Tag: زبان فارسی

پالایش زبان فارسی در افغانستان امروز

تمهید

افغانستان از دیرباز گذرگاه ملل مختلف و محل برخورد فرهنگها و تمدنها بوده است‌. بسیاری از جهانگشایی‌ها، جنگها، مهاجرتها و رفت‌وآمدهای تجاریِ این منطقه به نحوی بر افغانستان و زبان مردم آن تأثیر گذاشته است و به همین سبب‌، زبان فارسی در این کشور برخوری همه‌جانبه و دیرپای با زبانهای دیگر این منطقه و حتی بعضی کشورهای دورتر داشته و تأثیرهایی از آنها پذیرفته است‌.

این برخوردها در سالهای اخیر، با تحولاتی که در کشور ما رخ داد، ابعادی تازه یافته است‌. حضور خارجیان و مؤسسات وابسته به آنها و استخدام بسیاری از اهل ادب و فرهنگ ما در این مؤسسات و در کنار اینها بازگشت بعضی نخبگان از کشورهای دوردست‌، لاجرم فارسی افغانستان را با موجی از واژگان بیگانه روبه‌رو کرده است‌. این قضیه به‌ویژه از این نظر جای نگرانی دارد که ملّت ما امروزه درصد بالایی از بی‌سوادی را تجربه می‌کند. نهادهای آموزشی و رسانه‌ها به زبان اعتنای بسیاری ندارند و هنوز برخوردهای خصمانۀ برخی از دولتمردان با این زبان‌، به کلی از میان برنخاسته است‌.

این بسیار فرق می‌کند که برخورد یک زبان با زبانهای دیگر، در هنگام قوّت‌، پویایی و زایندگی آن باشد یا در هنگام ضعف‌، رکود و بیماری آن‌. ما پیشتر هم تهاجم مغولان و ترکان را به قلمرو زبان فارسی دیده‌ایم‌، ولی آن تهاجمها، عوارضی جدی بر زبان باقی نگذاشت‌، چون فارسی در اوج قدرت بود و آن زبانها برعکس آن‌مایه از غنای علمی و ادبی را نداشتند که تأثیرگذار باشند. ولی امروز قضیه کاملاً فرق دارد. فارسی امروز افغانستان به سبب عوامل بیرونی و داخلی‌، همچنان از وجود واژگان بیگانه فربه و از واژگان اصیل خویش‌، لاغر می‌شود.

با این وصف‌، همتی ویژه برای پالودن زبان از آن دسته از واژگان بیگانه که نیازی به وجودشان نیست‌، ضروری به نظر می‌رسد. در این میان‌، ما حداقل به براشتن سه گام اساسی نیازمندیم‌:

۱. بحث در مبانی نظری فارسی‌سازی‌، ضرورت و اصول آن‌.

۲. یافتن شیوۀ عملی این کار و جوانب اجتماعی و رسانه‌ای موضوع‌.

۳. واژه‌سازی و معادل‌یابی برای واژگان بیگانه‌.

این سه گام‌، هر یک متکی و مبتنی بر دیگری است‌، یعنی اگر به ضرورت فارسی‌سازی باورمند نشده باشیم‌، بحث راهکارهای عملی آن بیهوده به نظر می‌رسد و اگر این راهکارها را نیافته باشیم‌، واژه‌سازی ما کاری پادرهوا خواهد بود و بی‌ثمر خواهد ماند.

مادر این نوشته می‌کوشیم که راهی برای بحث در گام اول باز کنیم و ببینیم که به راستی این پالایش‌، تا چه مایه ضرورت دارد و تا چه حد به صلاح و منفعت ماست‌. در چه حوزه‌هایی باید این کار را کرد و در چه حوزه‌هایی باید آمادگی پذیرش واژگان بیگانه را داشت‌.

 

فارسی سره‌؟

زبان پدیده‌ای است پیچیده و با جوانب مختلف زندگی انسانها پیوند دارد. سیاست‌، فرهنگ‌، اقتصاد و امور اجتماعی بر زبان تأثیرگذارند و اینها مانع مطلق‌نگری و یا اتخاذ روشهای بسیار افراطی می‌شود.

بنابراین انتظار «فارسی سره‌» یا «فارسی پاک‌» در افغانستان داشتن‌، انتظاری بیجا و غیرعملی است‌، گذشته از این که در ایران نیز این نظریه طرفداران بسیاری نیافته است‌. بر فرض که چنین زبانی در آینده‌ای دور قابل دستیابی باشد هم نمی‌توان مطمئن بود که الزاماً بهتر از فارسی امروز خواهد بود.

این فارسی سره‌، بسیاری از مترادفها را از زبان ما خواهد گرفت‌. وجود مترادفهای گوناگون برای کلمات ضروری است‌، به سبب این که هر یک از آنها، ممکن است بار عاطفی یا معنایی خاصی داشته باشد که در دیگری نتوان یافت‌. مثلاً کلمات «دارا»، «پولدار»، «غنی‌» و «متموّل‌» شاید مترادف هم به نظر آیند و با وجود اولی و دومی‌، ما از سومی و چهارمی احساس بی‌نیازی کنیم‌. ولی حقیقت این است که گاهی مقام سخن کاربرد این دو را ایجاب می‌کند. مثلاً می‌توان گفت «این آدم پولدار است‌» ولی نمی‌توان گفت «این معدن پولدار است‌». اینجا باید گفت «این معدن غنی است‌». یا اگر بخواهیم در مجلسی رسمی‌، از دارایی پدران یکی از دوستانمان سخن بگوییم‌، خوب نیست بگوییم «پدران ایشان آدمهای پولداری بودند.» ولی می‌توان گفت «پدران ایشان آدمهای متموّلی بودند.» یعنی «متمول‌» قدری مؤدبانه‌تر است‌.

از این گذشته‌، گیرم که در زبان محاوره این مشکل را حل کردیم و مثلاً به جای «متمول‌»، «توانگر» را گذاشتیم‌. در زبان ادبی چه می‌توان کرد وقتی مثلاً شاعری بیچاره در غزلی با قافیه‌هایی از نوع «ناتنی‌»، «آهنی‌» و «کندنی‌» بخواهد ضمن رعایت قافیه‌، چنین مضمونی بپرورد؟

یک‌عده هم که پاک و شریف‌اند و سربه‌راه‌

ناچار با کمال شرافت غنی شدند

او می‌تواند بگوید «ناچار با کمال شرافت توانگر شدند»؟

باری‌، پیراستگی مطلق زبان فارسی از واژگان بیگانه‌، آن را فقیر و کم‌مایه خواهد ساخت‌، گذشته از این که ما را با بسیاری از متون علمی و ادبی فارسی را که از این واژگان برخوردارند، بیگانه می‌کند. این متون با زبان فارسی پیش از اسلام نوشته نشده‌اند، بلکه آمیختگی قابل توجهی با زبانهای دیگر، به‌ویژه عربی دارند. عربی از سویی دیگر زبان دین ماست و حضور بسیاری از واژگان عربی در زبان فارسی‌، فهم متون دینی را برای فارسی‌زبانان سهل‌تر کرده است‌، چون از هر آیه و حدیثی که می‌شنوند، با چند کلمه‌اش آشنایند. با یک فارسی سره‌، این متون نیز برای ما غریب‌تر می‌شوند.

این قضیه را از یک زاویۀ دیگر هم می‌توان بررسی کرد و آن‌، نظام آوایی زبان است‌. در بعضی زبانها، حضور بعضی حروف و آواها بیشتر احساس می‌شود و این‌، زبان را از نظر آوایی به نوعی یکنواختی دچار می‌کند. مثلاً در عربی‌، وفور حروف ثقیلی مثل «ع‌» و «ل‌»، زبان را تا حدی ناخوشاهنگ ساخته است‌. همین‌طور، به نظر من می‌رسد که در زبان ترکی مغولی‌، حرف «ق‌» بسامد بالایی داشته باشد و این را واژگانی مثل «ییلاق‌»، «قشلاق‌»، «قراول‌» و «قورمه‌» که ما از آن زبان گرفته‌ایم تصدیق می‌کند.

زبان فارسی از این نظر یک خوشاهنگی دلپذیر دارد، چون از حروف رایج در زبانهای مختلف‌، به نسبتهای قابل توجهی بهره‌مند است‌. هم روانی لازم را دارد و هم صلابت مطلوب را. به همین سبب‌، شاعری مثل حافظ آنگاه که می‌خواهد لطیف سخن بگوید، می‌گوید

یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش‌

می‌سپارم به تو از دست حسود چمنش‌

ولی آنگاه که لحنی کوبنده به کار دارد، می‌گوید

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم‌

جامۀ خود سیه و دلق خود ارزق نکنیم‌

و این «ق‌»ها گویی چکش‌هایی‌اند که در پایان هر بیت بر میز کوبیده می‌شوند.

پس اگر کلمات عربی و ترکی مغولی را از فارسی بگیریم‌، به نظر می‌رسد که قدری از این صلابت کاسته می‌شود. البته این بحثی است که به نظر من ضرورت کند و کاو بیشتر دارد و گمان می‌کنم که در این مورد، کمتر تحقیق شده است‌.

 

فارسی بی در و پیکر؟

ولی آنچه تا کنون گفتیم‌، بدین معنی است که دروازه‌ها را بگشاییم و واژگان بیگانه را به هر پیمانه‌ای که باشد، بدون هیچ ملاحظه و یا انتخابی به زبان خویش راه دهیم‌؟ مسلماً این رویه نیز زیانهای بی‌شماری دارد که من به مهم‌ترین‌هایشان اشاره می‌کنم‌.

ورود بی‌رویۀ واژگان بیگانه‌، سرعت تغییر زبان را بیشتر می‌کند. در این تردیدی نیست که زبان فارسی همانند هر زبان دیگری‌، یک مسیر تحوّل یا تکامل را پیموده است و می‌پیماید. ولی سرعت این پیمایش پیش از این به گونه‌ای بوده است که ارتباط زبانی نسلهای گوناگون با هم قطع نشده است و ما حتی بعد از حدود هزار سال نیز قادر به فهم متون ادبی و علمی خویش هستیم‌.

ولی در سالهای اخیر، متأسفانه تحوّل زبان چنان سرعت گرفته که تفهیم و تفهّم میان نسلهای پی در پی را هم دشوار ساخته است‌. به این ترتیب‌، راه انتقال بسیاری از ضرب‌المثل‌ها، حکایتها، پندها و حکمتهای شفاهی از یک نسل به نسلی دیگر نیز بسته می‌شود و این‌، خالی از ضایعات فرهنگی نیست‌.

انسان ممکن است باغی یا خانه‌ای را از پدران به ارث ببرد و سپس هر وقت که خودش خواست‌، آن بناها را خراب کند و بنایی تازه و مطابق با خواسته‌های امروز بسازد. اما زبان بخشی از هویت ماست و هیچ‌کس نمی‌تواند و نباید هویت دیرین خود را فراموش کند.

بشر امروز حس کرده است که حتی زبانهای فقیر و کم‌کاربرد هم ارزش خاص خود را دارند و باید حفظ شوند. چنین است که تلاشی بین‌المللی برای حفظ زبانهای مادری مردم کشورهای گوناگون آغاز شده است و به همین مناسبت‌، امسال را سال زبانهای مادری اعلام کرده‌اند.

با این وصف‌، برای زبانی با این مایه از گنجینه‌های گرانبار ادبی‌، حفظ اصالت و کاهش این سرعت تغییر، بسیار ضروری است‌. این شاید برای یک زبان بی‌پشتوانه و بی‌پیشینه که فقط به درد کاربرد امروزین اهالی‌اش می‌خورد، چندان مهم نباشد، چون نه شاهنامه و مثنوی و غزلیات حافظ دارد و نه کلیله و دمنه و گلستان و بهارستان‌؛ نه تاریخ بیهقی دارد و نه تاریخ سیستان‌. ولی برای ما فارسی‌زبانان‌، قضیه کاملاً فرق می‌کند.

