Tag: شعر فارسی

علی(ع) و شاعران فارسی

ارادت و توجه ویژۀ شاعران فارسی‌زبان به حضرت امیرالمؤمنین‌، امری است طبیعی و جای بحث ندارد. نقطۀ تأکید ما در این نوشته‌، نوع نگاه شاعران به آن حضرت و تنوع مضمونی آثاری است که در ستایش ایشان سروده‌اند.

به واقع ما یک موضوع دایمی داشته‌ایم که از آثار نخستین شاعران ما تا امروز، خود را نشان می‌دهد. ولی برخورد شاعران با این موضوع‌، مسلماً یکسان و ثابت نبوده است‌. زاویۀ دید اینان در طول تاریخ‌، می‌تواند موضوعی قابل بحث باشد و حقایقی تاریخی و اجتماعی را روشن کند.

مضامین شعرهای ولایی برای آن حضرت‌، بسیار متنوع است و این تنوّع از شخصیت جامع ایشان سرچشمه می‌گیرد. یک شخصیت یک‌بعدی را که مثلاً فقط در شجاعت یا عدالت یا زهد مشهور است‌، همه یکسان می‌ستایند، ولی شخصیتهای چندبعدی و جامع‌، در مقام ستوده‌شدن از زاویه‌های گوناگون نگریسته می‌شوند. چنین است که علی علیه‌السلام در هر عصر در چشم مردم و شاعران‌، جلوه‌ای دارد متناسب با نیاز آن عصر. آنان در عصر مبارزه بیش از هر چیز به شجاعت حضرت متوسل می‌شوند و در عصر بی‌عدالتی به عدالت و در عصر مباحث فکری‌، به آموزه‌های علمی و اعتقادی ایشان‌. همه این جلوه‌ها، در زمانه‌های مختلف در شعر فارسی قابل ردیابی است‌.

با مروری کوتاه به نخستین مناقب شاعران فارسی‌زبان برای آن حضرت (در قرنهای سوم و چهارم هجری‌) درمی‌یابیم که در آن عصر، پیش از هر چیز، دفاع از حقانیت ایشان مطرح است‌. در آن دوره معتقدان به آن حضرت باید غبار تهمتها و نارواییهای بنی‌امیه را از این سیمای روشن می‌زدودند و عامه مردم را از موقف حقیقی ایشان در اسلام آگاه می‌کردند. شعرهایی که از کسایی مروزی‌، فردوسی و بعضی شاعران دیگر عصر سامانی و اوایل عصر غزنوی باقی مانده است‌، حکایتگر این تلاش است‌، مثلاً این شعر از کسایی‌.

مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر

بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار

آن کیست بدین حال که بوده است و که باشد

جز شیر خداوند جهان‌، حیدر کرّار

این دین هدی را به مثل دایره‌ای دان‌

پیغمبر ما مرکز و حیدر خط پرگار

علم همه عالم به علی داد پیمبر

چون ابر بهاری که دهد سیل به گلزار

این تلاش‌، تا عصر ناصرخسرو ادامه می‌یابد و با جهد ویژۀ او در شناساندن مقام والای آن حضرت در اسلام‌، به اوج می‌رسد. اوضاع اجتماعی آن عصر هم دقیقاً بر همین تلاش دلالت می‌کند و ما اکنون حس می‌کنیم که تا چه مایه آن شعرها بر حسب ضرورت بوده است‌.

بعد از این دوره‌، که می‌توان آن را دورۀ بیان حقانیت نامید، وارد یک مرحلۀ تعلیمی می‌شویم‌. از حوالی قرن ششم و هفتم‌، شاعران فارسی‌زبان ـ که اینک در حقانیت حضرت کمتر تردیدی دارند ـ می‌کوشند آموزه‌های عملی آن حضرت را چراغ راه خویش سازند و البته بیش از هر چیز به زهد و اخلاق توجه دارند که عصر، عصر همین مفاهیم است‌. نمونۀ بسیار برجسته از این نگاه‌، داستان «اخلاص عمل‌» در مثنوی معنوی است‌. مولانا در اینجا حکایتی از یک جنگ را دستاویز قرار می‌دهد. اگر این دوران حماسه‌سرایی بود، شاید او بیش از هر چیز به جنگاوری آن حضرت اشاره می‌کرد. ولی چنین نیست و مولانا فقط در حدّ یک مصراع به غزا اشاره می‌کند.

در غزا بر پهلوانی دست یافت‌

زود شمشیری برآورد و شتافت‌…

اینجا حتی از این پهلوان ـ که با هزار نفر هماورد بوده است ـ هم نامی به میان نمی‌آید، چون در دید مولانا، این قضیه آن‌قدرها اهمیت ندارد. او بیش از آن که شیفتۀ پهلوانی حضرت باشد، دلبستۀ اخلاص اوست و چنین است که حکایت را به آن سوی می‌کشاند.

باری این گرایش تعلیمی با تکیه بر زهد و اخلاق‌، قرنها در شعرهایی که برای حضرت امیر سروده می‌شود، غلبه دارد. به گمان من‌، شاعران فارسی در این عصر، در مناقبشان سازنده‌ترین موضع را داشته‌اند و ما بیشترین آموزه‌ها و یادگیری‌ها از خصایل حضرت را در این دوره داریم‌.

دورۀ سوم‌، به گمان من از عصر صفوی آغاز می‌شود و تا پایان قاجاریه ادامه می‌یابد. در این عصر، باز به تبع جریانهای سیاسی و اعتقادی‌، یک مرحله اثبات حقانیت آغاز می‌شود. ولی این‌بار، شاعران نیز به بیانهای کلی و اغراق‌آمیز روی می‌آورند. بر مبنای این شعرها، سیمایی که از حضرت ترسیم می‌شود، یک سیمای بسیار ملکوتی و نورانی است‌، ولی آن‌قدر ملکوتی که دیگر برای انسانهای زمینی خطدهنده نیست‌. این سیما را فقط باید ستود و تقدیس کرد ولی نمی‌توان الگو قرار داد، چون حاوی چیزهایی است که برای انسانهای معمولی قابل وصول نیست‌.

به عبارت دیگر، تلاش این دسته از شاعران این است که برای اثبات حقانیت و بیان مقام والای حضرت‌، ایشان را تا حدی که ممکن است از مرتبۀ انسانهای زمینی و واقعی فراتر ببرند و در نتیجه‌، انسانهای معمولی‌، هیچ‌گاه زمینۀ الگوپذیری از ایشان را در خود نمی‌بینند.

من این چند بیت را از قصیده‌ای از عبدالقادر بیدل نقل می‌کنم که در میان شاعران این عصر، بیش از همه اهل معنی و کمال است‌.

نگه دریوزه کن تا بینی آن آیات قدرت را

به دلها گوش نه تا بشنوی آواز قرآنش‌

دو طاق منظر رحمت‌، خم محراب ابرویش‌

دو مصراع در علم نبی لبهای خندانش‌

ترحّم‌آفرین‌، ذاتش‌; شفاعت‌پرور، اخلاقش‌

کرم‌تصویر، الطافش‌; نجات‌ایجاد، احسانش‌

زبان گبر اگر در دیر، نام شرم او گیرد

کند آتش عرق چندان که گرداند مسلمانش‌

لب بت گر به تصدیق کمالش یاعلی گوید

به نوری آشنا گردد که آرد کعبه ایمانش‌

ما اغراقهای این سخن را به این اعتبار که شعر اصولاً مقام اغراق است‌، می‌پذیریم‌، ولی پرسش این است که این باور که «اگر بت هم به تصدیق کمال آن حضرت «یاعلی‌» بگوید آن‌چنان منزلتی خواهد یافت که کعبه به آن ایمان می‌آورد» چه آموزه‌ای برای من مسلمان دارد و من در کجای دین و دنیایم می‌توانم این سخن را چراغ راه خویش سازم‌؟ بیت بسیار زیباست و مشهور، ولی بازده عملی بسیاری ندارد.

و چنین است اوضاع غالب شعرهایی که در آن عصر دربارۀ آن حضرت سروده می‌شود و البته دنبالۀ این سلسله تا امروز در میان شاعران سنتی‌گرای ما برجای است‌.

در قرن اخیر، ستایش حضرت امیر و دیگر بزرگان دین‌، تا حوالی دهۀ پنجاه در شعر زنده و پویای فارسی غایب است‌. البته شاعران منقبت‌سرا همچنان کار می‌کنند، ولی در عمل دنباله‌رو پیشینیان هستند و غالباً از همان شعرهایی کلّی و فاقد کاربردهای عملی می‌سرایند. در این میان‌، البته شعرهای مرحوم استاد شهریار، به راستی استثناست و ما در آثار او علاوه بر نوعی بیان متفاوت و جذاب‌، یک خطدهندگی عملی هم می‌بینیم‌. در این بیتها، دیگر حضرت کسی نیست که در آسمانها منزل داشته باشد و دست آدمیان به دامنش نرسد، بل‌، کسی است که می‌توان نوع برخورد با یک اسیر، یک سائل و یک حکومت جابر را از او آموخت‌:

برو ای گدای مسکین‌! در خانۀ علی زن‌

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

به جز از علی که گوید به پسر، که قاتل من‌

چو اسیر توست اکنون‌، به اسیر کن مدارا

به جز از علی که آرد پسر ابوالعجایب‌

که علم کند به عالم شهدای کربلا را

حال‌، با همین نگاه‌، می‌توان به شعر پس از انقلاب اسلامی رسید و دید که در اینجا چه وجوهی از شخصیت آن حضرت مورد توجه شاعران بوده است و شاعران این عصر، تا چه حد توانسته‌اند در توصیفهایشان از آن حضرت‌، به این جوانب گوناگون نظر کنند.

در یک نگاه کلّی در می‌یابیم که در چند دهۀ اخیر، بیش از هر دوران دیگری به ابعاد مختلف شخصیت حضرت امیر نگریسته شده است‌. البته مقتضیات این عصر هم این را ایجاب می‌کرده‌است‌، بدین معنی که با تلاش متفکران دینی ما در این اواخر، بیش از زمانهای دیگر امکان بازشناسی بزرگان دین فراهم شد. از همین روی‌، اطلاعات عمومی مردم از ابعاد مختلف شخصیت آن حضرت نیز در این عصر، بیش از دیگر زمانه‌ها بوده است‌. اگر پیش از این‌، فقط زهد و شجاعت حضرت مطرح بود، امروز عدالت و سیاست ایشان هم به مدد این متفکران تا حدود زیادی طرح شده است‌.

پس بی‌جهت نیست اگر شاعران فارسی در این چند دهه‌، به طور بی‌سابقه‌ای به «عدل علی‌» متوجه شوند، چون تشکیل حکومت اسلامی و انتظارهایی که مردم از آن دارند، لاجرم الگوپذیری از حضرت امیر را الزامی می‌کند. شاید در دیگر زمانه‌ها، این عدالت برای مردم آن‌قدر دور از دسترس بود که نمی‌توانستند درباره‌اش صحبت کنند. برای آنان همین ظالم‌نبودن شاهان خودش غنیمتی بود، به مصداق «مرا به خیر تو امید نیست‌، شر مرسان‌»

پس بی‌جهت نیست اگر شادروان سلمان هراتی با اشاره به پنج سال حکومت آن حضرت‌، می‌گوید

زمین فقط

پنج تابستان به عدالت تن داد

و سبزی این سالها

تتمۀ آن جویبار بزرگ است‌

و علی‌رضا قزوه نیز در شعرهای عدالتخواهانه‌اش بیش از هر کس به حضرت علی‌(ع‌) متوسل می‌شود.

مولا ویلا نداشت‌

معاویه کاخ سبز داشت‌.

مسلماً یکی از لوازم این عدالت‌، ساده‌زیستی است‌. یعنی اینجاست که زهد و عدل دست به دست هم می‌دهند و این هم از مضامینی است که دستمایۀ شاعران امروز بوده است‌. توجه به این نکته هم جالب است که در شعر کهن فارسی‌، کمتر از این خصوصیت حضرت سخن به میان می‌آید. حتی برخلاف‌، در شعر، نگارگری و دیگر هنرهای ما نیز حضرت همواره شخصی فاخر با زندگی‌ای باشکوه تصویر می‌شده‌است‌، تا جایی که ما دلدل را اسپی گران‌قیمت از نوع رخش و شبدیز گمان می‌بریم و در تصویرهایی که از آن حضرت می‌کشند، ذوالفقار همواره با قبضه و نیامی مجلل نشان داده می‌شود.

