Tag: حسن انوشه

نکاتی دربارۀ دانشنامۀ ادب فارسی در افغانستان

این نوشته با عنوان «به نیت اصلاح و تکمیل» در شماره شمارۀ ۹ و ۱۰، بهار و تابستان ۱۳۷۸ فصلنامۀ «درّ دری» منتشر شد.
گفتنی است که علاوه بر این، من معرفی و نقد دیگری هم بر این کتاب نوشته‌ام که با این نشانی در سایت محمدکاظم کاظمی منتشر شده است.

پیش از همه باید گفت که صرف وجود این دانشنامه‌، یک ارزش بزرگ است‌. ما نباید فقط شکل موجود آن را با آنچه می‌توانست باشد بسنجیم‌، بلکه باید این وجود را با عدم آن که پیش از این بود، مقایسه کنیم و آنگاه دریابیم که با چه کار بزرگی روبه‌روییم‌.

دانشنامه از دو بُعد ارزش دارد، یکی بُعد پژوهشی و اطلاع‌رسانی آن که بسی عظیم است و دیگر تأثیر غیرمستقیم آن یعنی ایجاد همدلی بیشتر میان اهالی ادب و فرهنگ دو سرزمین ایران و افغانستان‌. این تأثیر غیرمستقیم شاید از جهاتی‌، مهم‌تر از جنبۀ اطلاع‌رسانی کتاب باشد. بدین ترتیب‌، اهالی ادب افغانستان بالاخره می‌بینند که دوستان ایرانی موجودیت زبان و ادب فارسی در افغانستان را که تقریباً در ایران انکار، و یا لااقل فراموش شده‌بود رسماً پذیرفته اند و اهالی ادب ایران نیز که گاه حتی در فارسی‌دانی ما مردم تردید داشتند، کم‌کم واقعیت‌هایی پنهان نگاه‌داشته شده را پیش چشم خود می‌بینند.

ولی دو عامل باعث شده که تلاش دوستان در هر دو بُعد کم‌ثمر بماند. در بُعد اطلاع‌رسانی بعضی کم‌دقتی‌ها که در دانشنامه دیده می‌شود به اعتبار علمی کتاب خدشه می‌زند و در بُعد ایجاد همدلی و رفع سوء تفاهم‌ها، همین مسألۀ بحث‌انگیز مقید ساختن افراد به ایرانی و افغانستانی در دانشنامه تقریباً کار را بی‌اثر کرده است‌. توجیه قضیه هرچه باشد، در این نتیجه فرقی نمی‌کند که مردم افغانستان و ایران آن «ایرانی‌» را ایران کنونی می‌پندارند و با همان پندارهای موجود و نهادینه‌شده با این قضیه طرف می‌شوند. به‌راستی وقتی بر روی جلد کتاب‌، یک عنوان کلّی آمده‌، دیگر چه لزومی داشت که در کنار هر اسم‌، باز هم عنوانی دیگر ذکر شود که مثلاً فلانی شاعر ایرانی و فلانی شاعر افغانستانی‌. همان کلمۀ شاعر و یا نویسنده و یا هرچه از این قبیل‌، کافی نبود؟

من به این قسمت فقط به همین اشاره‌ای که شد بسنده می‌کنم چون دوستان دیگر هم گفته اند. می‌روم به سروقت بعضی مدخل‌ها تا نمونه‌هایی از اشتباهات و اطلاعات نادرست را هم ذکر کنم‌. البته باید یادآوری کرد که من فقط به چند تن از شاعران و نویسندگان که باری اطلاعاتی نسبت به آن‌ها داشته‌ام بسنده می‌کنم و آنچه می‌نویسم‌، فقط با مرور حدود پنجاه تا شصت مدخل فراهم آمده و نه بیشتر.

ـ آرزو، عبدالغفور: از متن چنین تلقی می‌شود که پرویز آرزو برادر عبدالغفور آرزوست‌، در حالی که به‌راستی چنین نیست‌. این اشتباه از عنوان کتاب «چهار شاعر، چهار برادر» ناشی شده است‌.