 

جبر یا اختیار

نه‌، نگران نباشید. بحث کلامی نمی‌کنم‌. سخن این است که بعضی از صاحب‌نظران به اعتبار نظریات دانش زبان‌شناسی‌، کاربرد اهل زبان را ملاک واقعیت می‌دانند و بر این باورند که هرآنچه در میان اهل زبان رایج است‌، درست است و نیازی به اصلاح آن نیست‌. در نظر اینان‌، سیر زبان یک سیر جبری است و ما فقط باید نظاره‌گر این سیر باشیم‌.

باید گفت که اینجا میان زبان‌شناسان و ادبا همواره یک اختلاف نظر یا بهتر بگویم اختلاف روش وجود دارد. زبان‌شناسان‌، بیشتر می‌کوشند که در پی یافتن زنجیرۀ علت‌ها و معلول‌ها باشند و زبان را با توجه به یک سلسله قوانین طبیعی ارزیابی کنند. بنابراین از نظر آنها هرآنچه در زبان وجود دارد، درست است‌، چون بر مبنای یک سلسله قوانین پدید آمده است‌. آنها می‌کوشند آنچه را «هست‌»، به خوبی تحلیل و تفسیر کنند و حقیقت در نظر آنها جایی است که این تحلیل درست صورت گیرد.

ولی ادبا بیش از بحث دربارۀ «هست‌»ها، به «باید»ها می‌اندیشند، چون نگاهشان یک نگاه ارزشی و هنری است‌. از نظر آنها، حقیقت در جایی است که همه چیز شکل زیباتر و مطلوب‌تر خود را داشته باشد.

اما این دو دیدگاه‌، ناقض همدیگر نیست و هر یک در مقام خودش‌، درست است‌. بگذارید مثالی بیاورم‌.

از نظر یک فیزیک‌دان‌، هرآنچه که طبق قوانین فیزیک تفسیر شود، درست است و در آن شک و شبهه‌ای نیست‌. مثلاً اگر خشتی از بام ساختمانی بر سر کارگری بیفتد و جمجمه‌اش را بشکند، از نظر علم فیزیک کاملاً درست بوده است‌، چون خشت فلان مقدار وزن دارد و در اثر سقوط فلان مقدار سرعت می‌یابد و در نتیجه فلان مقدار ضربه به سر کارگر وارد می‌کند که برای کشتن او کافی است‌. پس اگر خشت با همان مشخصات بر سر طرف بخورد و هیچ چیزی روی ندهد، عجیب است و مخالف قانون‌.

ولی از نظر یک سرکارگر که می‌کوشد جان کارگرهایش را حفظ کند، مسلماً این رویداد هیچ مطلوب نیست‌. درست است که در این واقعه قوانین فیزیک رعایت شده است و خشت کارش را درست انجام داده است‌، ولی فرقی است میان یک چیز «درست‌» و یک چیز «دلخواه‌». پس بسیار طبیعی است که این سرکارگر برای کارگرانش کلاه ایمنی تهیه کند. این کلاه هم ناقض قوانین فیزیک نیست‌. فقط شکل رویداد را تغییر می‌دهد.

در زبان نیز همین گونه است‌. ما ضمن این که سیر طبیعی زبان را از نظر دور نمی‌داریم‌، می‌کوشیم با تدابیری این زبان را بهتر به کار بریم‌، همان گونه که آن سرکارگر هم با این که قوانین‌ِ فیزیکی سقوط اجسام را تغییر نداده‌است‌، زیان خود و کارگرانش در اثر این قوانین را به حداقل می‌رساند.

به راستی اگر هر آنچه هست‌، باید باشد و نباید کمترین تصرّفی در آن کرد؟ پس مدارج کمال را چگونه بپیماییم‌؟ زبان فارسی در قرنهای اول تا حوالی حملۀ مغول‌، رشدی بسیار چشمگیر داشت‌. چرا؟ چون اهالی زبان به آنچه بود بسنده نکردند و در پی بهسازی زبان برآمدند. چرا نثر تاریخ بیهقی از نثر عجایب‌البلدان یا حدودالعالم بهتر است‌؟ چرا شعر حافظ و سعدی از شعر رودکی و عنصری قوی‌تر است‌؟ چون مدار حرکت ما در آن قرنها، بر کمال‌جویی بوده است‌.

به همین دلیل‌، من این سخن را که «هر آنچه در زبان وجود دارد درست است‌» چندان جدی نمی‌گیرم‌. این سخن درست است‌، ولی برای ما کافی نیست‌. ما در پی یک وضعیت مطلوب هستیم‌. تجربه هم نشان داده‌است که ما می‌توانیم برای رسیدن به این وضعیت تلاش کنیم و این تلاش نتیجه می‌دهد. من در این مورد، در کتاب همزبانی و بی‌زبانی بحث نسبتاً مفصلی همراه با شواهد و دلایل آن‌، داشته‌ام و در اینجا بازگویی نمی‌کنم‌.

قضیۀ دیگر این است که ما نباید هر تلاشی را مشروط به یافتن نتیجۀ صددرصد کنیم‌. نباید تصور کرد که اگر این توصیه‌های ما برای همه اهل زبان و برای همه سطوح جامعه موثر نیست‌، پس سودی ندارد و باید از آن دست کشید.

با این ملاحظات‌، من بر این باورم که اگر تلاش ما برای پالایش زبان‌، در بعضی از مردم و در بعضی از سطوح جامعه هم مؤثر باشد، خوب است و وجودش بهتر از نبودنش است‌. ما اگر به این روش باور داشته باشیم‌، می‌توانیم با یک تلاش جمعی‌، در درازمدت‌، زبان را از آنچه هست‌، «مطلوب‌تر» سازیم‌. گیرم که این زبان «درست‌» باشد، می‌توان آن را «درست‌تر» ساخت‌.

 

کامیابی یا ناکامی‌؟

خوب به خاطر دارم که باری دبیر درس ریاضی ما در دبیرستانی در مشهد در حدود بیست سال پیش‌، برای تأکید بر ناکامی تلاشهایی که برای پالایش زبان می‌شود، با لحنی ریشخندوار این عبارت را به کار برد: «از بی‌همه‌چیز A، راستی بر گردکی O می‌مالیم‌.» و این را حاصل ترجمۀ این عبارت دانست‌: «از نقطۀ A مماسی بر دایرۀ O می‌کشیم‌.» ولی همان دبیر ریاضی ما اگر اکنون در قید حیات باشد، به احتمال قوی «سوبسید» رایج در آن سالها را «یارانه‌» می‌گوید و به جای «سمینار»، «همایش‌» به کار می‌برد. در همین افغانستان ما نیز من خوب به خاطر دارم که در اوایل دهۀ شصت‌، کلماتی چون «واژه‌» و «ویژه‌» تقریباً ناشناخته بودند و مردم «لغت‌» و «مخصوص‌» را به جایشان به کار می‌بردند.

تجربه نشان داده است که حتی همانها که پالایش زبان را امری غیرممکن می‌پندارند و به ریشخند می‌گیرند هم به تدریج تسلیم واژگانی متعادل و سنجیده می‌شوند که توسط نهادهای متولی زبان و یا رسانه‌ها به جامعه تزریق شده است‌.

باید دانست که این فارسی‌گرایی یک بحث امروزین نیست‌. ما در حوالی قرنهای چهارم و پنجم‌، زبانی نسبتاً خالص داشته‌ایم‌. نثرهای کهن فارسی همچون حدودالعالم و عجایب‌البلدان و حتی بعدها سفرنامۀ ناصرخسرو و اسرارالتوحید با همه اسمهای عربی خویش‌، واژگان عربی بسیاری ندارند. از حوالی قرن ششم و هفتم و با شیوع نثرهای متکلّف منشیانه‌، عربی‌گرایی نیز شدید می‌شود و در حوالی قرن دهم تا دوازدهم هجری‌، به اوج می‌رسد. از عصر حاضر باز دوباره فارسی‌گرایی شروع می‌شود و تاکنون ادامه دارد. بنابراین ما امروز با این پالایش زبان‌، همان مسیر نویسندگان و شاعران سده‌های چهارم و پنجم یعنی دوران اوج بالندگی زبان فارسی را ادامه می‌دهیم و نباید این را چیزی هراسناک تصوّر کنیم‌.

 

اولویت‌بندی‌

با آنچه گفته آمد، به نظر می‌رسد که ما نیازمند اتخاذ روشی بینابین هستیم تا هم قوّت زبان بر جای بماند و هم اصالت آن حفظ شود. حرکت در این مسیر، همانند همۀ مسیرهای میانۀ دیگر، هوشیاری و آگاهی بسیار را می‌طلبد. معمولاً این حفظ تعادل است که دشوار است‌، نه افراط و تفریط.

بسیار ضروری است که ما از مطلق‌نگری بپرهیزیم و با انعطاف‌پذیری در نظر و عمل‌، بکوشیم در برابر هر دسته از واژگان‌، روشی مناسب و کارآمد اختیار کنیم که بیشترین بازده و کمترین خسارت را در پی داشته باشد.

نمی‌توان و نباید با همه واژگان بیگانه برخوردی یکسان داشت‌. بعضی واژگان ضرورتاً می‌باید معادل‌سازی شوند. در مورد بعضی دیگر، می‌توان اختیار را به اهالی زبان داد و در مورد بعضی دیگر، بهتر است که حضور واژگان بیگانه را به عنوان یک واقعیت بپذیریم‌. این انتخابها تابع ملاکهایی است‌.

۱. سابقه در زبان فارسی‌. یک ملاک مهم این است که ما در زبان خویش‌، معادلی برای یک واژۀ بیگانه داشته‌ایم که این واژه آن را به کنار زده و به جایش نشسته باشد یا نه‌. اگر چنین باشد، ما باید آن واژۀ کهن را احیا کنیم‌. مثلاً ما وقتی کلمۀ «اندازه‌» را داریم‌، هیچ ضرورتی به کاربرد «سایز» نداریم‌. ولی مثلاً برای کلمۀ «کنترول‌» واژه‌ای جاافتاده در فارسی نداریم که نگران از بین رفتنش باشیم‌. پس طبیعی است که برخورد ما با کلمات «سایز» و «کنترول‌» یکسان نباشد و این دومی را راحت‌تر بپذیریم‌.

۲. منبع دریافت واژگان‌. این نیز بسیار مهم است که ما یک واژه را از چه زبانی گرفته‌ایم‌؛ با آن زبان و اهالی‌اش چه رابطه‌هایی داریم و موقعیت آن زبان نسبت به فارسی چگونه است‌. فارسی از لحاظ ریشه و یا ارتباطات اهالی خود، با بعضی زبانها مثل عربی نوعی خویشاوندی یافته است و به همین سبب‌، یک کلمۀ عربی‌، به‌ویژه اگر در زبان ما دارای سابقه باشد، آن‌قدرها غریب نمی‌نماید که کلمه‌ای انگلیسی یا فرانسوی می‌نماید. از آن گذشته‌، روابط فرهنگی اهالی زبان فارسی با عربی هم یک رابطۀ مذهبی قوی بوده است‌، در حالی که زبانهای غربی از جهاتی برای ما مهاجم به حساب می‌آیند. به واقع زبان وسیلۀ انتقال فرهنگ است و فرهنگهای گوناگون ممکن است همواره و از هر جهت برای ما دلپذیر نباشند.

بنابراین به نظر می‌رسد که آن مایه از حساسیتی که مثلاً در برابر واژگان انگلیسی می‌باید داشت‌، در برابر واژگان عربی لازم نیست‌. به همین ترتیب‌، ما با زبانهایی مثل ترکی‌، پشتو و اردو یک قرابت منطقه‌ای داریم و اینها می‌باید برای ما بسیار متفاوت باشند با مثلاً روسی یا فرانسوی‌. ما در این هفتصدسال اخیر، یعنی از تهاجم مغولان به بعد، واژگان بسیاری از مغولی پذیرفته‌ایم و یک فارسی‌زبان امروز شاید تعجب کند اگر بداند که مثلاً واژۀ «کنکاش‌» در اصل مغولی است‌.