ولی در شعر امروز، حضرت امیر چنین ترسیم می‌شود و این‌، البته هم به واقعیت زندگی ایشان نزدیک است و هم برای مردم امروز، از صدر تا ذیل‌، بسیار آموزنده‌:

پیش از تو هیچ خدایی را ندیده بودم‌

که پای‌افزاری وصله‌دار به پا کند

و مشکی کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد

در همین شعر «در سایه‌سار نخل ولایت‌» از موسوی گرمارودی که ما پاره‌ای از آن را نقل کردیم‌، شاید به اندازۀ چند دیوان از گذشتگان ما ـ به ویژه شاعران قرن نهم به بعد ـ اطلاعات سودمند و ارزنده و خطدهنده دربارۀ حضرت بتوان یافت‌.

ولی با این همه‌، شاعران معاصر ما توانسته‌اند از این خوان گستردۀ اطلاعات و آگاهیها دربارۀ شخصیت آن حضرت‌، به تمام و کمال استفاده کنند؟ به گمان من چنین نیست و به نظر می‌رسد بیشتر شاعران این نسل‌، از کمبود آگاهی در مورد آن بزرگوار رنج می‌برند.

گواه ما بر این سخن‌، شعرهای بسیاری است که آنها، فقط چند نماد «نخل‌» و «کوفه‌» و «چاه‌» و دیگر مضامین شایع تکرار شده است‌. به نظر می‌رسد بسیاری از شاعران ما، بیش از آن که متکی به مطالعات و دریافتهای مستقیم یا غیرمستقیم خود از متون تاریخی و مذهبی باشند، متکی به «سنت ادبی رایج‌» هستند.

از این گذشته‌، باید پذیرفت که مقاطع مختلف زندگی آن حضرت نیز چندان در شعر امروز حضور ندارد. شاید حدود نیمی از شعرها، مشخصاً دربارۀ شهادت آن حضرت سروده شده‌اند و این‌، برای کسی که زندگی‌ای چنین پرفراز و فرود و سرشار از لحظات باشکوه و شاعرانه داشته‌است‌، هیچ طبیعی نمی‌نماید. به راستی خلاصه‌کردن توصیف بزرگان دین فقط در ولادت و شهادت آنان‌، تا چه حد برای زندگی انسان امروز کافی است‌؟

به گمان من‌، یکی از عوامل این نگاه محدود، پیروی از سنّت شعری‌ای است که در این سالها رایج شده است و عامل دیگر، این که شاعران گویا بیش از حد مناسبت‌زده شده‌اند. آنان می‌دانند که بیشتر کاربرد شعرهایشان در مناسبتهای ولادت و شهادت است و لاجرم برای حفظ مخاطب‌، موضوع شعرها را هم تابع این مناسبتها می‌سازند.

نوشته شده برای روزنامۀ جام جم در مرداد ۱۳۸۵

بهار در شعر فارسی

تمهید

سیرى اجمالى در پیشینه شعر فارسى نشان مى‏‌دهد که بهار، از دیرباز فصل محبوب شاعران و کانون توجه آنان به طبیعت بوده است. ولى این توجه همواره ثابت بوده و حاصل آن نیز شعرهایى یکسان و همانند است؟ مسلماً چنین نیست و ستایش از بهار و یادکرد عید نوروز، در طول زمان و در پاره‏‌هاى مختلف این قلمرو زبانى، با فراز و فرود و تفاوت در طرز نگاه شاعران همراه بوده است.

به هر حال باید پذیرفت که یادکرد نوروز و بهار در شعر کهن ما بیش از امروز است و به نظر من علّت این را باید وابستگى شدید زندگى انسان دیروز به طبیعت دانست. تا پیش از پدیدآمدن مظاهر صنعت و تکنولوژى، بیشترین اتکاى مردم به طبیعت بود. به همین دلیل، وقتى طبیعت در کام زمستان فرو مى‏‌رفت، همه زندگى به حالت نیمه‏‌فعّال در مى‏‌آمد. دهقانان پس از چند ماه کار و تلاش، بیکار مى‏‌شدند و بناچار در خانه مى‏‌خزیدند. با وسایل حمل و نقل آن روزگار، سفرکردن هم دشوار و یا غیرممکن مى‏‌شد. دیگر از سیر و تفرج در باغ و بستان هم خبرى نبود، که گل‏‌ها و گیاهان خشک شده‏‌بودند و مدفون در برفى سنگین. پرندگان کوچ مى‏‌کردند و بعضى حیوانان دیگر به خواب زمستانى فرو مى‏‌رفتند.

این همه در حالى بود که دستمایه تصویرسازى بیشتر شاعران ما در آن روزگار، طبیعت بوده است و طبعاً محدودیت جلوه‏‌هاى طبیعت، دست شاعران را نیز در خلاقیت و تصویرسازى مى‏‌بسته است. به همین دلیل است که ما با این همه شعر بهارى در تاریخ ادبیات فارسى، کمتر شعرى درباره برف و زمستان، یا تابستان و پاییز داریم. زمستان در چشم شاعران، فصلى عبوس و سخت بود که فقط باید تحمّلش کرد تا رسیدن بهار، و آنگاه پس از باز شدن یخها، از طبیعت سخن گفت، به‏‌ویژه که شاهان هم به نشاط مى‏‌نشستند و به شکار و تفرّج مى‏‌رفتند. پس بى‏‌سبب نیست که این همه بهارستایى در کارنامه ادب قدیم ما ثبت شده است.

شاید با آنچه گفته شد، به نظر برسد که بخش عمده‏‌اى از میراث ادبى ما، تکرار یک سخن است؛ و تکرار هرقدر زیبا باشد، ملال‏‌آور است. واقعیت این است که به راستى بسیارى از این بهاریه‏‌ها یکنواخت، کلیشه‏‌اى و ملال‏‌آورند و حاصل تقلید، نه ابتکار. ولى در این میان، سروده‏‌هاى متفاوت و ابتکارى هم داریم. یکى از چیزهایى که به بهاریه‏‌هاى شاعران ما تنوّع بخشیده، اختلاف زاویه دید و منظر توصیف در آنهاست. بعضى فقط ظاهر بهار را دیده‏‌اند؛ بعضى به آن معنى باطنى بخشیده‏‌اند و بعضى نیز وصف بهار را بهانه‏‌اى براى بیان بعضى حرفهاى دیگر ساخته‏‌اند. به همین ترتیب، در گذر زمان نیز این نگاه دچار تحوّل شده است. به همین سبب مى‏‌توان بهاریه‏‌ها را به چند گروه تقسیم کرد.

 

بهاریه‏‌هاى شاد و طرب‏‌انگیز

این گونه شعر در ادبیات مدحى ما بیشتر دیده مى‏‌شود. به واقع شعر فارسى در سده‏‌هاى اولیه، شعر مدح و وصف بوده است و البته توصیفها نیز غالباً به مدح منتهى مى‏‌شده‏‌است، چنان که فرّخى سیستانى در این شعر، نخست از بهار سخن مى‏‌گوید و سپس بلافاصله به ستایش پادشاه گریز مى‏‌زند:

ز باغ، اى باغبان! ما را همى بوى بهار آید

کلید باغ، ما را ده که فردامان به کار آید

کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید

تو لَختى صبر کن، چندان که قمرى بر چنار آید

چو اندر باغِ تو بلبل به دیدار بهار آید،

تو را مهمان ناخوانده به روزى صد هزار آید

کنون گر گلبنى را پنج شش گل در شمار آید

چنان دانى که هر کس را همى زو بوى یار آید

بهار امسال پندارى همى خوشتر ز پار آید

از این خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید

بدین شایستگى جشنى، بدین بایستگى روزى

ملِک را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى

در این شعرها، بهار فقط بهانه عیش و طرب و خوشباشى است و از این بیش دیگر نقشى در جهان ندارد. شاعر از آمدن این فصل، فقط به همین واسطه خوشحال است که زمینه نشاط برایش فراهم مى‏‌کند، آن هم نشاطى کاملاً مادّى و گذرا. تقریباً در شعر همه شاعران مدیحه‏‌سرا، چه در سده‏‌هاى پیشین و چه بعدترها، تنها جلوه‏‌اى که از بهار مى‏‌بینیم، همین است.

 

بهاریه‏‌هاى تأمل‏‌برانگیز

امّا جدا از اینها، ما یک سلسله شاعران تعقّل‏‌گرا و اندیشمند هم داریم. اینان بیش از آن که مسحور جلوه ظاهرى بهار شوند، در پى پند گرفتن از آن بر مى‏‌آیند و مى‏‌کوشند علاوه بر نگاه آفاقى، یک نگاه انفسى هم به بهار داشته‏‌باشند. ناصرخسرو بلخى از این دسته شاعران است. او با ردیف و قافیه همین شعر فرّخى که دیدیم، قصیده‏‌اى بهارى دارد؛ ولى نتیجه‏‌اى که از این قصیده گرفته مى‏‌شود، کاملاً چیزى دیگر است. حکیم بلخ در آمدن و رفتن بهار، ناپایدارى دنیا را مى‏‌بیند و فراتر از آن، از یکنواختى جهان مادى اظهار ملال مى‏‌کند.

چند گویى که چو هنگامِ بهار آید،

گل بیاراید و بادام به بار آید

روى بستان را چون چهره دلبندان

از شکوفه رخ و از سبزه عذار آید…

این چنین بیهده‏‌اى نیز مگو با من

که مرا از سخن بیهده عار آید

شصت بار آمد نوروز مرا مهمان

جز همان نیست اگر ششصد بار آید

هر که را شصت ستمگر فلک‏‌آرایش

باغِ آراسته او را به چه کار آید؟

سوى من خواب و خیال است جمال او

گر به چشم تو همى نقش و نگار آید

امّا نتیجه‏‌اى که از ناپایدارى عمر گرفته مى‏‌شود نیز همیشه یکسان نیست. بعضى مثل ناصرخسرو با توجه به این ناپایدارى، انسان را به پرهیز از تعلقات دنیایى تشویق مى‏‌کنند و بعضى نیز مانند خیام، به این نتیجه مى‏‌رسند که همین زندگى ناپایدار را نیز باید خوش گذراند.

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است

در صحن چمن روى دل‏‌افروز خوش است

از دى که گذشت، هرچه گویى خوش نیست

خوش باش و ز دى مگو که امروز خوش است

و

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

بى باده گلرنگ نمى‏‌باید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست،

تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

نگاه خیام هرچند در نهایت به همان خوشباشى مى‏‌رسد، بارى از نگرش فرّخى و منوچهرى عمیق‏‌تر است. در واقع شاعر به باطن بهار نگریسته و نتیجه‏‌اى متفاوت با آنان گرفته است. این نتیجه‏‌گیرى‏‌هاى متفاوت، در قرنهاى بعد که دوران رسوخ عرفان در شعر ماست، جلوه بیشترى مى‏‌یابد.

 

بهار از منظر عرفان

از حوالى قرن هفتم هجرى، با غلبه عرفان در شعر ما، نگاه متفکرانه امثال ناصرخسرو به یک نگرش عرفانى و اشراق‏‌آمیز بدل مى‏‌شود. به همین لحاظ، آن خوشباشى هم کم‏‌کم به یک نوع نشاط معنوى مى‏‌رسد، از آن گونه که در شعر حافظ دیده مى‏‌شود.

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

وظیفه گر برسد، مصرفش گُل است و نبید

صفیر مرغ برآمد، بط شراب کجاست؟

فغان فتاد به بلبل، نقاب گل که کشید؟

مکن ز غصّه شکایت که در طریق طلب

به راحتى نرسید آن که زحمتى نکشید

من این مرقّع رنگین چو گل بخواهم سوخت

که پیرِ باده‏‌فروشش به جرعه‏‌اى نخرید

این شعر حافظ را، هم مى‏‌توان یک عشرت‏‌طلبى از نوع خیام تلقّى کرد و هم به مفاهیم عارفانه مربوط دانست. رندى حافظ در این است که راه هر دو نوع توجیه از شعرش را باز گذاشته است.

چیز دیگرى که در شعر حافظ دیده مى‏‌شود و حتى در بهاریه‏‌هاى او جلوه دارد، یک برخورد اجتماعى و اخلاقى با قضایا است. او از بسیارى جلوه‏‌هاى طبیعت، پند مى‏‌گیرد، چنان که در اینجا مى‏‌بینیم.

