجار قلعه‌ها کار یک پیاده بود

این چنین میان جنگ انتحار می‌شود

 

آن پیادۀ شجاع بهترین فدایی است

لاجرم سوی بهشت رهسپار می‌شود

 

این وزیر و آن وزیر پشت میز می‌روند

روی میز صحنۀ کارزار می‌شود

 

عاقبت به همت این وزیر و آن وزیر

صلح بین هر دو شاه برقرار می‌شود…

 

جغد جنگ می‌پرد، فصل سرد می‌رود

یک تولد دگر، نوبهار می‌شود

 

شش پیادۀ سفید، شش پیادۀ سیاه

قبرشان کنار هم لاله‌زار می‌شود

 

از همه پیادگان یک پیاده مانده است

او، ولی به جرم جنگ سنگسار می‌شود

مشهد، ۲۴ بهمن ۹۲

شب قدر

شعری از محمدکاظم کاظمی

ـ شب قدر است، شود سال دگر زنده نباشی

سعی کن ای پسر خوب که شرمنده نباشی

دختر خوب! تو کم از پسر خوب چه داری؟

سعی کن پیش برادر که سرافکنده نباشی

بندۀ منتخب حضرت رحمان که نبودی

می‌شود حداقل بندۀ یک بنده نباشی…

***

ـ پدرم! حرف شما خوب، ولی می‌شود آیا

این قدر خشک و نصیحتگر و یک‌دنده نباشی؟

فکر پروندۀ مایی؟ دمتان گرم، ولی ما

نگرانیم شما «فاقد پرونده» نباشی

شب قدر است، تو صد سال دگر زنده بمانی

و به شطرنج جهان، مهرۀ بازنده نباشی

صد شب قدر دگر می‌رسد و می‌رود اما

اوج شرمندگی این است که شرمنده نباشی

۳۰ تیر ۹۳، بامداد شب قدر

گمشده

از زبان حضرت خدیجه کبری(س)

تن و جان و سر و مالم به فدای قدمت

ای شریک دو جهانم! کم ما و کرمت

 

از تماشای چه گلزار فراز آمده‌ای؟

بوی گل می‌دهد امروز، دم و بازدمت

 

دست تنهای بشر! دست مرا هم بپذیر

و از این دست، مبادا برسد هیچ غمت

 

شعب دلخواه! من و رنج مرا در بر گیر

شهر گمراه! تو خوش باش به سنگ و صنمت

 

کفنی نیست اگر، پیرهن دوست که هست

مرگ محتوم! بیا، با دل و جان می‌خرمت

 

دخترم! بخت تو خوش باد که تا دامن حشر

عالَمی سینه‌زنان‌اند به گِرد علمت

 

من میان دل مردان و زنان گم شده‌ام

از تو گم گشته اگر سنگ مزار و حرمت

۲۷ تیر ۹۲
۱۰ رمضان ۱۴۳۴

سالگرد وفات حضرت خدیجه کبرا

در سوگ آینه

در سوگ امام خمینی(ره)

امشب خبر کنید تمام قبیله را

بر شانه می‌برند امام قبیله را

ای کاش می‌گرفت به جای تو دست مرگ‌

جان تمام قوم‌، تمام قبیله را

برگرد، ای بهار شکفتن‌! که سالهاست‌

سنجیده‌ایم با تو مقام قبیله را

بعد از تو، بعدِ رفتن تو، گرچه نابه‌جاست‌

باور نمی‌کنیم دوام قبیله را

تا انتهای جاده نماندی که بسپری‌

فردا به دست دوست‌، زمام قبیله را

زخمیم‌، خنجر یمنی را بیاورید

زنجیرهای سینه‌زنی را بیاورید

 

«دلدار رفت و دیده به حیرت دچار ماند

با ما نشان برگ گلی زان بهار ماند»(۱)

بادی وزید و قافله‌ای در غبار ماند

رنگی شکست و آینه‌ای سوگوار ماند

دیشب طلایه‌دار اجل باز فتنه کرد

ننگی دگر به دامن این کهنه‌کار ماند

دل جهد کرد، ناله گرمی به لب رساند

با ما ز پَرفشانی سنگ این شرار ماند

گَرد رهی به دامن پُرچین ما نشست‌

ما را از آن سوار، همین یادگار ماند

ما وارثان آینه‌های شکسته ایم‌

واماندگان قافله‌ای باربسته ایم‌

 

رفتی و از بهار چمن ریخت رنگها

رفتی و باز بر سر گُل خورد سنگها

آتش‌رکاب‌ِ ناز گذشتی و فخرها

حسرت‌نصیب‌ِ حادثه ماندیم و ننگها

طوفان‌سفر شتاب‌زدی باره را و باز

ما مانده‌ایم‌، دلدله‌سنج درنگها

خوش می‌روی رهاتر از اندیشه نسیم‌

خوش می‌روی‌، بگیر دمی دست لنگها

رفتی سبک‌عنان و ندیدی که بعدِ تو

دیشب چه قصّه داشت سر ما و سنگها

رفتی و بیم‌دار اجلها نشسته‌ایم‌

در انتظار مزد عملها نشسته‌ایم‌

 