در مورد زبان پشتو هم اگر رفتار ناسنجیدۀ حاکمان افغانستان در صدسال اخیر ـ که متأسفانه تا امروز نیز ادامه دارد ـ نمی‌بود، شاید پذیرش فارسی‌زبانان افغانستان بیش از آنچه می‌بود که تا کنون رخ داده است و این مردم می‌توانستند بعضی نیازهای خویش را از آن زبان برآورده سازند؛ که البته چنین نشد و فارسی‌زبانان افغانستان همیشه پشتو را یک زبان تحمیلی پنداشتند و این پندار متأسفانه دلایل عینی هم داشت‌.

۳. شناخت کاربران واژگان‌. هر دسته واژگان دامنۀ کاربرد و طیف کاربران خاصی دارند. بعضی بر زبان همه مردم جاری می‌شوند و بعضی دیگر ویژۀ نخبگان جامعه‌اند. به تجربه دیده شده است که عموم مردم کمتر قابل جهت‌دهی‌اند، مگر در مورد واژگان خاص و آن هم با کمک و یاری رسانه‌ها. ولی خواص‌، به سبب این که با بسیاری از واژگان جدید به صورت مکتوب آشنا می‌شوند و گاه نیز توان شناخت و ارزیابی بیشتری نسبت به اصالت یک واژه دارند، راحت‌تر این بهسازی زبان را می‌پذیرند. پس باید کاری کرد که یک واژه پیش از این که کاربرد عام بیابد، در نزد خواص معادل‌سازی شود. مثلاً ما می‌توانیم به عنوان اولین گام‌، اصطلاحات فن‌آوریهای نوین ارتباطی را که روز به روز عام‌تر می‌شود، معادل‌سازی کنیم‌. جایگزینی «صفحه‌کلید» به جای «کیبورد» وقتی که فقط هزار کاربر کامپیوتر داریم‌، بسیار سهل‌تر است از زمانی که صدهزار کاربر داشته باشیم‌. دریغ که ما در کشور خویش این فرصتها را از کف می‌دهیم و از آن بدتر این که خواص جامعۀ ما بیشترین واردکنندگان واژگان بیگانه‌اند، به سبب ارتباطی که با جهان خارج و مؤسسات خارجی و رسانه‌های بیگانه دارند. چه خوش گفت علاّ مه بلخی‌

بهانه چند نماییم بی‌سوادی خلق‌؟

تمام مفسده در باسواد می‌نگرم‌

و باز چه بدبخت‌اند بی‌سوادانی که برای فضل‌نمایی و درآمدن به کسوت نخبگان جامعه‌، این رویه را به شکلی شکسته و بسته تقلید می‌کنند. باری‌، این البته بحثی است کاربردی و عملی که در مقالی دیگر باید بدان پرداخت و من فقط اشاره‌ای کردم تا طرح بحث شده باشد.

 

عربی و عربی‌زدگی‌

چنان که پیشتر گفته آمد، آمیختگی فارسی با عربی بیش از دیگر زبانها بوده است و به همین سبب‌، افراط و تفریط در این مورد هم بسیار است‌. پس ما در این قسمت درنگی خاص می‌کنیم‌.

باید پذیرفت که تأثیرپذیری فارسی‌زبانان از عربی‌، گاهی بیش از حدّ نیاز ما بوده و حتی گاهی زبان فارسی را در حالت تدافعی قرار داده است‌. این عربی‌گرایی شدید، تا حدی بر اثر نیاز بوده و تا حدی نیز از این روی که عربی‌دانی و عربی‌نویسی یکی از لوازم و شرایط دانش و ادب شمرده می‌شده‌است‌. عربی زبان علم بوده و بسیاری از نویسندگان و خطبا، برای نشان‌دادن فضل و دانش خویش‌، آن را در زبان فارسی در می‌آمیخته‌اند. حتی امروز نیز بسیار اتفاق می‌افتد که سخنرانان و خطبا و یا نویسندگان مقالات دینی و اجتماعی‌، بدون ضرورت به استفادۀ افراطی از زبان عربی می‌پردازند و گویا چنین تصور می‌کنند که مسایل و مفاهیم دینی‌، همواره باید با زبان عربی بیان شود. ما بسیار شنیده‌ایم که سخنرانان عبارت «ایام و لیالی‌» را به جای «روزها و شبها» به کار برده‌اند و یا حتی «لیالی مقمّره‌» را به جای «شبهای مهتابی‌».

این یک قاعدۀ کلی است که در جوامع ما جا افتاده است‌. دانشگاهیان و متخصصان علوم جدید ما غالباً بدون ضرورت به واژگان فرنگی چنگ می‌اندازند و در محافل دینی و علوم حوزوی ما نیز، زبان عربی غلبه‌ای بیش از حد دارد. این هر دو گرایش برای زبان فارسی زیانبار است‌.

حالا سخن این است که این حدّ نیاز چگونه تعیین می‌شود و ملاک ما برای تشخیص بیجابودن یا نبودن استفاده از واژگان عربی چیست‌.

ما نمی‌توانیم انکار کنیم که بسیاری از مفاهیم دینی هستند که فقط با همان اصطلاح عربی خود معنی می‌دهند و ما در فارسی‌، معادل دیگری برایشان نداریم‌. امروزه بسیار سخت است که ما اصطلاحاتی مثل «حلال‌»، «حرام‌»، «مباح‌»، «مستحب‌» و امثال اینها را به کار نبریم و در پی معادلهای فارسی آنها برآییم‌، چون آن معادلها ممکن است در صورت وجود داشتن هم این بار معنایی و فقهی را نداشته‌باشند.

در مقابل‌، دسته‌ای از واژگان عربی هستند که در زبان عادی مردم فارسی‌زبان حضور ندارند و فقط در متون علمی و ادبی یا سخنرانیهای دینی شنیده می‌شوند مثل «لیل‌»، «یوم‌»، «صوم‌»، «صلاۀ‌»، «شمس‌» و «قمر» که معادلهایی در فارسی دارند، یعنی «شب‌»، «روز»، «روزه‌»، «نماز»، «خورشید» و «ماه‌». مردم فارسی‌زبان در در سخنان روزمرۀ خویش‌، همین واژگان فارسی را به کار می‌برند و اینها را بهتر درک می‌کنند. اینجا ما باید از واژگان عربی پرهیز کنیم‌.

یک دسته دیگر، واژگانی‌اند که مردم با آنها کاملاً انس یافته‌اند، ولی معادلهای خوبی در فارسی دارند و به تدریج می‌توان این معادلها را بر زبان مردم جاری کرد. مثلاً بیشتر مردم افغانستان با کلمۀ کلمۀ «مخصوص‌» عادت دارند، ولی اگر با «ویژه‌» هم آشنا شوند، ضرری نکرده‌اند. این کار می‌تواند به تدریج انجام شود.

پس می‌توان «سیاحت‌» را «جهانگردی‌» گفت‌، «تجارت‌» را «بازرگانی‌»، «جراحت‌» را «زخم‌»، «شجاعت‌» را «دلیری‌»، «ضیافت‌» را «مهمانی‌»، «خجالت‌» را «شرم‌»، «قیادت‌» را «رهبری‌» و «صیانت‌» را «پاسداری‌». ولی باید در نظر داشت که بیرون‌راندن این کلمات از دایرۀ واژگان فعال زبان فارسی‌، به صلاح نیست‌، به دلیلی که در فقرۀ «فارسی سره‌» گفتیم‌.

ولی وام‌گیری ما از زبان عربی‌، گاهی از حدّ واژگان درگذشته و به قواعد دستوری کشیده شده است‌. اینجا باید با جدیت مراقبت کرد، چون واژه را می‌توان از زبانی دیگر وام گرفت‌، ولی قاعده را نه‌، چون در آن صورت بنیادهای زبان ما از هم می‌پاشد.

مثلاً یکی از قواعد زبان عربی که متأسفانه به فارسی سرایت کرده و ماندگار شده است‌، تطابق صفت و موصوف از نظر مذکر و مؤنث بودن یا جمع و مفرد بودن است‌، چنان که مثلاً در «عتبات عالیات‌»، «ائمه معصومین‌»، «حوزۀ علمیه‌»، «مرحومه مغفوره‌» و امثال اینها می‌بینیم‌. شاید برای کسانی که با این ترکیبها عادت کرده‌اند، ترکشان دشوار به نظر آید، ولی اگر مدتی این کار را بکنند، خواهند دید که به راحتی می‌توان «ائمۀ معصوم‌» و «حوزۀ علمی‌» گفت‌، چنان که امروز برای خانمها نیز معلم را به کار می‌بریم و این برای مردم نیم قرن پیش‌، که «معلمه‌» می‌گفتند، شاید غیرممکن به نظر می‌آمد.

 

پالایشهای غیرضروری‌

چنان که گفتیم‌، انتظار نمی‌رود که برخورد ما با همه واژگان بیگانه یکسان باشد. در کنار واژگان و اصطلاحاتی که معادل‌سازی برایشان ضروری است‌، ما یک سلسله واژگان هم داریم که این ضرورت برایشان حس نمی‌شود. من به چند دسته از اینها اشاره می‌کنم‌.

۱. نامهای خاص‌. نام اشخاص و جایها معمولاً نیاز به برگردان کردن ندارد و حتی گاهی سبب سرگردانی می‌شود. شما تصوّر کنید که کسی «نیوکاستل‌» را به «قلعه‌نو» برگرداند. مثلاً بگوید «در شهر قلعه‌نو انگلستان‌…»

البته آن‌دسته از اعلام جغرافیایی که کاربردی عام دارند، می‌توانند ترجمه شوند، چنان که ما اقیانوس پاسفیک را بحرالکاهل یا اقیانوس آرام نامیده‌ایم و این درست است‌.

۲. نام محصولات کشاورزی‌. بعضی محصولات کشاورزی‌، خاص یک کشور یا منطقه اند و در همان کشور یا کشورها، نامی خاص دارند. این محصولات وقتی به کشوری دیگر می‌روند، نام خود را نیز با خود می‌برند و اهالی آن کشور دوم‌، هیچ اجباری برای تغییر آن نام و یافتن معادلی در زبان خود ندارند. مثلاً لزومی ندارد که ما مثلاً «برنج‌»، «چای‌»، «زیتون‌»، «نارگیل‌» و «آناناس‌» را فارسی بسازیم‌. چرا؟ چون این نامهای خارجی‌، جای یک نام محلی را نمی‌گیرند. چنین نیست که ما کلمه‌ای معادل «آناناس‌» داشته باشیم که با آمدن این کلمه‌، متروک بماند و سبب سست‌شدن پیوند زبانی ما با گذشته شود. وقتی این نگرانی را نداریم‌، اصرار بر معادل‌سازی بیهوده است‌.

البته گاهی مردم کشور مقصد، به تناسب شکل یا محتوای آن محصول‌، نامی محلی انتخاب می‌کنند، چنان که ما مردم افغانستان‌، «بادنجان رومی‌» یا «توت زمینی‌» را برای این محصولات اختیار کرده‌ایم‌. البته باید دست اهالی زبان را باز گذاشت و نامی خاص را بر آنان تحمیل نکرد.

۳. بعضی از مواد صنعتی‌

به همین ترتیب‌، مواد صنعتی نیز غالباً نیاز به معادل‌سازی ندارند، مثل «کاغذ»، «شامپو»، «پلاستیک‌»، «فیبر» و «سمنت‌». به اینها باید افزود محصولاتی را که ضرورتاً باید نامی بین‌المللی داشته باشند مثل داروها، بعضی ترکیبهای کیمیاوی و امثال اینها.

۴. بعضی محصولات صنعتی و اصلاحات خاص علمی‌

در مورد اصطلاحات علمی به راستی باید راهی میان‌بر اختیار کرد، یعنی در فارسی‌سازی بکوشیم‌، ولی بر آن اصرار نداشته باشیم‌. تجربه نشان داده است که کاربرد «نیرو» به جای «قوه‌» در فیزیک موفقیت‌آمیز بوده است‌، ولی کاربرد «کارمایه‌» به جای «انرژی‌» نبوده است‌. باید دید که کلمۀ جایگزین‌، از لحاظ آوایی و معنایی آن مایه از زیبایی‌، شفافیت و جاذبه را دارد که اهالی زبان را به کاربرد خود ترغیب کند یا نه‌. بعضی وقتها این را گذر زمان نشان می‌دهد.