ز کوى یار مى‏‌آید نسیم باد نوروزى

از این باد ار مدد خواهى، چراغ دل برافروزى

چو گل گر خرده‏‌اى دارى، خدا را صرف عشرت کن

که قارون را غلطها داد سوداى زراندوزى

کم کم شاعران اهل معرفت ما کوشیدند که در وراى این بهار ظاهرى، یک بهار دیگر را هم ببینند. این تلاش، در شعر مولانا جلال‏‌الدین به روشنى دیده مى‏‌شود. به همین لحاظ است که مولانا غالباً بهار طبیعت را با بهارِ جان همراه مى‏‌کند و از تازه شدن روح و جان در این فصل سخن مى‏‌گوید:

شاخى که میوه داشت، همى‏‌نازد از نشاط

بیخى که آن نداشت، خجل گشت و شرمسار

آخر چنین شوند درختان روح نیز

پیدا شود درخت نکوشاخ، بختیار

مى‏‌بینید که مولانا سخن از نشاط مى‏‌گوید و البته یادآور مى‏‌شود که این نشاط، فقط از آنِ درختان میوه‏‌دار است. در بیت بعد، بلافاصله اشاره مى‏‌کند که درخت روح ما نیز چنین است و وقتى بانشاط خواهد بود که میوه‏‌دار باشد.

مولانا از بانشاط‏‌ترین و خرّم‏‌ترین شاعران ماست؛ اما این خرّمى از نوع خرّمى فرّخى سیستانى نیست که به خاطر غلامان سیمین کمرى باشد که در پى او روان بوده‏‌اند و یا از نوع شادمانى عنصرى بلخى نیست که وسایل سفره‏‌اش از زر و سیم بوده است، بلکه به خاطر این است که روحش بالنده و کمال‏‌یافته، و به تعبیر خود او، همچون درختى است میوه‏‌دار.

به همین لحاظ این خرّمى، همواره همراه مولاناست، چه در سختى و چه در آسایش، چه در رمضان و چه در عید. ولى در بهار، البته نشاط دوبرابر مى‏‌شود، چون بهار روح او با بهار طبیعت همراه است.

آمد بهارِ جانها، اى شاخِ تر! به رقص آ

چون یوسف اندر آمد، مصر و شکر به رقص آ

چوگان زلف دیدى، چون گوى دررسیدى

از پا و سر بریدى، بى پا و سر به رقص آ

طاووسِ ما درآید، وآن رنگها برآید

با مرغ جان سراید بى‏‌بال و پر به رقص آ

مخدومْ، شمس دین است؛ تبریز، رشک چین است

اندر بهارِ حسنش شاخ و شجر به رقص آ

نکته دیگرى که در بهاریه‏‌هاى مولانا جلب نظر مى‏‌کند، این است که آمدن بهار در بیشتر غزلهاى او با آمدن یار همراه است و بدین ترتیب، شاعر از فصل بهار، به آن معشوق ازلى و ابدى مى‏‌رسد. و این هم البته یکى دیگر از عوامل نشاط و خرّمى مولاى بلخ است.

بهار آمد، بهار آمد، بهار مشکبار آمد

نگار آمد، نگار آمد، نگار بردبار آمد

کسى آمد، کسى آمد که ناکس زو کسى گردد

مهى آمد، مهى آمد که دفعِ هر غبار آمد

اما یکى دیگر از کسانى که در این باب حرفهایى تازه دارد، شیخ اجل سعدى است. سعدى مى‏‌کوشد از توصیف بهار، معنایى حکمت‏‌آمیز بیرون بکشد؛ این که زیبایى جهان صنع از وجود صانع و یکتایى او خبر مى‏‌دهد و از زیبایى بهار، مى‏‌توان به زیبایى جمال مطلق پل زد. او در یکى از قصیده‏‌هاى معروف خویش وصف بهار را چنین شروع مى‏‌کند:

بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار

خوش بود دامن صحرا و تماشاى بهار

صوفى از صومعه گو خیمه بزن در گلزار

که نه وقت است که در خانه بخفتى بیکار

ولى به زودى عنان سخن را به مسیر دلخواه خویش مى‏‌چرخاند و چنین نتیجه مى‏‌گیرد:

آفرینش همه تسبیح خداوند دل است

دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار

این همه نقشِ عجب بر در و دیوار وجود

هر که فکرت نکند، نقش بود بر دیوار

کوه و دریا و درختان همه در تسبیحند

نه همه مستمعى فهم کنند این اسرار

مسلماً وصف سعدى از بهار، از تصویرگرى‏‌اى که در شعر فرّخى و منوچهرى و عنصرى و دیگر شاعران مکتب خراسانى دیده مى‏‌شد، بى‏‌بهره است. این تصویرگرى، جایش را به نوعى تأمل داده است.

 

مضمون‏‌سازى با بهار

شعر مکتب هندى، شعر خیال‏‌پردازى و نکته‏‌سازى است و شاعران این دوره نیز به بهار بیشتر از زاویه مضمون‏‌سازى و کشف تصویرهاى تازه مى‏‌نگرند. در واقع هدف شاعر از توصیف، نه مقدمه‏‌اى براى مدح است و نه بیان پند و عبرتى ویژه؛ بلکه مى‏‌خواهد شعرى پر رمز و راز بسراید و البته در این میان، گاه تأملات معنوى نیز مى‏‌توان یافت. خوب است که مثالى بیاوریم از صائب، شاعر بزرگ این مکتب:

از دل پرخون بلبل کى خبر دارد بهار؟

هر طرف چون لاله صد خونین‏‌جگر دارد بهار

مستى غفلت، حجاب نشئه بیگانگى است

ورنه بیش از باده در دلها اثر دارد بهار

از قماش پیرهن غافل ز یوسف گشته‏‌اند

شکوه‏‌ها از مردم کوته‏‌نظر دارد بهار

خواب آسایش کجا آید به چشم سیم‏‌تن؟

همچو بوى گل عزیزى در سفر دارد بهار

قاصد مکتوب ما صائب همان مکتوب ماست

از شکوفه نافه‏‌هاى نامه‏‌بر دارد بهار

چیز دیگرى که در این دوره دیده مى‏‌شود، ایجاد توسّع معنایى در کلمه «بهار» است. در شعر بعضى از هندى‏‌سرایان، به ویژه بیدل، کلمه بهار یک مفهوم عام از طراوت، زیبایى، نشاط و خرّمى را تداعى مى‏‌کند، بدون این که ربط مستقیمى به فصل اوّل سال داشته باشد. این هم ابتکارى است که در دوره‏‌هاى پیشین شعر فارسى کمتر دیده شده است. در این بیتها از بیدل، بهار فقط یک مفهوم کلّى از زیبایى و خرّمى است:

چقدر بهار دارد سوى دل نگاه کردن

به خیال قامت یار، دو سه سرو آه کردن

بهار، آن دل که خون گردد به سوداى گل رویى

ختن، فکرى که بندد آشیان در حلقه مویى

بهار، آیینه رنگى که گردد صرف آیینت

شکفتن، فرش گلزارى که بوسد پاى رنگینت

 

شعر امروز

شعر فارسى که در قرنهاى پیش رنگ و بویى ثابت و یکنواخت داشت، در قرن اخیر و با جداشدن پاره‏‌هاى این قلمرو وسیع زبانى به وسیله مرزهاى سیاسى جدید، در هر سرزمین جلوه دیگرى یافت.

البته به طور کلى باید پذیرفت که شاعران امروز فارسى در حدّ شاعران کهن عنایتى به بهار و نوروز نداشته‏‌اند و این نیز خالى از دلیلى نیست. پیش از این گفتیم که یکى از دلایل مقبولیت بهار در نزد شاعران کهن، وابستگى و الفت شدید انسانهاى آن روزگار با طبیعت بوده است، به گونه‏‌اى که هر تغییرى در فصلها، بر همه جوانب زندگى مردم اثر مى‏‌گذاشته‏‌است. امّا در روزگار ما، صنعت و تکنولوژى، تفاوت فصلها را بسیار کم کرده‏‌است. مردم شهرنشین، که بیشتر شاعران هم از این گروه‏‌اند، نه در بهار بهره چندانى از طبیعت دارند و نه در زمستان از آن بى‏‌بهره‏‌اند. سبزیجات و میوه‏‌هاى سردخانه‏‌اى و گیاهان گلخانه‏‌اى و انواع و اقسام وسایل نقلیه و امکانات جدید گرم‏‌کردن منازل، در زمستان نیز همان آسایش بهارى را به آنان مى‏‌بخشد. آنان در بهار نیز چیزى بیشتر از این‏‌ها در اختیار ندارند، مگر پناه‏‌بردن به تفریحگاه‏‌هایى در بیرون شهر که آن‏‌ها نیز به واسطه تکنولوژى و ارتباطات، تفاوت بسیارى با شهرها ندارد.

چنین است که انسان امروز، به ویژه انسان شهرى، چندان تعلّق خاطرى نسبت به بهار حس نمى‏‌کند چون تغییر فصل‏‌ها و به طور کلّى تغییرات طبیعى، دیگر آن تأثیر را در زندگى‏‌اش ندارد.

اینجاست که بهار از شکل مادى بیرون مى‏‌آید و حالت یک مفهوم را مى‏‌یابد. یعنى شاعر دیگر همانند منوچهرى و فرّخى و دیگر شاعران سده‏‌هاى نخست شعر فارسى، ضرورتى به توصیف طبیعت حس نمى‏‌کند، چون به راستى با آن طبیعت بیگانه است.

شاید یکى از آخرین شاعران برجسته‏‌اى که همان سنّت کهن را در توصیف بهار حفظ مى‏‌کند، اقبال لاهورى است. او در مستزاد معروفش نخست به توصیف عینى بهار مى‏‌پردازد و سپس مى‏‌کوشد بدین وسیله درى به سوى رازهاى هستى بگشاید

خیز که در کوه و دشت خیمه زد ابر بهار

مست ترنّم هزار

طوطى و دُرّاج و سار

بر طرف جویبار

کشتِ گل و لاله‏‌زار

چشمِ تماشا بیار

خیز که در کوه و دشت خیمه زد ابر بهار

 

خاک چمن وا نمود رازِ دلِ کاینات

بود و نبود صفات

جلوه‏‌گرى‏‌هاى ذات

آنچه تو دانى حیات

آنچه تو خوانى ممات

هیچ ندارد ثبات

خاک چمن وانمود رازِ دل کاینات

امّا به تدریج، در شعر امروز، جنبه توصیفى بهار کم‏‌کم رنگ مى‏‌بازد. شاعر مى‏‌کوشد آمدن بهار را دستمایه‏‌اى قرار دهد براى بیان یک سلسله مفاهیم دیگر. این مفاهیم نیز از جنس مسایل مطرح‏‌شده در شعر سعدى و مولانا نیستند، بلکه بیشتر جنبه سیاسى و اجتماعى دارند.

به عبارت دیگر، اگر در شعر مکتب عراقى، شاعر از پرداختن به بهار، یک سلسله حکمت‏‌ها، پندها و مفاهیم معنوى را در نظر داشت، در شعر امروز گرایش شاعر بیشتر به سوى مفاهیم اجتماعى است و کمتر دیده مى‏‌شود که از بى‏‌اعتبارى دنیا و امثال اینها سخن به میان آید. این شعر کوتاه از سلمان هراتى مى‏‌تواند نمونه بارزى براى این نوع نگاه به نوروز باشد.

نگاه اول:

عید، «حوّل حالنا» است / که واجب است بفهمیم

عید، شوقى است / که پدرم را به مزرعه مى‏‌خواند

عید، تن‏‌پوش کهنه باباست / که مادر / آن را به قد من کوک مى‏‌زند

و من آن‏‌قدر بزرگ مى‏‌شوم / که در پیراهن مى‏‌گنجم

عید، تقاضاى سبزشدن است

یا مقلّب القلوب!

نگاه دوم:

عید

سوپرمارکتى است / که انواع خوردنیها در آن هست

عید

بوتیکى است / که انواع پوشیدنیها در آن هست

عید

ملودى مبارک‏‌باد است / که من با پیانو مى‏‌نوازم

شب به خیر دوست من!

 

در تاجیکستان

در یک بررسى مقایسه‏‌اى میان نگاه شاعران این سه کشور فارسى‏‌زبان (ایران، افغانستان و تاجیکستان) به نوروز و بهار، به سهولت مى‏‌توان دریافت که در عصر حاضر، تاجیکان بیش از همه به نوروز و آداب و رسوم آن اشاره کرده‏‌اند. این به سبب فشارى است که ملت تاجیکستان در این دهه‏‌ها براى دور شدن از فرهنگ باستانى خویش دیده و در برابر آن مقاومت کرده است.

حقیقت این است که ستایش از مفاخر فرهنگى، زبان فارسى و آداب و رسوم کهن براى مردم تاجیک به نوعى وسیله حفظ هویت بدل شده است و آنان، به‏‌ویژه شاعرانشان کوشیده‏‌اند که با یادآورى این پیوندها، زبان و فرهنگ خود را در برابر تهاجم فرهنگ روسى حفظ کنند. آن‏‌قدر ستایش از زبان فارسى و مفاخر آن که در شعر تاجیکان دیده مى‏‌شود، به هیچ وجه در شعر شاعران ایران و افغانستان دیده نمى‏‌شود.