ـ ادبیات مقاومت در افغانستان‌: در صفحۀ ۶۵ دانشنامه‌، آقای «محمدآصف فکرت‌» (متولد ۱۳۲۵) «شاعر جوان‌» نامیده شده است‌. احتمالاً نویسندۀ محترم مقاله‌، «محمدآصف رحمانی‌» را منظور داشته است‌. در همین صفحه به جای «سوگنامۀ بلخ‌»، «سوگندنامۀ بلخ‌» ضبط شده است‌. در صفحۀ ۶۹ و ذیل همین مدخل‌، گفته شده که کتاب «عبور از هلمند» به چاپ رسیده‌، که چنین نیست‌. این کتاب هنوز زیر چاپ است و احتمالاً در همان‌جا مفقود شده است‌. باز در همین صفحه گفته شده که کتاب «در پگاه بلخاب‌» خاطرات مجاهدین استان «بلخ‌» را در خود دارد و این اشتباه است‌، چون «بلخاب‌» با بلخ فرق دارد و از متعلقات استان جوزجان است‌.

ـ اسیر، محمدعبدالحمید قندی‌آغا: سال وفات ایشان ذکر نشده و چنین وانمود می‌شود که مرحوم قندی‌آغا تاکنون در قید حیات است‌. در همان صفحه‌، از «تحلیل اشعار قامض‌المعانی‌» نام برده شده که در واقع منظور، کتاب «کلید عرفان‌» بوده که «شرح ابیات غامض ابوالمعانی بیدل‌» است‌. کلمۀ «قامض‌» هم احتمالاً به نمونه‌خوانی بر می‌گردد.

ـ اصیل یوسفی‌، محمدرفیع‌: اسم مرحوم استاد مشعل‌، «مشغل‌» تایپ شده است‌.

ـ بشیر، علی‌اصغر: سال وفات ایشان ذکر نشده و چنین برداشت می‌شود که مرحوم بشیر در قید حیات است‌. (این مدخل می‌توانست بسیار مفصّل‌تر از این باشد با توجه به شخصیت والای علمی و ادبی مرحوم بشیر.)

ـ بلخی‌، سید میرزاحسین‌: گفته شده که او در چاپ مجموعۀ سوم داستان‌های نویسندگان مهاجر به نام «سال‌های برزخ و باد» با حامدی همکاری کرد و مجموعه‌داستانی برای نوجوانان به نام «دوستی از شهر دور» نیز به چاپ رسانده است‌. واقعیت این است که «سال‌های برزخ و باد» مجموعه‌ای است انفرادی و آن هم از سیداسحاق شجاعی و ربطی به آقای بلخی ندارد. کتابی که آقای بلخی با حامدی گردآوری کرده و نیز «دوستی از شهر دور» هنوز از چاپ بیرون نیامده است‌.

ـ بلخی‌، سید محمد اسماعیل‌: کلمۀ «زنبیل‌»، «ذنبیل‌» تایپ شده است‌. (این مدخل هم می‌توانست مفصّل‌تر باشد.)

ـ خالده فروغ‌: نخست این که باید به صورت «فروغ‌، خالده‌» و در حرف «ف‌» می‌آمد. گذشته از آن‌، از کتاب «قیام میترا»ی او که در سال ۱۳۷۴ در کابل چاپ شده‌، ذکری نشده است‌.

ـ خاوری‌، محمدجواد: گفته شده که کتاب «سنگ ملامت‌» او در حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی مشهد چاپ شد، در حالی که محل چاپ این کتاب‌، حوزۀ هنری تهران بوده است‌.

ـ سیاف‌، عبدالرسول‌: در این مدخل‌، کلمۀ «سحبان وائل‌» به صورت «سبحان وائل‌» تایپ شده است‌.