۵. واژگان تثبیت‌شده‌

بعضی واژگان به طور لجوجانه‌ای در برابر معادل‌سازی مقاومت می‌کنند و حتی معادل‌سازی برای آنها نوعی طنز و ریشخند را به دنبال داشته است‌. حتی می‌توان گفت که بیشتر انتقادی که گاه‌به‌گاه متوجه فارسی‌سازی می‌شود، بازتاب همین تلاش بیجا برای معادل‌سازی این دسته از واژگان است‌. غالب مخالفان پالایش زبان‌، اولین ایرادی که وارد می‌کنند همین است که «چطور می‌توان موتر، رادیو و تلویزیون‌» را از زبان مردم گرفت‌؟ ولی اینان بدین پرسش پاسخ نمی‌دهند که به راستی علاج‌ناپذیربودن سرطان‌، باید مانع این شود که برای آپاندیسیت هم به پزشک مراجعه کنیم‌؟ اگر این‌چنین بود، من سالها پیش مُرده بودم‌، آنگاه که در کودکی آپاندیسیت گرفتم‌.

 

منابع فارسی‌سازی‌

خوب‌، حالا فرض کنیم که واژگان ضروری و غیرضروری را تفکیک کردیم و آن دسته از واژگان و اصطلاحات را که می‌باید معادل‌سازی شوند، بیرون آوردیم‌. بحث این است که معادل‌سازی باید از چه منابعی و با چه معیارهایی صورت گیرد؟ در این مورد به نظر می‌رسد که ما گنجینه‌های بسیار غنی و امکانات گسترده‌ای در اختیار داریم که می‌توانیم بدانها چنگ اندازیم‌.

۱. زبان فارسی کهن‌. چنان که پیش از این گفته آمد، زبان ما در حوالی قرنهای سوم تا ششم‌، بسیار فارسی‌تر از قرنهای بعد و حتی در مواردی فارسی‌تر از امروز بوده است‌. شما هیچ می‌دانستید که «گذرنامه‌» به معنی «پاسپورت‌» در شعر شهیدِ بلخی دیده شده است‌؟

همه دیانت و دین ورز و نیک‌رایی کن‌

که سوی خلد برین باشدت گذرنامه‌

بسیاری از این واژگان‌، به مرور زمان متروک شده و یا از دسترس عموم مردم افغانستان بدر رفته‌اند. اینها می‌توانند احیا شوند و به کار روند، مثل «بازرگان‌»، «پزشک‌»، «شلوار» و «شفاخانه‌» که ما این سومی را در افغانستان به کار برده‌ایم و البته مناسب‌تر از معادل ایرانی آن یعنی «بیمارستان‌» است‌.

گاه ممکن است ناچار شویم کلمه را در معنایی نه دقیق‌، بلکه نزدیک به آنچه در قدیم رایج بوده است به کار بریم و این هیچ عیبی ندارد. مثلاً ما می‌دانیم که «پزشک‌» و «پرستار» و «شیریخ‌» در قدیم این صورت امروزین را نداشته‌اند، ولی می‌توانیم آنها را با خاطرجمعی به جای «داکتر»، «نرس‌» و «آیس‌کریم‌» به کار گیریم‌.

البته من از موانع اجتماعی و اقتصادی قضیه غافل نیستم و نیک می‌دانم که کلمۀ «چایخانه‌» برای جامعۀ غرب‌زدۀ ما امروز آن جذابیت و در نتیجه بهرۀ اقتصادی را ندارد که «کافی‌شاپ‌» دارد و «سکرتر» شاید به خاطر ابهتی که در کلمه حس می‌کنیم‌، شخصی‌مهم‌تر از «منشی‌» به حساب می‌آید.

۲. گویشهای محلّی‌. این از منابعی است که احتمالاً در آینده و با عام‌شدن گویش پایتخت به مدد رسانه‌ها، آن را نخواهیم داشت و اگر از آن بهره نگیریم‌، بخش مهمی از واژگان زیبا و کهن فارسی را از کف داده‌ایم‌. من در این مورد فقط به چند واژۀ ناب و کارآمد رایج در هرات اشاره می‌کنم یعنی «نادار» (فقیر)، «ناخوش‌» (مریض‌)، خورش (سالان‌)، «شکر» (بوره‌)، «خواستگاری‌» (طلبگاری‌) و سرشیر (قیماق‌).

۳. ترکیب‌سازی‌. این ابزاری است بسیار نیرومند که ما برای معادل‌سازی در دسترس داریم‌. چنان که می‌دانیم زبان فارسی از نظر ترکیب‌سازی از مساعدترین زبانهای دنیاست‌. ما می‌توانیم با ترکیب‌سازی و ساختن واژگان ترکیبی‌، برای بسیاری از مفاهیم و پدیده‌های روز معادل‌گزینی کنیم‌، چنان که پیشینیان ما کرده‌اند. شما ببینید فقط دایرۀ کلماتی که با ترکیب «خانه‌» با کلمات دیگر ساخته می‌شوند، چقدر وسیع است‌: «کتابخانه‌»، «آشپزخانه‌»، «کارخانه‌»، «میخانه‌»، «چایخانه‌»، «دیوانه‌خانه‌»، «شفاخانه‌»، «دبیرخانه‌»، «سردخانه‌»، «چهارخانه‌»، «خانه‌سامان‌»، «خانه‌کوچ‌»، «خانواده‌»، «خانگی‌» و… بحث ترکیب‌سازی و انواع ترکیبها بسیار مفصل است و من در حدّ اشارت از آن می‌گذرم‌.

۴. تجربیات دیگر همزبانان‌. خوشبختانه فارسی زبانی است با قلمروی وسیع که هرچند امروز پاره‌های بزرگی از آن جدا شده است‌، هنوز هم بیش از یکصد میلیون گوینده دارد و این عدد قابل توجهی است‌. گویندگان این زبان عمدتاً در سه کشور تاجیکستان‌، افغانستان و ایران پراکنده‌اند. در این سه کشور، پالایش زبان مساوی و همگون نبوده است‌. به همین سبب‌، بعضی واژگان بیگانه در یک کشور رایج‌اند ولی مردم کشوری دیگر، معادل فارسی آنها را به کار می‌برند. ما می‌توانیم از همدیگر آگاه باشیم و از تجربه‌های هم استفاده کنیم‌. البته این کار، متأسفانه موانعی بر سر راه دارد که عمده‌ترین آن‌، بیگانگی فارسی‌زبانان نسبت به هم و استفادۀ دیگران از این بیگانگی بوده است‌. امروز برای بعضی از مردم افغانستان دشوار است که بپذیرند «فارسی‌» و «دری‌» زبانی واحدند با دو نام‌. طبعاً وقتی که چنین ناآگاهی و بدبینی‌هایی وجود داشته باشد، کار دشوار خواهد شد. من در این مورد در کتاب «همزبانی و بی‌زبانی‌» به تفصیل سخن گفته‌ام و اکنون مکرّر نمی‌کنم‌.

باری‌، باید کاری کرد که این فارسی‌سازی در همه قلمرو فارسی با هم هماهنگ و هم‌جهت باشد. آنگاه ما ناگزیر به بازپیمایی راههای پیموده‌شده نخواهیم شد و از راههایی که به بن‌بست رسیده است نیز حذر خواهیم کرد.

 

پایانه‌

نه‌، به پایان این راه نرسیده‌ایم‌. این فقط مقدمه‌ای بود در باب مسایل نظری پالایش زبان فارسی افغانستان‌. بحث بعدی‌، روشهای عملی این کار است‌؛ این که چه نهادهایی باید متولی این کار باشند، چگونه می‌توان نهادهای فرهنگی مملکت را که متأسفانه هنوز علاقه‌ای به این کار در آنها حس نمی‌شود وادار به این مهم کرد؛ وظیفۀ رسانه‌ها و نهادهای آموزشی چیست و بسا مباحث عملی دیگر که البته رسیدن به آن مرحله‌، موقوف به این است که ما اهمیت و ضرورت این پالایش معقول و متعادل را پذیرفته باشیم‌، وگرنه مشت بر سندان کوفته‌ایم و بس‌.

 

این مقاله در شمارۀ‌ ۱۲ و ۱۳ (بهار و تابستان ۱۳۸۷) مجلۀ خط سوم منتشر شد.

نگاهی به «فارسی ناشنیده»، فرهنگ واژه‌ها و اصطلاحات فارسی افغانستان

فارسی ناشنیده

فرهنگ واژه‌ها و اصطلاحات فارسی و فارسی‌شدۀ کاربردی در افغانستان

حسن انوشه ـ غلام‌رضا خدابنده لو

چاپ اول، پاییز ۱۳۹۱

تهران، مؤسسۀ فرهنگی اکو

۱۰۱۰ صفحه، رقعی

 

ضرورت کار

فارسی افغانستان یک گنج است، گنجی که برای همزبانان ما در خارج از افغانستان و به ویژه ایران، سخت نامکشوف مانده است. ایرانی‌ای که به افغانستان می‌رود، یا متون ادب و دانش افغانستان امروز را می‌خواند، گویا به موزۀ تاریخ زبان فارسی وارد شده است. بسیاری از واژگانی که در متون کهن فارسی دیده شده‌اند و اکنون از فارسی ایران برافتاده‌اند، در افغانستان حضوری زنده دارند، همچون «دسترخوان» (سفره) که در شاهنامه آمده است؛ «ازار» (شلوار) که در تاریخ بیهقی آمده است؛ «شفاخانه» (بیمارستان) که در شعر حافظ آمده است؛ «شوربا» (آبگوشت) که در دیوان شمس آمده است و «دیگدان» (اجاق) که در شعر سعدی آمده است.

پس عجیب نیست اگر فارسی‌زبانان ایران از وجود واژگان کهن، اصیل و فاخر فارسی در زبان مردم افغانستان به شگفت می‌آیند. ما در سفرنامه‌ها و روایت‌های کسانی که به این کشور گذری و سفری کرده‌اند، بسیار از این شگفت‌زدگی‌ها و تحسین‌ها می‌بینیم. بعضی از این واژگان حتی از معادل رایج در ایران هم اصیل‌تر و زیباترند، مثل «سیماب» (جیوه)، «تیزاب» (اسید)، «بالاپوش» (پالتو).

اما این گنج به واقع میراث مشترک همه فارسی‌زبانان است. زبان و ادب چیزی نیست که قابل تقسیم و سهمیه‌بندی باشد، بلکه روش پسندیده در این مورد، اشتراک و همگانی‌سازی است. این که گاهی بعضی از ما ساکنان این قلمرو وسیع زبانی بر سر مفاخر ادب فارسی جدال می‌کنیم و هر یک آن‌ها را به سمت خویش می‌کشیم، جفایی است به آن بزرگان و البته به خود ما.

به همین گونه میراث زبانی فارسی در افغانستان هم آنِ همۀ فارسی‌زبانان است، همچنان که تجربه‌های اهالی این زبان در ایران در حوزۀ ترکیب‌سازی‌ها و معادل‌سازی‌های نوین، از آنِ همۀ ماست. ما مردم دو کشور می‌توانیم با استفادۀ مشترک از این ذخایر و رهاوردها، هم زبان فارسی خود را تقویت و بهسازی کنیم و هم به همدلی‌های برخاسته از این همزبانی، بیفزاییم.

ولی متأسفانه شناخت و داد و ستد فارسی‌زبانان از همدیگر، در قرن اخیر یکسویه و یک‌جانبه بوده است، خیابانی یک‌طرفه از ایران به سمت افغانستان. مردم افغانستان با ذخایر و دستاوردهای فارسی ایران سخت آشنایند و از این‌ها بهره می‌گیرند، ولی از این سوی هر چه هست ناآشنایی است و بی‌خبری. حتی بسیاری از مردم ایران خبر ندارند که در آن سوی مرز هم زبان فارسی، زبان رسمی مملکت است، با گویندگانی بی‌شمار.