از سویى دیگر این را هم باید پذیرفت که فرهنگ در تاجیکستان بیشتر جنبه ملى دارد تا مذهبى. به همین سبب آنان علاقه بیشترى به آداب و رسوم ملّى نشان مى‏‌دهند و این برخلاف افغانستان است که در آنجا فرهنگ مذهبى قوى‏‌تر بوده است. این چند شعر به طور نمونه مى‏‌تواند نشانگر این علاقه و وابستگى باشد.

نوروز مى‏‌درآید همچون عروس از در

شد خانه‏‌هاى مردم از بوى گل معطّر

هر خانه شد پر از فیض، از نو، بهار آمد

با بوى هفت میوه، صوت دوتار آمد (محمد خالق)

(قابل یادآورى است که در تاجیکستان و افغانستان، بیش از هفت سین، هفت میوه رایج است.)

سر به سر یخستانم، زیر آفتابم کن

اى بهار! آبم کن، اى بهار! آبم کن

جمع بوده‏‌ام، پاییز این‏‌چنین پریشم کرد

برگ برگ جمعم کن، از دگر کتابم کن

اى بهار! آبم کن، اى بهار! آبم کن

از تو اشک‏‌بارانم، از تو برق چشمانم

یا بیا سحابم کن، یا بیا شهابم کن (نظام قاسم)

 

در افغانستان

وقتى روزگار براى یک جامعه تیره شود، بهار هم در چشم مردم آن تیره خواهد بود و وقتى جنگ و بدبختى بر سرنوشت مردم چیره شده باشد، این مصائب بر بهاریه‏‌هاى شاعران هم اثر خواهد گذاشت، چرا که شعر راستین، آیینه زندگى شاعر و جامعه اوست.

از همین روى، در شعر دو سه دهه اخیر افغانستان، نگاهى دردآلود و اندوهبار به بهار احساس مى‏‌شود. گاه شاعر نه تنها از آمدن بهار اظهار خرسندى نمى‏‌کند، که آرزو مى‏‌کند امسال خبرى از نوروز و بهار نباشد، چنان که استاد خلیل‏‌الله خلیلى در آن مسمط معروفش گفته است.

گویید به نوروز که امسال نیاید

در کشور خونین‏‌کفنان ره نگشاید

بلبل به چمن نغمه شادى نسراید

ماتم‏‌زدگان را لب پُرخنده نشاید

خون مى‏‌دمد از خاک شهیدان وطن، واى!

اى واى وطن، واى!

گلگون کفنان را چه بهار و چه زمستان

خونین‏‌جگران را چه بیابان، چه گلستان

در کشور آتش‏‌زده، در خانه ویران

کس نیست زند بوسه به رخسار یتیمان

کس نیست که دوزد به تن مرده کفن، واى!

اى واى وطن، واى!

به نظر مى‏‌رسد که خلیلى در این نگاه تازه و یأس‏‌آلود به بهار، در شعر افغانستان پیشگام بوده است. البته در شعر خلیلى، این برخورد با بهار یک وجه هنرى هم دارد، یعنى شاعر نوعى آشنایى‏‌زدایى به کار برده است. ایجاد تضاد و تقابل میان پدیده‏‌هاى خوشایند دنیا و مصایبى که بر سر ملت افغانستان آمده بود، از دستاویزهاى بیانى خلیلى بود و او غالباً مى‏‌کوشید خواننده شعرش را از تصور یک دنیاى آرمانى، به سوى واقعیتى تلخ در کشور خویش پرتاب کند. در آن سالها، او در غالب شعرهایى که براى تفریحگاهها و جایهاى دیدنى دنیا سروده است، ناگهان به فضاى داخل افغانستان گریز زده و از این تضاد، استفاده هنرى و احساسى کرده است.

همین عملکرد هنرى را بعداً در شعرى از سیدابوطالب مظفرى هم مى‏‌بینیم. او در غزلى بهارى که به همزبانان تاجیکستانى‏‌اش تقدیم کرده‏‌است، در عین خوشایندى بهار، وضعیت کشور خویش را هم ترسیم مى‏‌کند:

جهان حال خوشى دارد به نوروز

دریغا حال خلق مانده در بند

شکسته‏‌مردمى کز دیرسال است

به روى خود ندیده یک شکرخند

بهارا! نوبهار بلخ تلخ است

بیاور از سمرقند خودت قند

باید پذیرفت که نگاه تاریک به بهار در میان شاعران امروز افغانستان، خالى از زمینه‏‌هاى عینى و واقعى هم نبوده است. اگر در روزگارانى، زمستان فصل تعطیلى تفرج و شکار و ساز و سرود بوده است، در سالیان اخیر در افغانستان، این جنگها بود که با سردى هوا به رکود مواجه مى‏‌شد و با آب شدن یخها و باز شدن راهها، مردان جنگ باز بر سر کار مى‏‌شدند. پس در چنین وضعى هیچ عجیب نیست اگر شاعر افغانستان آرزو کند که هیچ‏‌گاه بهار نیاید. اما فرق این آرزو با آرزوى استاد خلیلى این است که آنجا بیشتر یک آشنایى‏‌زدایى هنرى در کار بود، ولى اینجا یک واقعیت عینى نیز با بى‏‌رحمى تمام خود را بر شعر تحمیل مى‏‌کند. این شعر از محبوبه ابراهیمى، تفصیل سخنى است که ما اینک به اجمال از آن گفتیم.

باز هم بهار شد، پرنده‏‌ها!

باخبر! دوباره جنگ مى‏‌شود

دشتها و تپّه‏‌هاى دهکده

باز لانه تفنگ مى‏‌شود

 

باز هم بهار شد، برادرم

کشت و کار و گلّه را رها گذاشت

خسته شد، شکسته شد به کوه زد

رفت و از خودش غمى به جا گذاشت

 

باز هم کنار چشمه، بین ما

از ستاره و بهار یاد شد

سال پیش، اوّل بهار بود

قبرهاى دهکده زیاد شد

 

باید این بهار هم درختها

رختهاى نو دوباره تن کنند

خوش به حالشان که نیستند مثل ما

سال نو به جانشان کفن کنند

 

آى بچه‏‌هاى ده! دعا کنید

تا خدا بهار را نیاورد

تا همیشه برف باشد و کسى

جنگ را به خانه‏‌ها نیاورد

با آنچه گفته شد، به نظر مى‏‌رسد که نگاه به نوروز و فصل بهار در شعر امروز فارسى به سبب تفاوت سرنوشت ملل فارسى‏‌زبان، متنوع‏‌تر است و بیش از شعرهاى بهارى ادب کهن، از ویژگیهاى بومى و جغرافیایى برخوردار. به واقع در روزگاران کهن غالب شاعران بیش از این که به چشمدیدها و محیط زندگى خویش متکى باشند، به سنّت ادبى رایج متکى بودند. در شعر امروز این اتکا به سنت کمرنگ شده و در مقابل، جنبه‏‌هاى شخصى و تجربى شعرها قوى‏‌تر شده است. چنین است که هر شاعرى، بهار را از منظرى مى‏‌بیند که دیگران ندیده‏‌اند و این خالى از لطف نیست، هرچند تعداد بهاریه‏‌ها در شعر امروز، بسى کمتر از شعر کهن باشد.

این مقاله در سال ۱۳۸۸ در ویژه‌نامۀ نوروزی روزنامۀ قدس منتشر شد.

نگاهی به شعر امروز غزنی

چکیده

غزنی پس از دوران درخشان ادبی‌اش در عصر غزنویان، تا قریب به سی سال پیش از امروز در یک فترت و رکود ادبی به سر برد. ولی از دهۀ شصت و در سال‌های جنگ و جهاد در افغانستان و مهاجرت گروه وسیعی از مردم این کشور به جمهوری اسلامی ایران، شعر غزنی تحولی چشمگیر به خود دید و نسل جوان و نوجویی به میدان آمد که بعضی از شاعرانش امروز در کل کشور و حتی قلمرو زبان فارسی صاحب نام‌اند.

شاعران امروز غزنی را می‌توان در سه نسل دسته بندی کرد. نسل اول، آنانی که در سال‌های پیش از جنگ و جهاد و مهاجرت بالیدند و شعرشان ساختار و زبان سنتی دارد. نسل دوم نسل مهاجری است که بیشتر در حوزه‌های علمیۀ ایران رشد کرد و شعرش حال و هوایی تازه و کیفیتی ویژه داشت. نسل سوم در سال‌های پس از جنگ و در مرحلۀ ثبات و امنیت در کشور پای گرفته و پایگاه اصلی آن داخل کشور است.

حضور بانوان در شعر غزنی در نسل اول هیچ محسوس نیست و در نسل‌های دوم و سوم است که شاعران زن، هرچند به تعداد نه چندان در حد انتظار مطرح شده‌‌اند.

تداوم نابسامانی‌ها و مشکلات معیشتی در داخل کشور و نیز دشواری‌های زندگی در محیط مهاجرت، بسیاری از شاعران غزنی را درگیر ساخته و از شعر دور کرده است. گروه وسیعی از آنان اکنون در کشورهای دیگر آواره شده‌اند.

در داخل کشور نیز آنچه از شعر غزنی و در نسل جوان مشاهده می‌شود، بیشتر شاعرانی‌اند که در شهرهای دیگر بالیده‌اند و متأسفانه هنوز کانون‌های شعر و ادب در خود غزنی وجود ندارد تا بتواند پرورش‌دهندۀ شاعران جوان باشد.

 

مقدمه

منظور از «غزنی» در این نوشته ولایت (استان) غزنی است در جنوب‌شرق افغانستان و با مرکزیت شهر باستانی غزنی. قید «امروز» شاعرانی را در بر می‌گیرد که اکنون در قید حیات هستند، به اضافۀ چند شاعر که در سال‌های جوانی بر اثر حوادثی درگذشته‌اند ولی از نظر زمانی در این دوره می‌گنجند. منبع اصلی در این نوشته مشاهدات عینی مؤلف از شکل‌گیری جلسات و محافل شعری مهاجرین افغانستان در ایران و نیز کتاب «شعر امروز غزنی» به کوشش محمدحسین فیاض (تهران، ۱۳۹۱) است که کتابی جامع در این موضوع است و آثار و زندگی‌نامۀ هفتاد شاعر فارسی‌زبان و سیزده شاعر پشتوزبان این ولایت را در خود دارد. من به سبب وقوف ناکافی بر زبان و ادب پشتو، از بررسی شعر و شاعران پشتوی غزنی درمی‌گذرم و فقط به شعر فارسی می‌پردازم.

 

نگاهی به سال‌های دور

هرچند کانون بحث ما شعر امروز غزنی است، نگاهی گذرا به وضعیت شعر فارسی در چند قرن گذشته در این منطقه هم ضروری می‌نماید. غزنی پس از دوران درخشان ادبی خود در عصر غزنویان، دچار مصائب و نابسامانی‌های بسیاری شد. در واپسین سال‌های حکومت غزنوی این شهر به دست علاءالدین غوری معروف به جهانسوز، آتش زده شد و ویران گشت (۱۱۴۸ م). پس از آن این شهر با حملۀ غُزان مهاجمی که سلطان سنجر سلجوقی را شکست دادند مواجه شد و با برافتادن غزنویان دیگر شکوه و جلال پیشین را به دست نیاورد. (۱)

در سده‌های پسین و در عصر سلسله‌های سدوزایی و بارکزایی افغانستان که این کشور سراسر در آتش جنگ‌های داخلی میان شاهان و شاهزادگان می‌سوخت، غزنی در میانۀ راه کابل و قندهار یعنی دو کانون اصلی قدرت واقع بود و به همین لحاظ، یا عرصۀ جنگ بود و یا منبع تأمین لشکریان و آذوقه و ستور آنان. در این جنگ‌ها این شهر بارها دست به دست شد. در هر بار، منابع انسانی و طبیعی آن تاراج شد؛ قلعه‌های آن به توپ بسته شد و مردمش گاه به جنگ، گاه به اسیری و گاه به بیگاری گرفته شدند. (۲)

چنین شد که تا کنون، این عروس شهرهای قدیم افغانستان، هیچ‌گاه نتوانسته است از نظر مادی و معنوی، تمدن و فرهنگ با شهرهایی مثل کابل، مزارشریف و هرات برابری کند.