ای خفته در نگاه تو صد کشور آینه‌

شد مدتی نگاه نکردی در آینه‌

رفتی و روزگار، سیه شد بر آینه‌

رفتی و کرد خاک جهان بر سر آینه‌

رفتی و شد ز شعله‌برانگیزی جنون‌

در خشکسال چشم تو خاکستر آینه‌

چون رنگ تا پریدی از این خاک‌خورده‌باغ‌،

خون می‌خورد به حسرت بال و پر آینه‌

دردا، فتاده کار دل ما به دست چرخ‌

یعنی که داده‌اند به آهنگر آینه‌

در سنگ‌خیزِ حادثه تنها نشاندی‌اش‌

ای سرنوشت‌! رحم نکردی بر آینه‌

امشب در آستان ندامت عجیب نیست‌

ای مرگ‌! اگر ز شرم بمیری هرآینه‌

ای سنگدل‌! دگر به دلم نیشتر مزن‌

بسیار زخمها زده‌ای‌، بیشتر مزن‌

تیرماه ۱۳۶۸

۱. بیدل‌، غزلیات‌.

اهل بیت بهار

در سوگ امام خمینی(ره)

شعر «اهل بیت بهار» در ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ در اولین روز درگذشت حضرت امام خمینی(ره) سروده شد و همان شب در کنگرۀ شعر حوزه‌های علمیه که در همان ایام برگزار می‌شد، خوانده شد.

عکس از صحنۀ خواندن این شعر است. گردانندۀ جلسه سید عبدالله حسینی است و علی معلم دامغانی، صابر امامی و بعضی شاعران دیگر هم در تصویر دیده می‌شوند.

Kazem 6803-14

بنشین زار زار گریه کنیم‌

مثل ابر بهار گریه کنیم‌

ناله در سینه‌ها شکست امشب‌

دل آیینه‌ها شکست امشب‌

از سرم دست بر نمی‌داری‌

آه ای غم‌! چه مردم‌آزاری‌

چه بگویم‌؟ که سخت بود آن شب‌

واقعاً قحط بخت بود آن شب‌

حرف دلهای تنگ بود اینجا

صحبت فرق و سنگ بود اینجا

کبک و گنجشک و سار در ماتم‌

اهل بیت بهار در ماتم‌

شانه و رنج‌، رنج‌ِ دربه‌دری‌

سینه و داغ‌، داغ‌ِ بی‌پدری‌

رخت بستی از این خراب‌شده‌

خُم رها کرده و شراب‌شده‌

با غمی دل‌گداز تنهاییم‌

ما و فیضیه‌(۱) باز تنهاییم‌

بنشین زار زار گریه کنیم‌

مثل ابر بهار گریه کنیم‌

ناله در سینه‌ها شکست امشب‌

دل آیینه‌ها شکست امشب‌

پای تقدیر، لنگ می‌شد کاش‌

قاصد مرگ‌، سنگ می‌شد کاش‌

ای زمین‌! سینه‌ات کباب شود

ای اجل‌! خانه‌ات خراب شود

این‌، چه فصل شراره‌باری بود؟

مرگ‌، ای مرگ‌! این چه کاری بود؟

کاشکی اشتباه می‌کردی‌

این‌طرف‌ها نگاه می‌کردی‌

q

لحظه‌ای دست از سرم بردار

آه‌، ای اشک‌! راحتم بگذار

۱۴ خرداد ۱۳۶۸

۱. مدرسۀ فیضیۀ قم‌، خاستگاه نهضت امام خمینی (ره‌) در سال ۱۳۴۲ ش‌.

پهلوان ۱۳۹۰

به مناسبت روز بزرگداشت فردوسی

 

پهلوانان شهر جادوییم‌، گام بر آهن مذاب زدیم‌

لرزه بر جان کوه افکندیم‌، بند بر گردن شهاب زدیم‌

 

نعره‌ای تا کشید پیل دمان‌، بر تنش کوفتیم گرز گران‌

دیده‌ای تا گشود دیو سپید، بر سرش سنگ آسیاب زدیم‌

 

… ولی این خواب‌های رنگارنگ پاره شد با صدای کشمکشی‌

اسپ ما داشت اژدها می‌کشت‌، لاجرم خویش را به خواب زدیم‌

 

تیر گز هم اگر به چنگ آمد، که توانِ کمان‌کشیدن داشت‌؟

صبر کردیم تا شود نزدیک‌، خاک بر چشم آن جناب زدیم‌

 

رخش را در چرا رها کردیم تا که تهمینه‌ای نصیب شود

رخش دنبال رخش دیگر رفت‌، ما خری لنگ را رکاب زدیم‌

 