دلایل و عوامل این ناآشنایی البته بسیار است و من به اختصار اشاره می‌کنم که در سال‌های پیش، از طرفی ادبیات، دانش مکتوب و رسانه در افغانستان آن‌قدر نیرومند نبود که بتواند پل انتقال این میراث زبانی به ایران باشد. نه شعر افغانستان در ایران جایی باز کرده بود، نه ادبیات داستانی و نه ترجمۀ متون از زبان‌های دیگر. اگر هم آثاری فاخر در این زمینه‌ها منتشر شده بود، به ایران نیامده بود، مگر به تعداد اندک و با کیفیت چاپی نازل. از جانبی دیگر نگاه فارسی‌زبانان ایران به این زبان، یک نگاه بستۀ درون‌مرزی بود و این همزبانان، کمتر به آنچه در خارج از مرزها روی می‌داد، توجه داشتند.

در قریب به سه دهۀ اخیر ولی شرایط و زمینه‌ها کمابیش فرق کرد. از طرفی آثار مکتوب افغانستان، در حوزه‌های شعر، داستان و ترجمه در ایران مطرح و منتشر شد و گاه استقبالی درخور به خود دید. از طرفی دیگر حضور جمع وسیعی از مردم افغانستان در ایران، میزبانان را با گونه‌ای دیگر از زبان فارسی مواجه کرد و به آنان قبولاند که در آن سوی مرز هم خبرهایی هست. چنین است که هر روز اهل ادب و دانش ایران نسبت به زبان فارسی افغانستان و نیز تاجیکستان، مشتاق‌تر و دلبسته‌تر می‌شوند.

در این وضعیت منبعی مکتوب به صورت فرهنگ لغت، از واژگان و اصطلاحات خاص فارسی افغانستان، سخت ضرور بود تا مرجع فارسی‌زبانان فرهیختۀ ایران برای آشنایی با میراث ارجمند فارسی افغانستان باشد. کتاب «فارسیِ ناشنیده» آن چیزی است که ما سخت انتظارش را داشتیم.

Farsi Nashanideh 01

تصویری از این کتاب

«فارسی ناشنیده» را می‌توان جامع‌ترین و علمی‌ترین فرهنگی دانست که تا کنون برای واژگان فارسی افغانستان گرد آمده است. ما پیش از این هم کتاب‌هایی در این زمینه دیده‌ایم، ولی هر یک از جهاتی محدودیت داشته‌اند. مثلاً «لغات عامیانۀ فارسی افغانستان» از عبدالله افغانی‌نویس (کابل: ریاست مستقل مطبوعات افغانستان، ۱۳۳۷)، کتابی است نسبتاً قدیمی و نمی‌تواند از فارسی امروز افغانستان و آن هم در همه مناطق و نواحی این کشور نمایندگی کند، جدا از این که با معیارهای علمی فرهنگ‌نویسی امروز هم بسیار فاصله دارد. «فرهنگ فارسی ـ دری، دری ـ فارسی» از ورژخاچاطوری پارادانیان (تهران: فرهنگ معاصر، ۱۳۸۵) کتابی است بسیار پرعیب و نقص و دارای خطاهای بسیار. کتاب «واژه‌نامۀ همزبانان» محمدآصف فکرت (تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی، ۱۳۷۷) عالمانه است و دقیق، ولی بسیار کم‌حجم و فقط برای رفع نیازهای عمومی و اولیه.

با این وصف «فارسی ناشنیده»‌ به راستی کتابی است منحصر به فرد در قریب به هزار صفحه و حدود ده هزار واژه. آنگاه که به کتابنامۀ آن مراجعه می‌کنیم، می‌بینیم که کاری عظیم صورت گرفته است و آدمی را به یاد دیگر اثرِ گرانبار دکتر انوشه، یعنی دانشنامۀ زبان و ادب فارسی افغانستان می‌اندازد.

تدوین و انتشار این کتاب به واقع وظیفۀ اهل دانش و ادب افغانستان بود، به ویژه آنانی که به میراث زبانی فارسی دلبسته‌اند و از این که فارسیِ افغانستان در ایران مغفول مانده است، ناخرسند. حال که دانشمندانی از کشور ایران برای این کار بزرگ پیشقدم شده و آن را با کیفیتی بی‌نظیر به‌سامان رسانده اند، ما باید قدردان آنان باشیم و خرسند از این که گامی بزرگ برای داد و ستد زبانی بین دو کشور برداشته شده است.

من آن مایه بضاعت علمی و وقوف بر زبان‌شناسی و فرهنگ‌نویسی ندارم تا بتوانم محاسن و مزایای این کتاب را از منظر علمی برشمرم. اما در همان دید غیر متخصصانه، این موارد به نظرم می‌آید.

۱. اسم کتاب عالی است. اسمی است زیبا و بامفهوم، به گونه‌ای که در اولین نگاه، خواننده را به سمت خود می‌کشد که بداند به راستی این «ناشنیده‌ها» چه‌هایند. «ناشنیده» به طور غیرمستقیم، «مغفول» را هم به خاطر می‌آورد و در ذهن مخاطب ایرانی این پرسش را پدید می‌آورد که به راستی چرا این همه واژۀ فارسی، مغفول مانده است. این که گفته‌اند «فارسی» و نه «دری» هم هوشمندانه است و در مسیر مصالح این زبان، بر خلاف کتاب «فرهنگ فارسی ـ دری، دری ـ فارسی» فوق‌الذکر که در آن، همین عنوان کتاب خودش بر دوگانگی زبان تأکید می‌کرد و البته تأکیدی نابه‌جا. این خطایی بزرگ است که بپنداریم زبان مردم افغانستان دری است و دری نیز چیزی است جز فارسی و برای آن باید فرهنگ لغتی مستقل نوشت.

۲. واژگان و اصطلاحات این فرهنگ، همه با شاهد مثال‌هایی از متون نثر و نظم افغانستان همراه‌ شده‌اند. این چند فایده دارد. اول این که این شواهد، معنی ارائه شده برای واژه یا اصطلاح را تحکیم و تثبیت می‌کند و در مواردی در فهم بهتر معنی مؤثر است، چون گاهی معنی یک واژه در بستر جمله بهتر دانسته می‌شود. دوم این که بدین وسیله پاره‌هایی از متون فارسی این کشور هم پیش چشم مخاطبان قرار می‌گیرد و همزبانی مردم دو کشور را بهتر ترسیم می‌کند. سوم این که بدین وسیله امکان نقد و ارزیابی صحت و یا حوزۀ کاربرد واژگان ذکر شده فراهم می‌شود. مثلاً در حرف «ر» ما ترکیب «راه‌سفید» را می‌بینیم به معنی پدرود و سفر به خیر. این کلمه برای من که با زبان فارسی کشور خویش آشنایم، تا حدود زیادی تازگی داشت و قدری عجیب می‌نمود. ولی وقتی به شواهد آن مراجعه کردم، دیدم که هر دو شاهد از کتاب «کوچۀ ما» و از زبان مهاجرانی از ماوراءالنهر نقل شده است. پس می‌توان گفت این‌ها در واقع در ماوراءالنهر رایج است و ضرورتی نداشت که در این کتاب بیاید: «نامه را به پایان می‌برم و به رسم تاجیک‌ها، به جای پدرود، راه‌سفید می‌گویم» و «آن‌ها فارسی شیرین بخارا را با خود به کابل آورده بودند، به جای بسیار تشکر، رحمت کلان می‌گفتند و به جای سفر به خیر، راه‌سفید را می‌نشاندند.» جالب است که در همین حرف «ر» این فرهنگ، «رحمت کلان» هم ثبت شده است، با همین شاهد از قول مردم بخارا.

۳. کتاب از نظر اصول فرهنگ‌نویسی ـ تا جایی که من درک می‌کنم ـ کامل و به‌روز است. واژگان آوانگاری شده‌اند؛ واژگانی که در شواهد آمده‌اند و باز خود در مدخلی دیگر معنی شده‌اند، با ستاره مشخص شده‌اند و منابع این شواهد با دقت تمام ذکر شده است.

 

کاربردها

«فارسی ناشنیده» می‌تواند یک مرجع جدی و مورد مراجعۀ دایم برای واژگان و اصطلاحات فارسی افغانستان باشد و در چندین زمینه کاربرد داشته باشد.

یک کاربرد آن کمک به فهم متون و گفتارهای فارسی‌زبانان افغانستان است و این اولین و بدیهی‌ترین کاری است که این فرهنگ می‌باید و می‌تواند بکند. این حتی برای خود ما افغانستانی‌ها هم سودمند است، چون بدین ترتیب اهالی مناطقی خاص از این کشور، با واژگان دیگر مناطق آشنا می‌شوند.

کاربرد دیگر ایجاد انگیزه و نیز امکان عملی برای استفاده از ذخایر فارسی افغانستان، توسط همزبانان ایرانی است. بدین وسیله می‌توان برای بسیاری از واژگان بیگانه‌ای که در ایران رایج‌اند، به کمک فارسی افغانستان معادل‌یابی کرد، یا لااقل دایرۀ مترادفات واژگان را گسترش داد که کاری است به نفع زبان و ادب. مثلاٌ در حرف «ر» از این فرهنگ، این موارد از این منظر قابل ذکر است: «راه‌گیری» (= راهزنی)، «رخصتی» (= مرخصی)، «رسام» (= نقاش)، «رسد» (= سهم، قسمت)، «رسیده» (= عاقل، پیشرفته)، «رشمه» (= ریسمان باریک)، «رکابی» (= فانوس)، «رنگ رنگ» (= جور و واجور)، «رنگ‌مال» (= نقاش ساختمان)، «رنگ ناخن» (= لاک ناخن)، «روزگمی» (= ولگردی)، «روشناس» (= سرشناس)، «روی‌پاک» (= حوله)، «رهایش» (= استراحت).

در همین موارد ملاحظه می‌کنید که کلماتی مثل «راه‌گیری» و «رخصتی» می‌توانند دایرۀ مترادفات زبان فارسی ایران را هم گسترش دهند. «رنگ‌مال» از «نقاش» گویاتر و دقیق‌تر است، چون در واقع کار نقاش ساختمان، رنگ‌مالی است، نه نقاشی. «روزگمی» (گم کردن روز) از «ولگردی» قدری ادبی‌تر است و برای استفاده در متون فاخر، مناسب‌تر. «روی‌پاک» کلمه‌ای است کاملاً فارسی، بر خلاف «حوله» که در مورد ریشه و نسب آن هنوز جای بحث است که از چه زبانی آمده است.

ولی کاربرد این فرهنگ برای مردم افغانستان هم کمتر از ایرانیان نیست. بدین وسیله به راحتی می‌توان با معادل‌های بعضی واژگان بیگانۀ رایج در افغانستان آشنا شد، چون این فرهنگ، آن واژگان را هم در خود دارد. مثلاً در همین حرف «ر» ما کلمۀ «راپور» (= گزارش) را می‌بینیم که در افغانستان رایج است و درج آن در فرهنگ، می‌تواند فارسی‌زبانان افغانستان را به کاربرد «گزارش» فارسی به جای «راپور» فرنگی تشویق کند. همین طور است «راجستر» (= ثبت)، «رول» (= نقش)، «رولر» (= غلتک)، «رَون» (= نوبت)، «ریسرچ» (= پژوهش)، «ریل» (= قطار) و «ریوَرس» (= دنده عقب) همه از حرف «ر».

دیگر کاربرد این فرهنگ، برای فهم بهتر متون کهن ادب و دانش فارسی در ایران است. بسیار واژگان متروک و گاه البته اصیل و زیبا در متون کهن هست که برای مخاطبان ایرانی غیر قابل فهم است، ولی آن‌ها را در این کتاب می‌توان یافت، مثل «دستارخوان» (= سفره) که در شاهنامه آمده است و حتی پژوهشگر بزرگی همچون مرحوم دکتر محمد جعفر محجوب در مورد معنای آن به خطا رفته و آن را چیزی شبیه «دستمال سفره» معنی کرده است (در مجموعۀ صوتی شرح داستان‌های شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار) در حالی که اگر در آن زمان این کتاب تألیف شده بود و به دسترس ایشان می‌بود، از این خطا پیشگیری می‌شد.