طبیعتاً رشد شعر و ادب، هم آرامش و امنیت به کار دارد و هم رفاه نسبی و حمایت دولتی، و برای غزنی هیچ‌یک از این‌ها به صورت درازمدت میسر نبوده است. به همین سبب است که در این چند صد سال تا ابتدای دورۀ مورد بحث ما، شاعری نامدار که حداقل در سطح افغانستان مطرح باشد، از غزنی برنخاست. بیشتر شاعران مطرح کشور از قبیل واصل کابلی، قاری عبدالله، غلام‌نبی عشقری، خلیل‌الله خلیلی، عبدالحسین توفیق، حیدری وجودی، واصف باختری، لطیف ناظمی و… برخاسته از کابل و هرات و نواحی شمال افغانستان بوده‌اند.

 

نسل اول از شعر امروز غزنی

شاعران امروز غزنی را در یک چشم‌انداز کلی می‌توان در سه نسل تفکیک کرد. در این دسته‌بندی، نسل اول شاعرانی‌اند که قبل از دهۀ چهل قرن حاضر خورشیدی متولد شده و در سال‌های قبل از جنگ و جهاد و در محیط آرام و بدون تپش کشور شعر رشد کرده‌اند، مثل محمد فکرت غزنوی، محمداکبر سنا، محمدحکیم معرفت، سیدحسین اصغری، احمدشاه رفیقی، عبدالغفور امینی و صبورالله سیاه‌سنگ. چنان که در زندگی‌نامه‌های این شاعران در کتاب «شعر امروز غزنی» مشهود است، اینان غالباً مقیم داخل کشور بوده‌اند و پرورش‌یافتۀ جلسات و انجمن‌های سنتی. به همین لحاظ شعرشان از تحولات شعر فارسی در این سه دهه بدور مانده و متکی بر مضامین و زبان سنتی است، چنان که در این نمونه‌ها می‌بینیم:

محمداکبر سنا:

ما نه آنیم که فکر سر و سامانه کنیم

هـر چه داریم فدای ره جانانه کنیم

دل و جان در ره مژگان بلاجوی نهیم

عقل و دین در گرو نرگس مستانه کنیم

سالها پـیروی عقل نمودیم، ولی

چه شود گر به هوای دل دیوانه کنیم؟ (۳)

محمدحکیم معرفت:

ناله می‌داند که اینجا یک صدا پیچیده است

در شبستان عدم، ذکر بقا پیچیده است

عرض امکان زان تجلی جلوه‌ها دارد به بر

در پس این پرده‌ها یک آشنا پیچیده است

دیده می‌باید، زبان ناله‌هایم نازک است

همدم خاموشی‌ام در هر صدا پیچیده است (۴)

از این نظر در میان این نسل فقط صبورالله سیاه‌سنگ یک استثناست. او شاعری است نوپرداز و آشنا با تحولات شعر فارسی در دهه‌های اخیر. به چند زبان مسلط است و در حوزه‌های شعر، داستان، ترجمه و نقد ادبی کار کرده است. این‌ها از ثمرات حضور و تحصیلات او در کابل و تأثیر از جوّ ادبی و علمی آن شهر بوده است. این هم پاره‌ای از یک شعر او.

خدا حافظ!

به جایی می‌روم اما نمی‌دانم کجا، این گونه آواره

نمی‌دانم، ولی شاید برای من به این زودی شقایق‌ها نمی‌خندند

و هدهد برنمی‌گردد.

پرستوها! شما بیهوده می‌خوانید

تلاش و جستجوتان را رواق خانه پاسخ نیست

خدا را دست بردارید از این دیوار و سقف و پشت و پهلوها

خداحافظ گل لاله! خداحافظ پرستوها! (۵)

 

نسل دوم، طلاب مهاجر

منظور ما از این نسل، شاعرانی‌اند که رشد و بالندگی‌شان در سال‌های جنگ و جهاد و مهاجرت بوده است، یعنی متولدین دهه‌های چهل و پنجاه قرن حاضر خورشیدی. به شرحی که در زیر خواهد آمد، هستۀ اصلی این گروه، طلاب مهاجر بوده‌اند.

بعد از کودتای ۷ اردیبهشت ۱۳۵۷ و استقرار دولت کمونیستی و متعاقب آن لشکرکشی شوروی سابق در دی‌ماه ۱۳۵۸ به افغانستان برای حفظ آن رژیم در برابر قیام‌های مردمی، گروه وسیعی از مردم افغانستان به کشورهای مجاور، به‌ویژه پاکستان و ایران مهاجرت کردند. در این مهاجرت، سهم شهرهای کوچک و روستاها بیش از شهرهای بزرگ بود، چون در شهرهایی مثل کابل و مزارشریف امنیتی نسبی برقرار بود. از نظر سنی هم جوان‌ها انگیزۀ قوی‌تری برای مهاجرت داشتند، چون در صورت باقی‌ماندن در کشور، ناچار بودند که به خدمت سربازی بروند و در صف دولت قرار گیرند. چنین بود که در سال‌های جنگ و جهاد و حتی در عصر طالبان جوان‌های بسیاری از شهر غزنی و دیگر نواحی این ولایت مثل جاغوری، ناوُر، جغتو، مالستان، لومان و… از کشور مهاجرت کردند و مقصد بسیاری از اینان به دلیل قرابت‌های زبانی و مذهبی، ایران بود. همین‌ها بودند که پایه‌گذار شعر نوین غزنی شدند. (۶)

در آن سال‌ها تحصیل در مدارس رسمی برای مهاجرانی که از افغانستان می‌آمدند هم منع قانونی داشت و هم با بضاعت مادی این مهاجران سازگار نبود. پس برای این جوانان مهاجر دو راه متصور بود: کارکردن برای تأمین معاش و یا تحصیل در مدارس دینی که هم تشریفات قانونی به کار نداشت و هم زندگی طلبه را تا حدی تأمین می‌کرد. چنین شد که بسیاری از این جوانان در حوزه‌های علمی شهرهای مختلف جذب شدند و به تحصیلات حوزوی پرداختند. البته بعضی از این‌ها بیش از این که مستعد فراگیری علوم دینی باشند، ذوق ادبی داشتند و بعضی از آنان کم کم از حوزه‌های علمی فاصله گرفتند و به فعالیت‌های مطبوعاتی یا تحصیل در دانشگاه مشغول شدند.

با شکل‌گیری انجمن‌های شعر مهاجرین در اواخر دهۀ شصت در مشهد و سپس قم و تهران، و نیز برگزاری کنگره‌های سراسری شعر حوزه‌های علمیه در سطح ایران، این جوانان با دیگر شاعران هموطن خویش از دیگر نقاط کشور و نیز با شاعران انقلاب اسلامی ایران آشنایی و ارتباط یافتند. این ارتباط‌ها و شرکت در محافل و مجامع ادبی، شکوفایی ناگهانی استعداد شعری‌شان را در پی داشت.

در اوایل دهۀ هفتاد بود که موجی از شاعران طلبۀ مهاجر ظهور کرد و بسیاری از این شاعران، از غزنی بودند. هم از این روی است که از چهل شاعری که در کتاب «شعر امروز غزنی» به این نسل تعلق می‌گیرند، به جز یک شاعر (حضرت وهریز) همگی حداقل سال‌هایی از عمر خویش را در ایران مهاجر بوده‌اند و قریب به سی تن از آنان در سال‌هایی از زندگی به فراگیری دروس حوزوی اشتغال داشته‌اند.

اما درآمدن به کسوت طلبگی برای بعضی از این شاعران از سر اختیار بود و برای بعضی نیز چنان که گفتیم، از سر اضطرار و برای تأمین معیشت و مجوزهای اقامت در ایران. گروهی از این شاعران آنگاه که از این دغدغه‌ها رهایی یافتند، از این کسوت بدرآمدند و تحصیلات دانشگاهی را پی گرفتند، به ویژه که در افغانستانِ دهۀ هشتاد دارندگان این تحصیلات موقعیت شغلی بیشتری داشتند. بعضی از اینان هم به دلایلی که گفته خواهد شد راه کشورهای دورتر را در پیش گرفتند.

باری، از شاعران برجسته و مطرح این نسل سیدنادر احمدی (۱۳۴۵ ش)، محمدحسین فیاض (۱۳۴۹ ش)، محسن سعیدی (۱۳۵۲ ش)، سید زکریا راحل (۱۳۵۲ ش)، حمید مبشر (۱۳۵۴ ش)، عبدالشکور نظری (۱۳۵۴ ش)، علی‌مدد رضوانی (۱۳۵۷ ش) و شکریه عرفانی (۱۳۵۷ ش) را می‌توان نام برد. اینک به معرفی اجمالی و نقل پاره‌شعرهایی از چند تن از اینان می‌پردازیم.

محمدشریف سعیدی

محمدشریف سعیدی را می‌توان تواناترین و پرکارترین شاعر امروز غزنی دانست. او مدتی در اصفهان و سپس قم تحصیل کرد و سپس راهی کشور سوئد شد. سعیدی در غزل و شعر آزاد تواناتر است و غزل‌هایش از نمونه‌های موفق غزل این نسل به حساب می‌آید. نوآوری و خلاقیت، مضمون‌آفرینی و بهره‌گیری از عناصر و تجربه‌های زندگی انسان افغانستانی امروز، به شعر سعیدی برجستگی خاصی داده است.

پیرمردِ گدا سر کوچه سخت سرگرم رمل و گفتار است

می‌شود ساکت و سراپا گوش سر ساعت که وقت اخبار است

رادیو داغ می‌شود ز خبر، مرغکان می‌پرند از شاخه

مرغکان فکر می‌کنند انگار باز یک انتحار در کار است

مرغکان با هراس می‌گویند اعتمادی به این درختان نیست

فکر کن این درخت سبز انار پس از این لحظه چوبۀ دار است (۷)

قنبرعلی تابش

او هم از طلبه‌های دهۀ هفتاد بوده و اکنون مشغول ادامۀ تحصیلاتش در دانشگاه است. تابش بر قالب‌های گوناگون شعر مسلط است و هرچند شعرش از نظر میزان خلاقیت و نوجویی به حدّ کار شریف سعیدی نمی‌رسد، از نظر دغدغه‌های اجتماعی و رنگ ملی و مذهبی خاص آن قابل تأمل است.

وطنم! دوباره اینک تو و شانه‌های پامیر

بتکان ستاره‌ها را که سحر شود فراگیر

بتکان ستاره‌ها را که ستاره‌های این شهر

همه یادگار زخم‌اند، همه یادگار زنجیر

منم و امید روزی که تو را دوباره بینم

که شود به سان طاووس به هزار رنگ تصویر

گل و گندم و شقایق بدمد ز دشت‌هایت

ز بلند شانه‌هایش شود آفتاب تکثیر (۸)

shaeran-ghazni-jeld

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سید رضا محمدی

او از شاعران جوان این نسل است، از آنانی که در اواسط دهۀ هفتاد رشد کردند و تجربه‌های پیشگامان شعر مهاجرت را پیش روی داشتند. او با استفاده از این موقعیت و نیز استعداد ویژۀ شعری‌اش توانست به زودی مدارج ترقی را طی کند، به گونه‌ای که در اواخر دهۀ هفتاد و اوایل دهۀ هشتاد از معروف‌ترین شاعران جوان افغانستان در ایران به حساب می‌آمد و در مجالس و محافل شعر ایران محبوبیتی خاص داشت. او اکنون ساکن انگلستان است. شعر محمدی علاوه بر نوجویی‌هایی فراتر از نسل قبل، از احساس و عاطفه‌ای عمیق بهره‌مند است.

از گریه‌، از تب‌، از هیجان‌، می‌شوی شروع‌

از روزنامه‌های جهان می‌شوی شروع‌

چون ناله در محاکمۀ روزنامه ها

در سرمقالۀ همۀ روزنامه ها

ای کاست قدیمی آوازهای شرق‌

ای سرزمین منقلب رازهای شرق‌!

در روزنامه‌ها خبرت را دمیده‌اند

اصلاً خبر نه‌، خون سرت را دمیده‌اند

با روزنامه خون تو دیوانه می‌شود

دیوانه‌وار وارد هر خانه می‌شود

هرکس به خواندن خبرت آرمیده است‌

با چشم‌هاش خون سرت را مکیده است‌

دیده به دیده با تو زمان منفجر شده است‌

خون تو در رگان جهان منتشر شده است‌ (۹)

باری، شعر این شاعران از نظر قالب بیشتر در غزل و مثنوی و کمابیش شعر آزاد مشاهده شده است و از نظر موضوع غالباً با مسایل جهاد علیه روس‌ها، جنگ‌های داخلی مجاهدین، اختناق عصر طالبان، تحولات سال‌های اخیر و مسایل مهاجرت ارتباط داشته است. عاشقانه‌سرایی در اوایل دورۀ ظهور این شاعران کمتر است، ولی در سال‌های پسین بیشتر نمود دارد، به ویژه در شعر سیدنادر احمدی و محمدشریف سعیدی.