تا که بوسید دست ما را سیخ‌، گذر از مهره‌های پشتش کرد

این‌چنین برّه روی آتش رفت‌، این‌چنین شد که ما کباب زدیم‌

 

هفت خوان را به ساعتی خوردیم‌، شهره گشتیم در گرانسنگی‌

لاجرم در مسیر کاهش وزن مدتی صبح‌ها طناب زدیم‌

 

جوشن پاکدامنی که نبود، و از آن شعله ایمنی که نبود

ما سیاووش‌های نابغه‌ایم کرم ضد آفتاب زدیم‌

 

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۰

ستارۀ احمد

امشب مگر چه ولوله‌ در آسمان شده است؟

این گنبد سیاه، جواهرنشان شده است

این گنبد سیاه، جواهرنشان شده است

آری، در آن ستارۀ احمد عیان شده است

امروز حال دهکده‌هامان بهاری است

حتی درختِ یخ‌زده هم شادمان شده است

آن سنگ سرد، پر شده است از گل گلاب

آن چوب خشک، شاخچۀ ارغوان شده است

در خانه تا به چند نشینی؟ که مرد و زن

راهی به سمت برزن و کوی و دکان شده است

عبدالعلی به خانۀ فاروق می‌رود

زینب دوباره عایشه را میزبان شده است

اما جدال مولوی و شیخ، کم نشد

این جنگ، مثل جنگ انار و دهان شده است

(البته شیخ و مولوی خوب نیز هست

با همدگر به سان دو گل مهربان شده است

این یک به دستِ بسته و آن یک به دست باز

با یک زبان به پیش خدا همزبان شده است

دیروز این به خانۀ آن میهمان شده

امروز آن به خانۀ این میهمان شده است)

القصه، شیخ و مولوی بد، در این مقام،

هر یک به سان کورۀ آتشفشان شده است

منبر برای موعظۀ خلقِ بی‌نواست

منبر برای این دو نفر نردبان شده است

دیدم که هر کدام، به قال و مقال خود

می‌گفت نیمۀ پرِ این استکان شده است

آری، در این مسابقه، صد بار دیده‌ایم

هر کس میان باخته‌ها قهرمان شده است

هر کس به مذهب پدر خویش، مفتی است

هر کس به زورخانۀ خود پهلوان شده است

دعوا چه می‌کنی، که به قال و مقالتان

این شیشه بارهاست به سنگ امتحان شده است

دعوا چه می‌کنی که در این کاروان چرا

گاهی علی و گاه عمر ساربان شده است

فکری بکن که مقصد این کاروان کجاست؟

در راه او چه دزد پلیدی‌ نهان شده است؟

فکری بکن که مال و منال مسافران

اینک نصیب راهزن بی‌‌امان شده است

وهابی از طریقی و غالی به گونه‌ای

آماده‌ی، جویدن این استخوان شده است

هرچند خون ما و شما را مکیده‌اند

هرچند خون ما و شما رایگان شده است

ما هر دو تن دو نیمۀ سیبیم، عین هم

سیبی که پروریدۀ یک باغبان شده است

سیبی که آب خوردۀ رود حقیقت است

رودی که از مدینۀ احمد روان شده است

رودی که شاخه شاخه شد و هر طرف که رفت،

آبِ حیاتِ یک طرفِ این جهان شده است

نهری به قندهار رسید و انار شد

نهری درختِ جنگلِ مازندران شده است

نهری به چابهار رسید و بهار کرد

نهری به رودک آمده و مولیان شده است

یک نهر، سوی مزرع ترکان روانه شد

یک نهر، آبخورد خراسانیان شده است

یک نهر آب شیرین، یک نهر آب شور

راهی به هر کرانۀ این خاکدان شده است

شیرین آن رسید به بنگاله، قند شد

شورَش، ملاحت نمک سیستان شده است

یک نهر، سر نهاده به دامان کوهسار

بند امیر در بغل بامیان شده است

نوری که خورده است به منشور کائنات

از آن طرف برون شده، رنگین‌کمان شده است

یک آیه آمده است و هزاران مفسّرش

هر یک به واژۀ دگری ترجمان شده است

آیینه‌ای شکسته و هر پاره‌ای از آن

روشنگر کرانی از این بیکران شده است

یک پاره نزد مفتی الازهر آمده

یک پاره سهم مجتهد اصفهان شده است

یا در کتاب احمد حنبل نوشته شد

یا با زبان شیخ کلینی بیان شده است

ختم سخن که، مولوی و شیخِ نازنین!

قصد وضو کنید که وقت اذان شده است

خلقی به دستِ بسته و خلقی به دستِ باز

آمادۀ گرفتن آن ریسمان شده است

با این همه ستارۀ  پرنورِ رنگ‌رنگ

مسجد نشان دیگری از کهکشان شده است

افسوس، یک فدایی داعش در آن میان

آمادۀ معاشقه با حوریان شده است

۶ دی ۱۳۹۴

در آستانۀ سالگرد میلاد پیامبر(ص)