Anosha Hasan02

دکتر حسن انوشه

کاستی‌ها

اما از کاستی‌های «فارسی ناشنیده» گفتن، با این همه عظمت و ارزشی که این کتاب دارد، برای من دشوار است و بینماکم که بدین وسیله، قدر این کار بزرگ را فروکاسته باشم. ولی از جانبی این چند و چون ضروری است تا برای کارهای آیندۀ این پژوهشگران گرانقدر و دیگر اهل تحقیق به کار آید.

به گمان من اتکای زیاد بر منابع مکتوب و به ویژه آثار ادبی برای شناخت زبان فارسی یک کشور، این عارضه را دارد که بعضی واژگان که فقط در این آثار و آن هم به ندرت آمده‌اند ولی در زبان مردم رایج نیستند هم وارد فرهنگ می‌شوند. مثلاً در نثر علامه صلاح‌الدین سلجوقی بسیار واژگان ثقیل و مهجور عربی می‌توان یافت که حتی در نثر ادبی افغانستان هم کمتر به کار رفته است، چه برسد به زبان گفتار و نوشتار معمولی. بنابراین نباید به صرف وجود ترکیب «ریش گاو» (= بلاهت و خام‌طمعی) در کتاب «نقد بیدل» صلاح‌الدین سلجوقی این ترکیب را در فرهنگ واژه‌ها و اصطلاحات فارسی افغانستان گنجاند. همین طور است و از منظری دیگر، کلمۀ «روغتیا» که پشتو است و در متون شاهد هم فقط با عنوان نام تشکیلات و نام نشریه به کار رفته است: «وزارت صحیه حتی‌المقدور سعی می‌ورزد تا فعالیت‌های صحی را در تمام مملکت مطابق روحیۀ افغان روغتیا پروگرام بسط و توسعه دهد.» و «طی سال‌های بعدی به نام‌های پیام تندرستی و روغتیا زیری برای نشر مطالب ارزشمند صحی نشرات خود را ادامه داد.». ملاحظه می‌‌کنید که «روغتیا» در شاهد مثال اول نام یک برنامۀ اداری است و در مثال دوم، نام یک نشریه. این کلمه با همه تلاش پشتوگرایان، هیچ‌گاه وارد زبان فارسی افغانستان نشد و مردم همچنان کلمات «صحت» و «سلامتی» را به کار می‌برند.

هم‌چنین گاه اتفاق افتاده است که نویسنده‌ای در متنی ترکیبی ساخته و این ترکیب، بیشتر حاصل اتفاق یا ابتکار خود او بوده است، نه این که به راستی به عنوان یک ترکیب معمول در زبان فارسی افغانستان رایج باشد. مثلاً ما پسوند «والا» داریم که معادل «دار» است. این والا با کلمات بسیاری ترکیب می‌شود، مثل «چادری والا» (چادری‌دار)، «لُنگی والا» (لنگی‌دار)، «تاکسی‌والا» (تاکسی‌دار، تاکسی‌ران)، «خانه‌والا» (خانه‌دار). بنابراین به گمان من «رمه‌والا» (رمه‌دار) که در این فرهنگ آمده است نیز از همین قبیل است. همین‌گونه است «توته سنگ» که یک ترکیب مشخص و جاافتاده نیست، بلکه حاصل همنشینی «توته» و «سنگ» در جمله‌ای بوده است: «مانند توته سنگی به سوی زمین سرازیر می‌شوند.» چنان که در همین فرهنگ آمده است، «توته» یعنی «تکه، پاره، قطعه». این کلمه می‌تواند به شکل‌های «توته نان»، «توته گوشت»، «توته چوب»، «توته سنگ»، «توته استخوان» و امثال این‌ها ظاهر شود. چرا از این میان، فقط «توته سنگ» در این فرهنگ آمده است؟ چون گردآورندگان بیشتر به منابع مکتوب متکی بوده و فقط همان را در آنجا دیده‌اند.

یکی دیگر از وجوه نامطلوب اتکای شدید بر منابع مکتوب، آنجاست که نویسنده‌ای در متن ادبی، کلمه‌ای را در شکلی کاملاً عامیانه ذکر کرده و گردآورندگان فرهنگ، همان شکل تحریف‌شدۀ عامیانه را ملاک عمل دانسته‌اند. مثلاً کلمۀ «ریسپان» در واقع همان «ریسمان» است که در تلفظ عامیانۀ مردم کابل و مناطق مرکزی، بدین صورت درآمده است. اگر قرار باشد که «ریسپان» درج شود، باید «رسمون» رایج در هرات هم درج شود و همه شکل‌های احتمالی این کلمه در دیگر نواحی نیز. همین‌طور، انتظار می‌رود که کلمۀ «مسجد» بنا بر تلفظ عامیانۀ نقاط مختلف کشور به صورت‌های «ماجد» (کابلی)، «ماجید» (هزارگی) و «مسچت» (هراتی) هم ثبت شود.

چیز دیگری که به نظر من بدون دلیل به حجم این کتاب افزوده است، ذکر مشتقات و ترکیبات کلمات است. مثلاً به نظر نمی‌آید که با وجود کلمۀ «رابر» (= لاستیک)، درج مدخل‌هایی دیگر با کلمات «رابرسازی» (= لاستیک‌سازی) و «رابری» (= لاستیکی) ضرور باشد. همین طور است این موارد:

رخصتی (= تعطیلی)، «رخصت کردن» (= تعطیل کردن) و «رخصت شدن» (= تعطیل شدن)

«رسم» (= نقاشی)، «رسم کردن» (= نقاشی کردن)

«رنگه» (= رنگی)، «رنگه کردن» (= رنگی کردن)

من این همه موارد کاستی را فقط در حرف «ر» یافتم که فقط بیست صفحه از هزار صفحۀ این کتاب است. با این که هنوز بر عظمت و ارزش والای این کتاب واقف و معترفم، جای دارد که این دریغ را طرح کنم که چرا کاری چنین بزرگ، با نظرخواهی و همفکری و یا لااقل بازبینی متن توسط چند تن از اهل ادب و دانش افغانستان کامل‌تر و بی‌نقص‌تر نشد؟ بسیاری از کاستی‌ها می‌شد با مراجعه به اهالی زبان افغانستان رفع شود و کتابی که از این پس بحق مرجعی مهم در این زمینه خواهد داشت، بیش از این‌ها طرف اعتماد و مایۀ اتکای فارسی‌زبانان باشد.

آب در هاون

در حاشیۀ تصمیم‌های اخیر دولت افغانستان برای پاکسازی زبان

 

سخن اول

پیش از همه چیز یک نکته را روشن کنم که اگر من در بعضی جای‌ها از این نوشته کلمۀ «فارسی» را به عنوان نام زبان ما به کار می‌برم، این از سر عمد و آگاهی است. این همان نامی است که مولانای بزرگ این زبان را بدان نام می‌خواند، آنجا که می‌گفت

ناله‌ای کن عاشقانه، درد محرومی بگو

پارسی گو ساعتی و ساعتی رومی بگو

و همان نامی که ناصرخسرو به این زبان داده است آنجا که در سفرنامۀ خویش گفته است «و در تبریز، قطران‌نام شاعری را دیدم. شعری نیک می‌گفت، اما زبان فارسی نیکو نمی‌دانست» و همان نامی که سنایی به این زبان داده است، آنجا که می‌گوید

اندراین یک فن که داری، وان طریق پارسی است

دست دست توست، کس را نیست با تو داوری

و نه تنها بزرگان کهن، که سخنوران و پژوهشگران متأخر و معاصر افغانستان هم تا پنجاه سال پیش، این زبان را فارسی نامیده‌اند همچون محمدحیدر ژوبل، محمود طرزی، میر غلام‌محمد غبار، عبدالله افغانی‌نویس، عبدالهادی داوی، استاد بیتاب، استاد خلیلی. مدارک و شواهد این بحث را من در کتاب‌های «همزبانی و بی‌زبانی» و «این قند پارسی» آورده‌ام و اینجا تکرار نمی‌کنم. در ادامۀ بحث خواهم گفت که من چرا بر یگانگی فارسی و دری تأکید دارم.

 

من از طرز خرامت می‌شناسم

دولتمردان ما در این اواخر از پاکسازی زبان‌های دری و پشتو از زبان‌ها و لهجه‌های بیگانه سخن گفته‌اند و عزم‌شان را برای پیشگیری از کاربرد زبان‌های دیگر در رسانه‌ها بیان کرده‌اند. این خبر به ظاهر خبر خوبی است و از یک تغییر برای ما می‌گوید. هر آن کسی که وضعیت نابسامان زبان‌های رسمی کشور و وفور بی‌رویۀ واژگان انگلیسی، عربی، روسی و دیگر زبان‌ها را در آنها دیده باشد، از پالایش زبان‌های رسمی ما خوشحال خواهدشد و بدین قضیه امیدوار.

ولی متأسفانه ابهام و جهت‌گیری خاصی که در این تصمیم نهفته است، چندان اجازۀ دوام این خوش‌بینی را به ما نمی‌دهد، چون وقتی این خبر را در کنار سابقۀ نامهربانی‌های دولت ما در قبال زبان فارسی می‌گذاریم، می‌بینیم که ظاهراً ماجرا چیز دیگری است. قضیه در واقع مثل این است که دولت اعلام کند که تصمیم دارد کارمندان فاسد و رشوت‌خوار را از یک اداره برکنار کند. این به ظاهر خبر خوبی است، ولی اگر ببینیم که در عمل کارمندان پاک و درستکار از کار برکنار شدند و به جایشان یک عده رشوت‌خوار دیگر وارد شدند، چه باید کرد؟

حقیقت این است که عملکرد نهادهای مسئول در کشور ما تا کنون روشن کرده است که آن‌ها بیشترین موانع را در راه کاربرد واژگان اصیل و خالص فارسی دری ایجاد کرده‌اند و حتی گاه واژگان بیگانه را بر این واژگان ترجیح داده‌اند. آن‌ها کلمۀ کهن و اصیل «نگارستان» را برداشتند و کلمۀ بیگانۀ «گالری» را به جایش گذاشتند. کارمندان بعضی رسانه‌ها به خاطر کاربرد واژگان دری «دانشجو» و «دانشگاه» توبیخ و جریمه شدند. بعضی از دولتمردان ما بارها کسانی را که از واژگان اصیل زبان خود ما استفاده کرده‌اند، عوامل تهاجم فرهنگی بیگانگان دانسته‌اند. ما در این سال‌ها ندیده‌ایم که در کشور ما کسی به خاطر کاربرد بیجای کلمات انگلیسی، روسی، اردو و عربی مؤاخذه شود. حتی در همین مرحلۀ اخیر نیز معاون محترم وزارت اطلاعات و فرهنگ از کلماتی احساس نگرانی کرده است که در دیگر کشورهای فارسی‌زبان کاربرد دارند، چنان که گفته است: «اگر ما از واژه‎هایی استفاده کنیم که در کشورهای فارسی‎زبان مفهوم است ولی برای مردم افغانستان مفهوم نیست، درست نیست.»