 

نسل سوم و دنیای رنگارنگ

مراد ما از نسل سوم از شاعران غزنی، آن‌هایی‌اند که در دهۀ هشتاد یعنی سال‌های بعد از جنگ‌ و جهاد و حاکمیت طالبان، به کار شعر شروع کرده‌اند و غالباً در مرحلۀ فراگیری و تجربه‌اندوزی هستند. اینان متولدین دهۀ شصت هستند و برخلاف نسل قبل، خاستگاه بیشترشان داخل کشور است، نه محیط مهاجرت. از پانزده شاعری که در کتاب «شعر امروز غزنی» از این نسل به شمار می‌آیند، ده تن شان در داخل کشور بالیده‌اند و هم در آنجا حضور دارند. این تغییر خاستگاه می‌تواند دو دلیل عمده داشته باشد: یکی توقف تدریجی مهاجرت‌ها به سبب ثبات و امنیت نسبی و دیگری مساعد بودن محیط داخل کشور برای پرورش شاعران جوان، به نسبت سال‌های قبل.

چون این نسل شاعران هنوز به مرحلۀ کمال شاعری‌اش نرسیده است، قضاوت دربارۀ کیفیت صوری و محتوایی و چهره‌های برجستۀ آن دشوار است. ولی این‌قدر می‌توان گفت که این شعر از نظر محتوایی از آن دغدغه‌های پیشین سال‌های جنگ و جهاد و مهاجرت کمابیش فاصله گرفته و شخصی‌تر و درون‌گراتر شده است. شعرها با زندگی انسان امروز، به ویژه انسان شهری که شاعر هم اکنون از آن جمع به شمار می‌آید بیشتر پیوند دارد و مضامین عاشقانه در آن‌ها بیشتر از سال‌های پیش است. این هم چند پاره از آثار این شاعران.

آصف آشنا:

تو ماه نه، تو گل نه، تو ماهی نه، تو صدف

تو چیستی که این همه خوبی، بگو صدف؟

من خس به روی آبم و تو در زلال‌ها

کی می‌شود نشستن ما رو به‌ رو صدف

هر لحظه را حسودی من می‌شود به آب

هر لحظه، او که می‌کندت شست‌وشو صدف (۱۰)

صفیه بیات:

کاش می‌شد پرنده‌ای بودم، می‌زد از شوق، بال و پر سویت

می‌شدم تحفه‌ای به دستانت یا گل سرخ، لای گیسویت

مثل هر سال خنده می‌کردی می‌زدی بوسه بر سر و رویم

می‌شدم کودکی، به یاد قدیم، می‌نشستم به روی زانویت

می‌دویدم همیشه بی‌پروا، ناز می‌دادی‌ام رقم به رقم

دورم امروز از تو مادرِ من، شده دلتنگ، باز، آهویت (۱۱)

فرید حسرت:

گزارش داده مردی در میان جاده جان می‌داد

کسی از پشت کلکین دست‌هایش را تکان می‌داد

کسی از پشت کلکین با تمام دل‌خوشی‌هایش

به این دیوانه دست پرحنایش را نشان می‌داد

کسی این‌سو برای بوسه‌ای جان می‌دهد اما

کسی آن‌سو لبانش را برای دیگران می‌داد (۱۲)

محمد عرفانی:

خود را به خاک‌های جهان عرضه می‌کنم

اما چه بی‌مقدار، چه بی‌مقدارم من:‌

گل‌فروشی با گل پلاسیده در دست

که به دروازۀ گورستان به گدایی نشسته است

زنجیر بر پای و قلاده به گردن

در جستجوی پنجه‌های همواره خواهند،

که بیایند و صاحبم شوند

تا بر سرم کلنگ اربابی‌شان فرود آید

مملوک‌شان شوم

اما چه بی‌مقدارم من:

شاخۀ گل پژمرده در دست گل‌فروش(۱۳)

سید ابراهیم محمدی:

گذاشت مرد نویسنده بین ما نقطه

تو را کشید کناری، سپس مرا نقطه

به خط بعد کشانید و بعد لت زد و بعد

گرفت دور و برم را هزارها نقطه

و بین آن همه حتی درست یادم نیست

چگونه برد مرا تا به انزوا نقطه

خوشش نیامد و من را به خط بعدی راند

و حذف کرد مرا سرد و بی‌صدا نقطه

سپس میان تمام ترانه‌ها گفتند

چه داشت شخصیت قصه جز سه تا نقطه (۱۴)

در مجموع آثار این شاعران از نظر بهره‌مندی از زبان و تجربه‌های انسان امروز، نسبت به نسل اول و حتی در مواردی نسبت به نسل دوم شاعران غزنی تفوق دارد و این ما را به آیندۀ شعر این ولایت در سال‌های پیش روی امیدوارتر می‌سازد. البته این را نباید نادیده گرفت که شعر نسل دوم از نظر درد و رنجی که در آن متجلی بوده و همین از اسباب موفقیت آن در عرصۀ شعر امروز فارسی بوده است، جایگاه ویژۀ خود را دارد و بعید است که به این زودی‌ها در شعر افغانستان تکرار شود.

 

بانوان شاعر

در کتاب «شعر امروز غزنی» فقط شعر شش شاعر زن دیده می‌شود و این نشانۀ کمرنگ بودن حضور شاعران زن در افغانستان است، به دلایل اجتماعی که در اینجا قابل تفصیل دادن نیست. ولی نکتۀ قابل توجه این است که چهار تن از این شش تن، متعلق به نسل سوم‌ اند، دو تن از نسل دوم و در مقابل در نسل اول هیچ زنی نیست. پس به نظر می‌رسد که شعر زنان غزنی به مرور زمان از نظر کمیت و البته کیفیت پررنگ‌تر شده و انتظار می‌رود که این رشد در آینده هم ادامه یابد. این هم دو پاره شعر، از دو نسل زنان شاعر غزنی.

شکریه عرفانی:

به یاد هیچ نقشه‌ای نخواهد ماند

خیابانهایی

که در آن نفس می‌کشیم

نه سرک‌های سوختۀ «غزنین»

نه سنگفرش‌های تاریک «مسکو»

نه حتی این شهر

فرقی نمی‌کند کجا دستانم را میان انگشتانت می‌فشاری

و به لبهایم خیره می‌مانی

فرقی نمی‌کند

کجا

کنار چه رنگ پرچمی

می‌ایستی

سردت می‌شود

و دو پیاله قهوۀ داغ سفارش می‌دهی (۱۵)

معصومه اشرف‌زاده:

درست مثل همیشه، تو را نمی‌بینم

مگر کجای زمینی؟ چرا نمی‌بینم؟

چگونه است که چشمم تو را نمی‌بیند

و این دلی که از عشقت جدا نمی‌بینم

چگونه است که وقتی برای دیدن تو

به هرچه می‌نگرم، جز خدا نمی‌بینم‌؟

چه سرزمین غریبی‌است این جهان، بی تو

میان این همه یک آشنا نمی‌بینم (۱۶)

 

امروزِ شاعران غزنی

در این تردیدی نیست که مهاجرت بخت بلندی برای شعر غزنی به همراه داشت و آنچه از شعر امروز این ولایت در عرصۀ ادب فارسی مطرح است، حاصل سال‌های مهاجرت است. ولی این موقعیت برجسته بسیار تداوم نیافت. سختی‌ها و محدودیت‌های محیط مهاجرت هم از نظر تحصیل و هم از نظر معیشت، کم کم عرصه را بر این شاعران تنگ کرد، به ویژه بر آنانی که قصد ادامۀ تحصیل و یا فعالیت در محیطی خارج از حوزۀ علمیه داشتند.

بعضی از این شاعران مثل محمود جعفری، سیدزکریا راحل، عبدالشکور نظری و حفیظ‌الله شریعتی به داخل کشور برگشتند. ولی متأسفانه بی‌ثباتی سیاسی، وضعیت نابسامان اقتصادی و تبعیض‌ها و تعصبات قومی رایج در افغانستان که غالباً مانع حضور پررنگ بعضی اقوام در مجامع علمی و نهادهای رسمی کشور می‌شود، همواره سنگ راه این شاعران بوده است.

هم از این روی، بسیاری از شاعران مهاجر راه کشورهای دیگر پیش گرفتند و به مهاجرتی دوباره تن دادند، مثل محمدشریف سعیدی، سید نادر احمدی، سیدرضا محمدی و شکریه عرفانی. اینان گاه در محیط جدید زندگی به فعالیت ادبی ادامه دادند و گاه شعر را از دست نهادند، ولی به هر حال ارتباط‌شان با داخل کشور و یا لااقل مهاجرین مقیم ایران روزبه‌روز کمرنگ شد.

بعضی دیگر از شاعران در ایران باقی ماندند، اما در خم و پیچ مشکلات زندگی، نتوانستند شعر را به درستی پی بگیرند. تنگناهای معیشتی و محدودیت‌های اداری برای کار و تحصیل، از آنان کارگرانی ساخت که شعر را جز در ایام فراغت از کارهای سخت، نمی‌توانستند پی بگیرند. شعر «کارگر» از علی‌مدد رضوانی که خود سال‌ها از عمرش را در کارهای ساختمانی گذرانده است، تصویرگر این وضعیت است:

و خوب یاد گرفتم که کور و کر باشم

همیشه در دل این شهر باربر باشم

و خوب یاد گرفتم که مُفت کار کنم

که در حساب شما سود بیشتر باشم

که تو بخوابی و من با خیال آشفته

به خواب پشت کنم، مردِ رُفتگر باشم

درون کوره بسوزم که با تمام وجود

ز خشت خشت بنای شما خبر باشم

بگو چگونه بمیرم برای شهر شما

که خوب جلوه کنم، خوب کارگر باشم (۱۷)

در مجموع باید پذیرفت که شعر امروز غزنی هنوز در مبدأ اصلی خود یعنی زادگاه این شاعران، جایگاه شایستۀ خود را بازنیافته است. در حالی که در کابل، مزارشریف، هرات و حتی بعضی شهرهای کوچک‌تر انجمن‌های ادبی فعال‌اند و زمینه برای بروز و ظهور استعدادهای جوان میسر است، شعر جاندار و توانمند غزنی همچنان در مهاجرت به سر می‌برد و حتی از نسل جدید و ساکنان داخل کشور هم فقط آنانی توانسته‌اند خود را به مدارجی از کمال برسانند که در کابل، هرات و شهرهای دیگر پرورش یافته‌اند، چنان که آصف آشنا، طاهره فراسو، پرویز قرین، فرید حسرت و بنیاد امید در کابل، روح‌الله محمدی در مزارشریف و سید روح‌الله رضوی در هرات تحصیلات دانشگاهی را گذرانده‌اند و رشد شعرشان حاصل حضورشان در این شهرها بوده است.

از این می‌توان نتیجه گرفت که چه بسا شاعران جوان بااستعدادی در گوشه و کنار این ولایت هستند که به سبب دست نیافتن به امکانات و محیط مساعد از رشد بازمانده‌اند و استعدادشان ناشکفته مانده است. با این وصف به نظر می‌رسد که تشکیل نهادهای آموزشی و محافل ادبی در خود غزنی می‌تواند استعدادهای نهفتۀ بسیار این سامان را از تلف شدن نجات دهد. امیدواریم که انتخاب غزنی در سال حاضر به عنوان پایتخت فرهنگی جهان اسلام، به مسئولان امر انگیزۀ بیشتری برای حمایت از شعر و شاعران غزنی بدهد.

 

منابع

غبار، میر غلام‌محمد، افغانستان در مسیر تاریخ، جلد اول، تهران، نشر عرفان، ۱۳۹۰، ص ۲۱۱.

فرهنگ، میر محمد صدیق، افغانستان در پنج قرن اخیر، تهران: عرفان، ۱۳۹۰، باب هفتم تا سیزدهم.

فیاض، محمدحسین، (گردآورنده)، شعر امروز غزنی، زیر چاپ.

 

پانویس‌ها

۱-غلام‌محمد غبار، افغانستان در مسیر تاریخ، ص ۲۱۱.

۲- همان. و نیز رجوع کنید به: میر محمدصدیق فرهنگ، افغانستان در مسیر تاریخ، باب هفتم تا سیزدهم.

۳- محمدحسین فیاض، شعر امروز غزنی، صفحۀ ۱۶۸.

۴-همان، صفحۀ ۲۷۰.

۵-همان، صفحۀ ۱۷۱.

۶-شکل‌گیری جریان شعر مهاجرت در ایران، بر پایۀ مشاهدات عینی نویسندۀ این مقاله نوشته شده است.

۷-همان، صفحۀ ۱۶۴.

۸- همان، صفحۀ ۷۷.

۹- همان، صفحۀ ۲۵۶.

۱۰- همان، صفحۀ ۳۹.