با توجه به این که در سخنان مسئولان امر در این مورد، هیچ اشاره‌ای به زبان‌های بیگانه‌ای مثل انگلیسی، روسی، اردو و امثال اینها نشده است و فقط به صورت ضمنی به زبان فارسی خارج از افغانستان اشاره شده است، می‌توان به این نتیجۀ محتوم رسید که در این مرحله نیز این تصمیم دولت کشور ما نه برای پیشگیری از کلمات انگیسی، عربی، اردو و امثال اینها، بلکه برای پیشگیری از آن دسته واژگانی است که برای بهسازی و پاکسازی زبان فارسی از سوی جامعۀ فارسی‌زبان گیتی ساخته شده است. ولی در عمل برای این که این برنامه حساسیت کمتری در میان مردم ایجاد کند، آن را در پوشش پاکسازی زبان از واژگان بیگانه مطرح کرده‌اند. به نظر من در اینجا می‌باید به این دولتمردان گفت که

به هر رنگی که خواهی جامه می‌پوش

من از طرز خرامت می‌شناسم

 

چرا از دانشجو و دانشگاه می‌ترسند؟

پرسشی که اکنون خودنمایی می‌کند این است که به راستی چرا بعضی دولتمردان ما از کاربرد ده‌ها و بلکه صدها واژۀ نامأنوس انگلیسی که در این سال‌ها به صورت بی‌رویه وارد زبان مردم افغانستان شده است هیچ هراسی و نگرانی‌ای ندارند. چرا با انگلیسی و اردو و عربی هیچ بیگانگی حس نمی‌کنند، ولی از فارسی هراس دارند.

اولین قضیه این است که آنان «فارسی» را در کل بیگانه می‌شمارند و می‌کوشند که بر این فرض نادرست همچنان پافشاری کنند که «فارسی» یک زبان است و «دری» زبانی دیگر. پس کسی که دری‌زبان است، نباید واژگان فارسی را به کار برد.

من در دو کتاب «همزبانی و بی‌زبانی» و «این قند پارسی» در مورد این پندار غلط و زیان‌ها و خطرات آن برای زبان فارسی کشور ما به تفصیل سخن گفته‌ام. در آنجا نشان داده‌ام که هیچ تفاوتی میان «فارسی» و «دری» نیست و نه تنها همه پیشینیان ما این دو کلمه را معادل همدیگر می‌دانسته‌اند، بلکه تا همین پنجاه سال پیش، این زبان در افغانستان هم فارسی خوانده می‌شده است و از آن زمان بود که دولت افغانستان این نام «فارسی» را برانداخت و کوشید که وانمود کند که نام زبان مردم افغانستان صرفاً «دری» است.

این کار برای مخالفان و معاندان زبان فارسی دری چه سودی داشت؟ اولین فایده‌اش تضعیف این زبان بود. اکنون در همه جای دنیا، «فارسی» زبان دوم تمدن اسلامی دانسته می‌شود. بسیاری از مفاخر جهانی ادبیات، فارسی‌زبان دانسته می‌شوند و یک فارسی‌زبان وقتی بداند که زبان مادری او هم اکنون دارای بیش از صد میلیون نفر گوینده است و در چند کشور دنیا رایج است، مسلماً نسبت به این زبان احساس تعلق و تعهد بیشتری می‌کند. ولی وقتی این شخص زبان خود را فقط دری و با حدود پانزده تا بیست میلیون گوینده و آن هم در یک کشور بداند، دیگر آن هویت زبانی بزرگ را حس نمی‌کند، بلکه خود را اقلیتی می‌پندارد که حتی نمی‌تواند از ذخایری که پیشنیان او استفاده کرده‌اند هم بهره بگیرد. او تبدیل می‌شود به یک آدم بدبخت و مفلوک که حق دارد در منطقۀ «گذرگاه» کابل زندگی کند و هر روز از «درگاه» خانه‌اش بیرون بیاید و «ایستادگاه» منتظر ملی بس شود، ولی حق نداشته باشد همین پسوند «گاه» را به کلمۀ «دانش» وصل کند، در حالی که سال‌ها پیش در همین کشور، شخصی با نام ناصرخسرو بلخی گفته بود «درخت تو گر بار دانش بگیرد / به زیر آوری چرخ نیلوفری را» و شاعری دیگر با نام واصل کابلی گفته بود: «هر ناوک چشم تو را آماجگاهی در جگر / هر ناوک چشم تو را راهی نمایان در بغل».

بله، این فارسی‌زبان مفلوک ناچار است از بازار «بوره» بخرد؛ در «لیسه» درس بخواند؛ در ماه «عقرب» و «قوس» «امتحان» بدهد؛ در در ماه‌های «جدی» و «دلو» رخصت باشد؛ وقتی لیسه را تمام کرد به «عسکری» برود. بعداً «پاسپورت» بگیرد و حق نداشته باشد کلماتی غیر از اینها را به کار بگیرد، ولی در همین سرزمین و در حدود هشتاد سال پیش، شاعری به نام «قاری عبدالله» گفته بود:

حدیث دلکش قاری چگونه شیرین است

چو نیشکر قلمش گر «شکر» به کام نداشت

قاری عبدالله را چه می‌‌کنید؟ تیمورشاه درانی، دومین پادشاه پشتون کشور، فرزند احمدشاه بابا هم گفته است:

آن «شکر لب» به «شکرخنده» و حرف و سخنش

دل ز من برد و نهان کرد به چاه ذقنش

شاعری دیگر به نام سنایی غزنوی در همین سرزمین سروده بود:

عقل اگر خواهی که ناگه در عقیله‌ت نفکند

گوش گیرش، در «دبیرستان» الرحمان درآر

شاعری دیگر به نام منجیک ترمذی در همین منطقه چنین می‌گفت:

ای خواجه! مر مرا به هجا قصد تو نبود

جز طبع خوش را به تو بر، کردم «آزمون»

و باز همان سنایی غزنوی می‌فرمود

هم ز چشمت، وز دلت، کز چشم و دل

اندر «آبان» و در «آذر» مانده‌ام

شاعری به نام ناصرخسرو بلخی می‌سرود

دیر بماندم در این سرای کهن من

تا کهنم کرد صحبت «دی» و «بهمن»

و شاعری دیگر به نام خلیل‌الله خلیلی، مشاور پادشاه مملکت حدود پنجاه سال پیش گفته بود

حلقه بسته به دور وی «سرباز»

دست بر تیغ و گوش بر آواز

و شهیدِ بلخی، شاعری از خاک پاک بلخ، حدود هزار سال پیش سروده بود:

همه دیانت و دین ورز و نیک‌رایی کن

که سوی خلد برین باشدت «گذرنامه»

هیچ‌کس این شاعران را به خاطر کاربرد کلمات «شکر»، «دبیرستان»، «آزمون»، «آبان»، «آذر»، «دی»، «بهمن»، «سرباز» و «گذرنامه» مؤاخذه نکرد و آنان با سربلندی تمام این دومین زبان تمدن اسلامی را به اوج شکوفایی رساندند. در مقابل، آن کسی که مؤاخذه شد، خبرنگاری بود که چند سال پیش در بلخ، کلمات «دانشگاه» و «دانشجو» را به کار برده بود.

در واقع یکی از اهداف جدادانستن فارسی و دری از همدیگر، همین است که دری را به شکل جزیره‌ای متروک دربیاورند که کم کم در دریای کلمات انگلیسی، عربی، اردو و بعضی زبان‌های دیگر منطقه غرق ‌شود و به او حتی اجازۀ نجات این زبان را ندهند. گویندگان این زبان، آن را یک زبان کم‌کاربرد ببینند که حتی در برنامه‌های کامپیوتری هم در میان صدها زبان که در فهرست زبان‌های دنیا وجود دارد، چیزی به نام «دری» نیست.

 

چند پیشنهاد

با توجه به آنچه گفته شد، ما می‌توانیم از مسئولان امر این درخواست‌ها را داشته باشیم.

۱. اگر همچنان معتقدید که زبان مردم افغانستان «دری» است و این با «فارسی» فرق دارد، زحمت بکشید و یک جمله، فقط یک جملۀ معنی‌دار بیاورید که صرفاً «دری» باشد و در آن هیچ کلمۀ «فارسی» استفاده نشده باشد. هم‌چنین زحمت بکشید و فقط یک شاعر و نویسنده در میان مفاخر ادب این مملکت نشان دهید که آثارش «دری» باشد و «فارسی» نباشد.

۲. اگر بر این دو گانگی زبان‌ها بسیار پافشاری دارید، بحثی نیست. ما هم می‌گوییم «دری» یک زبان مستقل است. حالا ما دری‌زبانان چهار کلمه به کار می‌بریم که هیچ‌یک دری نیستند: «لیسه»، «فاکولته»، «پوهنتون»، «محصل». شما زحمت بکشید و با استفاده از امکانات و ذخایر زبان دری، برای این چهار واژه، چهار معادل پیدا کنید تا ما آنها را به کار بریم. می‌فرمایید که «دبیرستان»، «دانشکده»، «دانشگاه» و «دانشجو» فارسی‌اند و ایرانی‌اند و بیگانه‌اند. بسیار خوب، حرفی نیست. شما معادل‌های دری برای این کلمات پیدا کنید و مردم را به استفاده از آن‌ها مکلف کنید. فقط لطفاً زحمت بکشید و کلماتی پیدا کنید که از واژگان و پسوندهای «دانش»، «ستان»، «گاه» و «جو» در آنها استفاده نشده باشد.

۳. حالا که این زحمت‌ها را می‌کشید، لطفاً یک کار دیگر هم بکنید که ما به کلی از شرّ زبان «فارسی» راحت شویم. یک لغتنامۀ «دری» تهیه کنید تا هر دری‌زبان، بداند که کدام واژگان را در گفتار و نوشتار خود به کار برد تا ما بتوانیم از لغتنامه‌های «دهخدا»، «معین»، «عمید» و دیگر منابع فارسی‌زبانان ایرانیِ بیگانه هم بی‌نیاز شویم. البته زحمتی بکشید و فقط لغات «دری» را در این لغتنامه بگنجانید. بعد که این کار را کردید، لطفاً همان جمله‌ای را که در پیشنهاد اول مطرح کردم، با استفاده از واژگان همین لغت‌نامه بنویسید. جملات بعدی دیگر با ما. زیاد زحمت نمی‌دهیم.

۴. بعد از این که کارهای سه‌گانۀ فوق را انجام دادید، لطفاً مقداری آب تهیه کنید، در هاون بریزید و بکوبید.

 

این مطلب در اسفند ۹۱ در روزنامۀ انصاف در کابل چاپ شد

فارسی را به فارسی ترجمه نکنیم

چند سالی است که ادبیات داستانی افغانستان در ایران استقبال و بازتاب خوبی به خود دیده است. رمان‌ها و مجموعه داستان‌های بسیاری از نویسندگان کشور ما در ایران منتشر شده و گاه تحسین شده و به چاپ‌های متعدد رسیده است. در این میان کتاب‌هایی هم هست که در اصل به انگلیسی نوشته شده بوده و در ایران به فارسی ترجمه شده است. آقای مهدی غبرایی مترجم نامدار ایرانی از کوشندگان جدی این عرصه بوده و از این رهگذر به ادبیات داستانی افغانستان و کتاب‌خوانان ایران خدمت‌ها کرده است.

ولی اخیراً ما از ترجمۀ رمان‌هایی از عتیق رحیمی نویسندۀ افغانستانی ساکن اروپا به دست ایشان خبر شده‌ایم که در اصل به فارسی بوده و به انگلیسی ترجمه شده و اکنون آقای غبرایی آن‌ها را دوباره به فارسی برگردانده است، یعنی دو کتاب «خاکستر و خاک» و «هزارخانۀ خواب و اختناق» که ایشان آن‌ها را با نام‌های «خاک و خاکستر» و «هزارتوی خواب و هراس» ترجمه کرده است.

این «ترجمۀ کتاب فارسی، به فارسی» با واکنش بعضی از نویسندگان افغانستان مواجه شده است، از جمله داستان‌نویس صاحب‌نام، محمدحسین محمدی که در صفحۀ فیس‌بوک خود به این کار غریب پرداخته و آن را «زیره به کرمان بردن» خوانده است. در مقابل آقای مهدی غبرایی در گفتگویی با خبرگزاری ایسنا، دلایلی برای این ترجمه کردن عنوان کرده است که به نظر من با توجه به آنچه اینک خواهم گفت، پذیرفتنی نمی‌نماید.

ایشان گفته است که «با توجه به این‌که برخی از این آثار به فارسی دَری نوشته شده بود ناشر تصمیم گرفت این آثار به فارسی رایج در ایران ترجمه شود، زیرا بعضی مفاهیم فارسی دری در ایران فهمیده نمی‌شود.»