۱۱- همان، صفحۀ ۷۰.

۱۲- همان، صفحۀ ۹۳.

۱۳- همان، صفحۀ ۲۱۴.

۱۴- همان، صفحۀ ۲۵۲.

۱۵- همان، صفحۀ ۲۱۰.

۱۶- همان، صفحۀ ۳۲.

۱۷- همان، صفحۀ ۱۲۱.

 

(این مقاله در پاییز ۹۲ در همایش غزنی و ادب فارسی که از سوی فرهنگستان زبان و ادب فارسی در تهران برگزار شد ارائه شد و در مجموعه مقالات آن همایش منتشر شد.)

 

برون زین گنبد دربسته‌

شاخصه‌های فکری شعر اقبال لاهوری‌

برون زین گنبد دربسته پیدا کرده‌ام راهی‌

که از اندیشه برتر می‌پرد آه سحرگاهی‌

… پس از من شعر من خوانند و دریابند و می‌گویند

جهانی را دگرگون کرد، یک مرد خودآگاهی‌

شعر فارسی در طول تاریخ دو بار دچار تحوّلی جدّی شد؛ تحوّل اول در حوالی قرن پنجم هجری بود که سنایی و ناصرخسرو حکمت و معرفت را به شعر درباری و زمینی ما تزریق کردند. در قرنهای بعد پیدایش آثار ارجمندی چون قصاید خاقانی و منطق‌الطیر و مثنوی معنوی و دیوان شمس‌، دیگر نه تحول‌، بلکه مرحله‌ی کمال آن چیزی است که در قرن پنجم پایه‌گذاری شد. پس از آن به جرأت می‌توان گفت شعر فارسی در گرایش کهن خویش‌، از سنایی به بعد، هیچ‌گاه آن قدر زیر و رو نشد که در عصر اقبال شد و بیشتر هم به وسیله‌ی این شاعر. من منکر عظمت بزرگانی چون عبدالقادر بیدل نیستم‌، ولی بیدل دگرگون‌کننده‌ی اندیشه‌ی رایج در شعر نیست‌، بلکه فقط کمال‌بخش آن است و در بعضی موارد نیز البته تغلیظکننده‌ی آن‌.

البته جریان مشروطه در ایران نیز یک خانه‌تکانی شدید فکری در شعر فارسی را در پی داشت‌، اما شعر مشروطه پس از این خانه‌تکانی بسیار بی‌رمق و کم‌تفکر شد. در این شعر جز وطنیات افراطی و ملی‌گرایانه‌، کمتر چیزی می‌توان یافت که بتوان یک جریان فکری‌اش نامید. بگذریم از عشقی و عارف و فرّخی یزدی که تحوّل را در ساده‌ترین سطح آن دریافتند، حتی بهار و دیگر اعتدالیون این دوره نیز ارمغان تازه‌ای در تفکر ندارند، جز نوعی ملی‌گرایی مبهم و نگاهی اجمالی به قانون و قانون‌گرایی و امثال اینها.

اما وجوه این بازاندیشی در شعر اقبال چیست‌؟ من به طور اجمال به این موارد اشاره می‌کنم‌.

 

۱. خردورزی‌

سنت مقابله‌ی عشق و عقل در شعر کهن ما هرچند به عشق در معنای عرفانی آن هویتی داده‌، خرد و اندیشه را تاحدودی به محاق انزوا برده‌است‌. به راستی چرا این «خرد»ی که فردوسی و ناصرخسرو آن‌قدر آن را می‌ستایند، در شعر مکتب عراقی و هندی ما، این‌قدر منفور و مطرود می‌شود؟ پاسخ این سؤال بماند برای مجالی دیگر، اما این قدر می‌توان گفت که اقبال پس از سالها، با عقل آشتی می‌کند، آن را می‌ستاید و می‌کوشد با آن‌، بر روی دو جهان بتازد:

حکمت و فلسفه را همّت مردی باید

تیغ اندیشه به روی دو جهان آختن است‌

حال این را مقایسه کنید با سخن خاقانی که فلسفه را کمتر از فلس می‌داند، یعنی بی‌ارزش و زاید:

نقد هر فلسفی کم از فلسی است‌

فلس در کیسه‌ی عمل منهید

و سخن بیدل که عشق را سلطان و عقل را گدا می‌شمارد:

عقل اگر در بارگاه عشق می‌لافد، چه باک‌؟

بر در سلطان‌، سرِ چندین گدا خواهد شکست‌

اما اقبال آن‌قدر هم خام نیست که از آن سوی بام بیفتد و از شوق خردورزی و اندیشه‌گرایی‌، همه‌ی جوانب اشراقی انسان را فراموش کند. اتفاقاً او آنگاه که به نقد تمدن غرب می‌پردازد، بیشترین نقطه‌ی اتکایش خردگرایی مطلق اندیشمندان غربی و غفلتشان از «اکسیر محبت‌» به قول خود اوست‌. این سخن را در شعر «پیام‌» از کتاب «نقش فرنگ‌» به روشنی میتوان دریافت‌.

حکمت و فلسفه کاری است که پایانش نیست‌

سیلی عشق و محبت به دبستانش نیست‌

بیشتر راهِ  دلِ مردم بیدار زند

فتنه‌ای نیست که در چشم سخندانش نیست‌…

چاره این است که از عشق گشادی طلبیم‌

پیش او سجده گذاریم و مرادی طلبیم‌

در واقع اقبال عقل را رد نمی‌کند. آن را تأیید می‌کند، ولی کافی نمی‌داند و این روشن‌بینانه‌ترین قضاوت در میان عقل و عشق در شعر ماست‌.

 

۲. مقابله با زهد منفی‌

کار دیگر اقبال‌، مقابله با زهد عاجزانه یا درست‌تر بگوییم عجز زاهدانه‌ای است که بر سراپای شعر فارسی چیره شده بود و به ویژه در مکتب هندی به اوج رسیده بود. شاید این نوعی مبارزه‌ی منفی بود علیه زورگویان‌، یعنی شاعران می‌کوشیدند با ستایش از تواضع و شکستگی و خاکساری‌، حکام عصر را به چنین شیوه‌ای دعوت کنند، ولی این روش‌، به نظر می‌رسد که بیش از این که بر حاکمان اثری بگذارد، مردم بیچاره را به خواری و خفت می‌کشد. پیام شعر مکتب هندی به جامعه این بود:

به ناکسان چو رسی‌، اندکی تواضع کن‌

دری که پست بود، می‌توان خمیده گذشت‌

و یا این بیت بیدل‌:

در تنگنای خانه‌ی گردون‌، هلال‌وار

خواهی سرت به سقف نیاید، خمیده رو

و در نهایت هم شاعر فقط به همین خرسند است که اگر هم گردنکشان پایه‌ی عزّت را به آسمان رسانده‌اند، این ارزشی ندارد، چون غبار هم به آسمان می‌رسد. بهتر این است که مثل سایه افتاده باشی تا بلند و پست در برابرت یکی باشد، چنان که در این بیتها از بیدل می‌بینیم‌.

سرت ار به چرخ ساید، نخوری فریب عزّت‌

که همان کف غباری به هوا رسیده باشی‌

و

بلند و پست سدّ راه عجز ما نمی‌گردد

به پهلو قطع سازد سایه چندین کوه و صحرا را

ملاحظه می‌کنید که این نوع نگاه‌، یک دل‌خوش کنی است یعنی بله‌، این عجز ما از آن شکوه شما بهتر است‌. اما اقبال از این تضاد فقر و غنا و بیچارگی و شکوه‌، چنین نتیجه‌ای نمی‌گیرد. او در پی انقلاب است و آن هم به قول خودش «انقلابی که نگنجد به ضمیر افلاک‌»

خواجه از خون رگ  مزدور سازد لعل ناب‌

از جفای دهخدایان‌، کشتِ دهقانان خراب‌

انقلاب‌، انقلاب ای انقلاب‌

شیخ شهر از رشته‌ی تسبیح‌، صد مؤمن به دام‌

کافران ساده‌دل را برهمن زنّارتاب‌

انقلاب‌، انقلاب ای انقلاب‌

میر و سلطان نردباز و کعبتین شان دغل‌

جان محکومان ز تن بردند و محکومان به خواب‌

انقلاب‌، انقلاب ای انقلاب‌…

 

۳. آزادی‌خواهی‌

یکی دیگر از ویژگیهای بارز شعر اقبال‌، آزادی‌خواهی است‌. این «آزادی‌» به مفهوم نوین آن از دستاوردهای جهان در چندقرن اخیر است‌. در فرهنگ و ادب کهن ما آزادی بیشتر وجه معنوی و عرفانی دارد و کمتر به جوانب سیاسی و اجتماعی این کلمه توجه می‌شود. مثلاً وقتی مولانای بلخی و بیدل در این بیتها از زندان و آزادی و امثال اینها سخن می‌گویند بیشتر مفاهیم معنوی مورد نظر است‌:

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم‌

وین چرخ مردمخوار را چنگال و دندان بشکنم‌

و

تنم ز بند لباس تکلّف آزاد است‌

برهنگی به بَرَم خلعت خداداد است‌

ولی اقبال همانند دیگر شاعران آن دوره‌، غالباً آزادی را از منظر اجتماعی و سیاسی در نظر دارد و این مفهوم به ویژه در شعر او، با نوعی بیگانه‌ستیزی همراه است‌، چنان که می‌گوید:

می‌رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند

دیده‌ام از روزن دیوار زندان شما

در کنار این آزادی‌خواهی نوعی انقلابی‌گری از نوع مبارزه علیه استبداد هم در شعر اقبال دیده می‌شود و البته این بی سبب هم نیست‌، چون او در روزگار وابستگی کشورش به استعمار انگلیس به سر می‌برده و از مبارزان راه استقلال و بنیادگذاری کشور پاکستان است‌. شعر «خواجه و مزدور» اقبال به خوبی بیانگر مبارزه‌جویی و انقلابی‌گری اوست‌:

خواجه از خون رگ مزدور سازد لعل ناب‌

از جفای دهخدایان‌، کشتِ دهقانان خراب‌

انقلاب‌، انقلاب ای انقلاب‌

میر و سلطان نردباز و کعبتین شان دغل‌

جان محکومان ز تن بردند و محکومان به خواب‌

انقلاب‌، انقلاب ای انقلاب‌

 

۴. اتکا به خویشتن‌

اعتماد به نفس و اتکا به سرمایه‌های معنوی خویش‌، یکی دیگر از دستگیره‌های فکری علاّ مه اقبال است‌. او علاوه بر این که کتابی با نام «اسرار خودی‌» دارد، در جای‌جای شعرهایش به این موضوع می‌پردازد و بر این باور است که در میان ملل مشرق‌زمین آن‌قدر توانایی معنوی وجود دارد که اگر با دانش و فن امروز یکجا شود، بتواند جهانی دیگر بیافریند.

زندگی در صدف خویش گهرساختن است‌

در دل شعله فرورفتن و نگداختن است‌

عشق از این گنبد دربسته برون‌تاختن است‌

شیشه‌ی ماه ز طاق فلک انداختن است‌

سلطنت نقد دل و دین ز کف انداختن است‌

به یکی داو، جهان بردن و جان باختن است‌

حکمت و فلسفه را همّت مردی باید

تیغ اندیشه به روی دو جهان آختن است‌

مذهب زنده‌دلان خواب پریشانی نیست‌

از همین خاک‌، جهان دگری ساختن است‌

این غزل‌، یک بیانیه‌ی فکری اقبال است‌. او در آن بر چند نکته‌ی اساسی تأکید می‌کند، یکی اتکا بر داشته‌های خویش‌، یعنی در صدف خویش گهر ساختن‌. دیگری مبارزه‌، تلاش و استقامت برای دست‌یافتن به یک زندگی بهتر. دیگری‌، رویارویی فکری و فلسفی با دنیا. او در نهایت عقیده دارد که از همین خاک‌، یعنی مشرق‌زمین می‌توان جهانی دیگر ساخت‌.

 

۵. مذهب‌گرایی در عین روشنفکری‌

در همین مسیر توجه به مذهب را نیز می‌توان یکی دیگر از شاخصه‌های فکری اقبال دانست و از ارمغانهایی که او به شعر امروز هدیه کرده است‌. او بر خلاف بسیاری دیگر از روشنفکران عصر خویش‌، علی‌رغم آشنایی با تمدّن جدید، فردی است کاملاً مذهبی و باورمند به حقّانیت شریعت محمدی‌. به همین لحاظ، در دوره‌ای که غالب روشنفکران دوره‌ی مشروطه و حتی بسیاری از پیروان نیمایوشیج‌، به صراحت دم از گرایشهای ضدمذهبی یا ضداسلامی می‌زنند با صراحت تمام می‌گوید:

همّت مسلم ز نام مصطفاست‌

آبروی ما ز نام مصطفاست‌…

این مذهب‌گرایی اقبال نیز توأم است با نگرشهای نوینی که نسبت به مذهب و وقایع دینی مثل کربلا وجود دارد و در این نگاه نو، جوانب تاریخی‌، سیاسی و اجتماعی قضایا نیز مورد توجه است‌. حتی درست‌تر این است که بگوییم اقبال لاهوری یکی از اشخاص مؤثر در این تغییر نگرش نسبت به مذهب بوده است‌.