من پیش از این که به بررسی این سخن جناب غبرایی بپردازم، یادآور می‌شوم که ترجمه از فارسی به فارسی، یک زیان فرهنگی بزرگ دارد، این که فارسی دو کشور را دو زبان مستقل می‌نمایاند و این، مغایر است با آنچه ما ملل فارسی‌زبان باید در پی آن باشیم، یعنی بیان و اثبات یگانگی زبانی میان مردم فارسی‌‌زبان.

هم اکنون در این قلمرو زبانی، گروهی هستند که به مناسبات و ارتباطات نیک میان فارسی‌زبانان این کشورها هیچ‌ علاقه‌ای ندارند و با جدیت تمام می‌کوشند که زبان فارسی افغانستان و ایران را متفاوت و حتی دو زبان مستقل وانمود کنند. با این وصف، سخن از «ترجمه» میان فارسی دو کشور گفتن، گمان «ناهمزبانی» را ترویج می‌کند و دقیقاً در مسیر خواست کسانی است که این همزبانی را هیچ خوش ندارند.

مشکل دیگر در سخن آقای غبرایی، این است که فارسی افغانستان را «فارسی دری» خوانده‌اند و آن را انگار شاخه‌ای دیگر از زبان فارسی تلقی کرده‌اند. این درست نیست و باید از آن اجتناب کرد چون مایۀ بسیار بیگانگی‌ها می‌شود. «فارسی» و «دری» هر دو یک زبان‌اند و این زبان، گاهی «فارسی دری» هم خوانده شده است. هم فارسی افغانستان «فارسی دری» است، هم فارسی ایران. نام «دری» همان قدر که بر فارسی افغانستان قابل اطلاق است، بر فارسی ایران هم قابل اطلاق است، چنان که در زمان‌های قدیم نیز شاعرانی همچون حافظ و سعدی و خاقانی در نواحی غربی این قلمرو، آن را «دری» خوانده‌اند و مولانا و ناصرخسرو که از نواحی شرقی برخاسته‌اند، آن را «فارسی» نامیده‌اند. شواهد این سخن بسیار است و من در کتاب «همزبانی و بی‌زبانی» به تفصیل به آن پرداخته‌ام.

اما این که بعضی از واژگان و اصطلاحات فارسی افغانستان برای مردم ایران قابل فهم نباشد، چیز تازه‌ای نیست و تا کنون یک اثر را محتاج به ترجمه نساخته است، چنان که کتاب‌های نوشته شده با فارسی ایران، برای مردم افغانستان به ترجمه نیاز ندارد. تعداد این واژگان بسیار اندک است و به راحتی با پاورقی زدن قابل حل است. حداکثر این بود که همان متن فارسی حفظ شود و این کلماتی که فهمیده نمی‌شوند، عوض شوند. باقی کلمات مشترک چه گناهی کرده‌اند که باید دو بار از یک زبان مبدأ به زبان مقصد بروند و در برگشت، چه بسا که به چیزی دیگر بدل شوند، چنان که خواهیم گفت.

با این استدلال ایشان، پس بهتر است متون دشواری همچون مرزبان‌نامه و کلیله و دمنه را هم که بسیاری واژگانشان برای مردم امروز غیر قابل فهم است از روی ترجمۀ انگلیسی‌شان (اگر چنین ترجمه‌ای وجود داشته باشد.) به فارسی برگردانیم.

در این سال‌ها دهها عنوان کتاب در حوزۀ ادبیات داستانی از نویسندگان افغانستان در ایران منتشر شده و با هیچ مشکلی برخورد نکرده است. شماری از این کتاب‌ها خود من ویرایش کرده‌ام، از جمله «برف و نقش‌های روی دیوار» گزیدۀ آثار رهنورد زریاب و سپوژمی زریاب؛ «میراث شهرزاد در افغانستان» به کوشش سید اسحاق شجاعی؛ «دشت قابیل» مجموعه داستان سپوژمی زریاب؛ «در کشوری دیگر» داستان بلند سپوژمی زریاب؛ «کوچۀ ما» رمان محمداکرم عثمان؛ «چراغ سبز» مجموعه داستان نظری آریانا؛ «آخرین شاخه» مجموعه داستان حسین فخری؛ «سرگذشت یتیم جاوید» ترجمۀ فارسی از عربی: صلاح‌الدین سلجوقی.

به اینها بیفزایید آثار نویسندگان مهاجر افغانستان را که غالباً سرشار از اصطلاحات رایج افغانستان است ولی هیچ‌گاه نیازمند ترجمه دانسته نشده و مورد توجه و تحسین جامعۀ ادبی ایران بوده است، همچون کتاب‌های محمدحسین محمدی و محمدآصف سلطان‌زاده.

ولی چرا این قدر دور برویم. همین کتاب «خاکستر و خاک» عتیق رحیمی که آقای غبرائی آن را با عنوان «خاک و خاکستر» ترجمه کرده‌اند، در سال ۱۳۸۱ با همان متن فارسی اصلی به وسیلۀ نشر ورجاوند در ایران منتشر شد؛ از سوی چند نهاد ادبی ایران تحسین شد و جوایزی گرفت و هیچ نشنیدیم که در آن زمان کسی از ضرورت ترجمه یا غیر قابل فهم بودن بخش‌هایی از آن سخن گفته باشد. حالا چرا اکنون و بعد از چهارده سال، ایشان آن را از انگلیسی به فارسی ترجمه می‌کنند؟

موضوع مهم دیگر، خطاهای اجتناب‌ناپذیری است که در اثر ترجمه از یک زبان به زبان دیگر، در متن راه می‌یابد. ما چه در کتاب‌های آقای غبرایی و چه در کتاب‌های دیگری که در موضوع افغانستان بوده و از زبان‌های دیگر به فارسی ترجمه شده است، خطاهایی دیده‌ایم که فقط حاصل ترجمه بوده است. مثلاً باری یکی از مترجمان، نام یک شخصیت داستانی به نام «بلبله» را بر اساس متن انگلیسی آن، به «بالبولا» برگردانده بود، چون شاید در متن انگلیسیBolbola  نوشته شده بوده است.

ترجمه‌های جناب غبرایی هم متأسفانه از این خطاها خالی نیست. من فقط مواردی را در اینجا نقل می‌کنم که آقای محمدحسین محمدی در نقدی که باری با عنوان «کاغذپران‌ها، سلاطین کابل» بر کتاب کاغذپران‌باز خالد حسینی نوشته است، استخراج کرده است: «این اشتباهات به کلمات و اصطلاحات خاص برمی‌گردد که هنگام برگردان از انگلیسی دچار دگرگونی شده که فقط یک افغان غلط بودن آن‌ها را می‌فهمد. در این‌جا ترجمه‌ی غبرایی را ابتدا می‌آورم و سپس شکل درست‌ آن‌ها را: بند غرقه (قَرْغَه)، قره‌گل (قَرَهَ‌قُل که نوعی گوسفند با پوست گران‌بها است)، چپ‌انداز (چاپ‌انداز)، کابلی‌پلو (قابِلی‌پَلَو)، زرقونه (زرغونه)، استاد سرهنگ (استاد سرآهنگ)، چوپان کباب (کباب چوپان)،‌ تیمانی (تَیْمَنی)،  ده مزنگ (دهمزنگ)، سراک مهمانا (سَرَکِ مهمانا، سَرَک: خیابان که در اصل واژه‌ای است هندی)، شاهبس (شاه‌باس که در اصل شاه‌باش است و به شکل شاباش و شاه‌باس و شاباس به‌کار می‌برند که به معنای آفرین است.) و کرزای (کرزی).»

البته رمان «بادبادک‌باز» در اصل به انگلیسی نوشته شده است و این خطاها در ترجمۀ آن اجتناب‌ناپذیر است، هرچند با مراجعه به یک نویسنده یا ویراستار افغانستانی قابل رفع بود. ولی کتابی که به فارسی نوشته شده و لاجرم در ترجمۀ انگلیسی آن خطاهایی از این دست روی داده است، وقتی دوباره به فارسی برمی‌گردد، این خطاها در آن دوچندان می‌شود، در حالی که می‌تواند اصلاً وجود نداشته باشد. قضیه شبیه به «کپی گرفتن» از «کپی یک مدرک» است، در حالی که اصل آن مدرک موجود باشد. آقای غبرایی از کجا مطمئن هستند که آوردۀ این ترجمۀ ایشان، بیش از زیان آن خواهد بود، در حالی که ایشان با این ترجمه از ترجمه، حتی نتوانسته است به کلمۀ «اختناق» در عنوان کتاب هم وفادار بماند و آن را به «هراس» بدل کرده است. به راستی «اختناق» برای مردم ایران نامفهوم است؟ آقای غبرائی گفته‌اند که «وقتی مترجم انگلیسی به جای اختناق، Fear ترجمه کرده، من چرا نتوانم هراس بنویسم؟» ولی به نظر من آنچه ایشان به عنوان توجیه می‌آورند، در واقع بازگوکنندۀ زیانی است که متن از این ناحیه می‌بیند. این که مترجم انگلیسی، کلمه را دقیق ترجمه نکرده است، باید ما را به این نتیجه برساند که به این روش اعتماد نکنیم، نه این که ما هم آن خطا را دوچندان بسازیم، در عین حال که سبک نگارش نویسنده را هم نابود کرده‌ایم.

حالا بیاییم از یک منظر دیگر به قضیه بنگریم، این که انتشار یک متن با فارسی رایج در افغانستان می‌تواند از نظر داد و ستدهای زبانی بسیار فواید داشته باشد، از جمله آشنایی مردم ایران با فارسی آن سوی مرزها. من بسیار دیده‌ام دوستان ایرانی را که از شنیدن واژگان و اصطلاحات رایج در افغانستان به وجد آمده‌اند و حتی مشتاق رواجشان در فارسی ایران بوده‌اند. در بسیار موارد دیده شده است که دوستان ایرانی ما مشکلاتی را که با متون کهن داشته‌اند، با کمک واژگان و اصطلاحات رایج در افغانستان حل کرده‌اند، چون بسیاری از واژگان دشوار آن متون هم‌اکنون در افغانستان زنده و رایج‌اند.

بعضی از این واژگان را حتی می‌توان به دایرۀ واژگان فارسی رایج در ایران افزود، مثل همین ترکیب «هزارخانه» در عنوان کتاب که البته آقای غبرایی در آن مصاحبه آن را به خطا «هزار اتاق» خوانده‌اند و در ترجمۀ خویش، کلمۀ «هزارتو» را به جایش برگزیده‌اند. این «هزارخانه» به معنی «محل خانه خانه»  یک ترکیب زیبای فارسی رایج در افغانستان است و حتی هزارتو هم نمی‌تواند معادل دقیقی برای آن باشد. چرا «هزارخانه» نباید به فارسی ایران معرفی شود؟ فهم این کلمه برای مردم ایران دشوار است؟ خوب با چند پاورقی و در صورت لزوم یک واژه‌نامۀ مختصر، می‌شود این دشواری‌ها را رفع کرد و در عوض از نثر اصیل یک نویسنده که هم خصوصیات سبکی و هم ویژگی‌های محلی زبان او را دارد بهره برد. مگر «کلیدر» محمود دولت‌آبادی واژگان دشوار ندارد؟ این کتاب بسیار واژگان محلی دارد و راه چاره هم واژه‌نامه‌ای است که به آن ضمیمه شده است و خود گنجینۀ گرانبهایی از واژگان اصیل خراسانی است.

ما باید به سمتی نرویم که برای تفهیم و تفهم نیازمند ترجمه دانسته شویم. باید به سمتی برویم که به یک زبان فارسی معیار در سراسر این قلمرو زبانی برسیم، زبانی که همه آن را از خود بدانیم؛ با آن با هم گفتگو کنیم و آثار ادبی بیافرینیم. ما فارسی‌زبانان افغانستان به مدد کتاب‌ها و مجلات ایرانی، از فارسی ایران بسیار بهره‌ها برده‌ایم. چرا این داد و ستد نتواند دوسویه باشد؟‌