 

۶. نگاه واقع‌بینانه به غرب‌

یکی دیگر از مباحثی که به وسیله‌ی اقبال وارد شعر فارسی می‌شود، غرب‌ستیزی است‌. این غرب‌ستیزی در دوره‌ای مطرح می‌شود که جریانهای روشنفکری در کشورهای اسلامی‌، غالباً آبشخور غربی دارند و در نهایت نیز به نوعی غرب‌گرایی افراطی منتهی می‌شوند.

شاعران دوره‌ی مشروطه در ایران و افغانستان کمابیش سعی می‌کردند خودشان را با تحوّلات خارج وفق دهند، ولی متأسفانه این وفق‌دادن بسیار سطحی و صوری بود و کمتر نشانه‌ای از یک واکنش عمیق فکری در برابر رهیافتهای مغرب‌زمین دیده می‌شد. به همین لحاظ آنانی که دغدغه‌ی مذهبی داشتند، غالباً با هر گونه تغییر و تحوّلی مخالفت می‌کردند و آنانی هم که از این دغدغه‌ها تهی بودند، دربست تسلیم غرب و همه‌ی جزئیات فرهنگ آن می‌شدند.

در این میان اقبال لاهوری تنها کسی بود که با چشم باز و از روی آگاهی و هوشیاری با غرب و تحوّلات دنیای نوین برخورد کرد و در عین حال‌، توانست در کنار دانش و فن‌ّ غربی‌، معنویت شرقی را نیز حفظ کند. شعر اقبال حاصل چنین برخوردی است‌.

برخورد اقبال با غرب کاملاً هوشمندانه است‌. او می‌کوشد جوانب قوّت و ضعف تمدّن غربی را از هم تفکیک کند. به همین لحاظ به دانش و فن غربی احترام قایل است و می‌گوید:

قوّت افرنگ از علم و فن است‌

از همین روغن چراغش روشن است‌

ولی این احترام به دانش و فن باعث نمی‌شود که شاعر ما از معنویت شرقی غافل شود و همین‌، از وجوه بارز تفکر اوست‌. او عشق و معنویت را عامل حیات مشرق‌زمین می‌داند و بر این باور است که غرب از این معنویت دور شده است‌. این هم سخن تازه‌ای است که در شعر دیگر شاعران آن دوره کمتر دیده می‌شود.

او در جایی دیگر یادآور می‌شود که غربیان را زیرکی زنده ساخته و شرقیان را عشق و معنویت‌. شاعر ما بر این باور است که جامعه‌ی امروز به هر دو نیاز دارد.

غربیان را زیرکی‌، ساز حیات‌

شرقیان را عشق‌، راز کائنات‌

زیرکی از عشق گردد حق‌شناس‌

کار عشق از زیرکی محکم‌اساس‌

عشق چون با زیرکی همبر شود،

نقشبند عالم دیگر شود

خیز و نقش عالم دیگر بنه‌

عشق را با زیرکی آمیز ده‌

البته در مجموع با توجه به مصیبتهایی که ملل مشرق‌زمین از استعمار غرب تحمّل کرده‌اند، برخورد اقبال با غرب و غربیان غالباً انتقادآمیز است‌.

از جانبی دیگر اقبال دلبسته‌ی ارزشهای مشرق‌زمینی است‌، اما این ارزشها را پیله‌سان بر گرد خویش نمی‌تند تا روزی دیگران خودش را بکشند و پیله‌اش را ابریشم سازند. او به ارزیابی دقیق ره‌آورد غربیان می‌نشیند و می‌کوشد با انصاف تمام‌، خوب و بدش را از هم جدا کند.

شرق را از خود برد تقلید غرب‌

باید این اقوام را تنقید غرب‌

قوت مغرب نه از چنگ و رباب‌

نی ز رقص دختران بی‌حجاب‌

نی ز سحر ساحران لاله‌روست‌

نی ز عریان ساق و نی از قطع موست‌

محکمی او را نه از لادینی است‌

نی فروغش از خط لاتینی است‌

قوّت افرنگ از علم و فن است‌

از همین آتش چراغش روشن است‌

حکمت از قطع و برید جامه نیست‌

مانع علم و هنر عمامه نیست‌

علم و فن را ای جوان شوخ و شنگ‌،

مغز می‌باید، نه ملبوس فرنگ‌

این را می‌توان مقایسه کرد با دیدگاه شاعران مشروطه به غرب و شرق‌، و تفاوت را دید که تا چه مایه است‌.

امتیاز مهم اقبال وقوفی است که بر مسأله یافته و درواقع او اگر رویارویی‌ای هم با غربیان دارد، نه از سر جهالت بلکه از روی شناخت است‌. او می‌کوشد به شرقیان راه بیرون‌شد از تضاد شرق و غرب را بیاموزد و در نهایت هم راهی را پیشنهاد می‌کند که تا کنون هم اندیشمندان مسلمان چیزی بهتر از آن درنیافته‌اند. این غزل از کتاب زبور عجم او نمونه‌ای خوب از راهنماییهای اقبال است‌. او در اینجا، چسبیدن متعصبانه به مرده‌ریگ شرقی را هم می‌نکوهد:

بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو

که نیرزد به جوی این همه دیرینه و نو

زندگی انجمن‌آرا و نگهدار خود است‌

ای که در قافله‌ای‌، بی‌همه شو، با همه رو

اقبال نه تنها در چاره‌اندیشی برای شرقیان می‌کوشد، که فراتر از آن‌، برای غرب نیز پیشنهادها و رهنمودهایی دارد. در واقع او نه تنها کنش‌پذیر و منفعل نیست‌، که کنش‌مند و مؤثر است‌. به همین ترتیب نه تنها در مسایل فکری‌، که در امور سیاسی و بین‌المللی هم حرفهایی برای گفتن دارد. مثلاً در حالی که بسیاری از جهانیان تشکیل سازمان ملل متحد را پایان‌بخش جنگ و ستیزه و بی‌عدالتی می‌دانستند، چنین نگاه انتقادی و طنزآمیزی به آن دارد:

برفتد تا روش رزم در این بزم کهن‌

دردمندان جهان طرح نو انداخته‌اند

من از این بیش ندانم که کفن‌دزدی چند

بهر تقسیم قبور انجمنی ساخته‌اند

درک سخن اقبال برای ما امروزیان که این کفن‌دزدی را به‌ویژه در این ایام بعینه می‌بینیم‌، بسیار راحت‌تر است‌.

 

۷. اندیشه‌ی جهان‌وطنی اسلامی‌

شعر فارسی در اواخر قرن سیزدهم هجری در رکود و خمودگی کامل به سر می‌برد و این خمودگی هم به وضعیت اجتماعی جوامع فارسی‌زبان وابسته بود. بسیاری از مردم از تحولات سریع جهان خارج بی‌خبر بودند و کسانی هم که چیزهایی از این تحوّلات می‌دانستند، یا چشم‌بسته تسلیم آن می‌شدند و یا از سر عناد و کورکورانه با آن مخالفت می‌کردند. بسیار کم‌بودند کسانی که توانسته باشند در برابر این دگرگونیها یک واکنش سنجیده و هوشیارانه نشان دهند.

تغییر وضعیت اجتماعی سیاسی ملل مشرق در اوایل عصر حاضر، بسیاری از متفکرین را به افراط و تفریط کشاند. دوره‌ی مشروطه پُر بود از این افراط و تفریطها. یکی از این تندرویها را در مفاهیم وطن و ملت می‌توان دید. در فرهنگ ما پیش از این‌، وطن و ملت و امثال این مفاهیم‌، امروزه را نداشت و به همین اعتبار، دریافت دیگری از آنها می‌شد. مثلاً شیخ بهایی به صراحت می‌گفت‌:

این وطن مصر و عراق و شام نیست‌

این وطن شهری است کان را نام نیست‌

اما در عصر حاضر برای بسیاری از شرقیان‌، وطن همین مصر و عراق و شام شد و وطن‌دوستی به شکل ملی‌گرایی بروز کرد. این وطن دوستی در شکل افراطی‌اش مبدل به نوعی گرایش تنگ‌نظرانه شد که دیگر حتی عربها و ترکان مسلمان را نیز اهریمنی و بدنهاد می‌دانست‌. اوج این گرایش در شعر اخوان ثالث و اقران او دیده می‌شود.

ولی اقبال هم در این مقوله و هم در دیگر مقولاتی که متحول شدند، توانست اعتدال و اندیشه‌مندی را جایگزین افراطی‌گری و تعصّب کند. او با آن همه تعلق خاطری که به سرزمینش پاکستان داشت و خود از مؤسسین این کشور به شمار می‌آید، به هیچ‌وجه نشانه‌ای از پاکستان‌دوستی بروز نداد و این در حالی بود که شاعران مشروطه‌، همچون بهار و عارف و نسل پس از آنان همچون اخوان نقطه‌ی مهم توجه خویش را به ایران‌دوستی‌، آن هم ایران کهن به مفهوم جغرافیایی و محدود آن معطوف کرده‌بودند. کافی است قصیده‌ی «مه کرد مسخر دره و کوه لزن را» از بهار را بخوانیم که اتفاقاً از شعرهای دوران پختگی اوست‌، نه از آثار احساسی دوره‌ی جوانی‌:

شد داغ دلم تازه که آورد به یادم‌

تاریکی و بدروزی ایران کهن را

آن روز چه شد کایران زانوار عدالت‌

چون خُلد برین کرد زمین را و زمن را…

بهار در این قصیده ضمن ایران‌ستایی‌، دیگر ملل و سرزمینهای مشرق را خصم پنداشته و کشورگشایی شاهانی چون کوروش‌، داریوش و حتی نادر افشار در سرزمینهای همسایه را، ولو با قتل و غارت بوده باشد، می‌ستاید و مثلاً از فتح پیشاور و دهلی و لاهور و دکن و بخارا و بدخشان با شمشیر مکافات نادر احساس فخر می‌کند:

وآنگه به کف آورد به شمشیر مکافات‌

پیشاور و دهلی و لهاوور و دکن را

وآن ملک ببخشید و بشد سوی بخارا

وز بیم بلرزاند بدخشان و پکن را

این فکر یک فکر روشنگرانه و عادلانه نیست‌. اینجاست که اندیشه‌ی اقبال درخشش و تمایز خود را نشان می‌دهد و اینجاست که مسجل می‌شود علامه تا چه مایه از این گرایشهای رایج روزگار خویش بدور بوده است‌. او استغراق در این مفاهیم را دل بستن به کلوخ و سنگ و خشت می‌داند:

لرد مغرب‌، آن سراپا مکر و فن‌

اهل دین را داد تعلیم وطن‌

او به فکر مرکز و تو در نفاق‌

بگذر از شام و فلسطین و عراق‌

تو اگر داری تمیز خوب و زشت‌

دل نبندی با کلوخ و سنگ و خشت‌

باری‌، وطن در چشم اقبال بسیار وسیع‌تر از هند و پاکستان و افغانستان و ایران است‌، بلکه خود می‌گوید:

از عراق و هند و ایرانیم ما

شبنم یک صبح خندانیم ما

و در شعر معروف از خواب گران خیز هم انسانهای کشورهای مختلف را مخاطب قرار می‌دهد، نه مردم هند و پاکستان تنها را:

خاور همه مانند غبار سر راهی است‌

یک ناله‌ی خاموش و اثرباخته‌آهی است‌

هر ذرّه‌ی این خاک‌، گره‌خورده نگاهی است‌

از هند و سمرقند و عراق و همدان خیز

از خواب گران‌، خواب گران‌، خواب گران خیز

از خواب گران خیز

در دید اقبال‌، همه‌ی جهان اسلام یک کشور و یک ملّت به شمار می‌آید و این سخن هرچند در افکار کسانی چون سیدجمال الدین و دیگران سابقه داشته‌، در شعر فارسی به این شکل کمتر مطرح بوده است‌. در مقابل نیز همه‌ی جهان سرمایه‌داری‌، «غرب‌» یا «فرنگ‌» دانسته می‌شود و شکل برخورد با جهان غرب‌، چنان که گفتیم‌، یکی از دغدغه‌ها و یکی از نوآوریهای این شاعر است‌.