ـ شعر نو در افغانستان‌: در صفحۀ ۵۸۳ سخن از «بشیر هروی‌» رفته با عنوان یک شاعر نوپرداز مهاجر که ما کسی با این مشخصات نداشته‌ایم‌. اگر منظور «علی‌اصغر بشیر هروی‌» باشد که ایشان نویسنده‌، محقق‌، منجم و روزنامه‌نگاری توانا بود، و پیشتر هم نامش ذکر شد، ولی از شاعران مهاجر به شمار نمی‌رفت‌. در همین مدخل‌، مجموعه شعرهایی همچون «خاکستر صدا» و «پیاده آمده بودم‌…» با عنوان کتاب‌هایی که «به شعر نو نیز پرداخته‌اند» نام برده شده اند، در حالی که در آن‌ها شعر نو نمی‌توان یافت‌. عجیب‌تر از این‌، در جایی‌، از «شاعران جوان‌تر که به شعر نو پرداخته‌اند و هنوز مجموعه‌شعری از خود به چاپ نرسانده‌اند» نام برده شده و در این میان‌، اسم بعضی از شاعران و نویسندگان میانسال و پیشکسوت ذکرشده است‌، همچون مرحوم علی‌اصغر بشیر (متولد ۱۲۹۴ و متوفی ۱۳۶۲)، ناصر امیری (متولد ۱۳۲۵)، محمدآصف فکرت (متولد ۱۳۲۵) و محمدعاقل بیرنگ (متولد ۱۳۳۰). همچنین «ثریا واحدی‌» به صورت «ثریا اوحدی‌» تایپ شده‌است‌. اسم «جوالی‌» هم به چشم می‌خورد که معلوم نیست چه کسی است و احتمالاً اسم مستعار شاعری باشد.

ـ ضیا قاری‌زاده‌: این شاعر دو بار معرفی شده‌است‌. بار دیگر، ذیل مدخل «قاری‌زاده‌، ضیا» است‌.

ـ عاصی‌، عبدالقهار: گفته شده که او بر اثر برخورد موشک به خانه‌اش کشته شد، در حالی که این واقعه نه در خانه‌اش و در سطح شهر رخ داده‌است‌. البته این مسأله‌ای فرعی است‌، ولی به خاطر اهمیتی که عاصی در شعر امروز ما دارد، ذکر آن لازم بود. از این گذشته‌، این مدخل هم بسیار مختصر است‌.

ـ عظیمی‌، محمدظاهر: در این مدخل‌، عبارت «انجمن شورای مهاجران آمده‌» که شکل صحیح آن‌، «انجمن اسلامی شعرای مهاجر افغانستان‌» بوده است‌.

ـ قاسمی‌، حیدر: از تحصیلات او در زاهدان‌، ساری‌، مشهد، تهران و بالاخره دریافت دانشنامۀ دکترا سخن رفته که لااقل فقرۀ اخیر آن واقعیت ندارد.

ـ کاظمی‌، محمدکاظم‌: گفته شده «وی از ۱۳۷۴ ش مسؤول گروه هنر و ادبیات روزنامۀ قدس بوده است‌.» که دقیق نیست‌. این مسؤولیت در حد عضویت در این گروه و مسؤولیت یک صفحه در یک مقطع زمانی بوده است‌. همچنین اسم کتاب «پیاده آمده‌بودم‌…» به صورت «پیاده آمده‌بودم پیاده خواهم رفت‌» ذکر شده و سال چاپ آن هم ۱۳۷۰ آمده که باید ۱۳۷۱ می‌بود.

ـ کفاش‌، ناصر: او کتاب دیگری هم دارد با عنوان «خط ابریشم‌» که ذکری از آن نیست‌.

ـ محقق‌، غفار: از متن چنین استنباط می‌شود که «شرح رباعیات بیدل‌» تألیف ایشان است‌، در حالی که آن‌، کتابی است از مرحوم «قندی‌آغا» که به وسیلۀ آقای محقق صرفاً تحریر یافته است‌.

ـ مزاری‌، عبدالعلی‌: گفته شده که ایشان برای گفت‌وگو با طالبان به «چاریکار» رفت‌، که مؤلف محترم احتمالاً «چهارآسیاب‌» را منظور داشته است‌.

ـ مظفری‌، سیدابوطالب‌: گفته شده که «در ۱۳۷۱ همزمان با بنیاد دفتر هنر و ادبیات انقلاب اسلامی‌…» در حالی که این دفتر در سال ۱۳۶۹ شروع به کار کرد و از ۱۳۷۰ عملاً رسمیت یافت‌. چنین اشتباهی در مورد تاریخ تشکیل این دفتر و بنیادگذاران آن‌، چندین بار در دانشنامه رخ داده است‌. در همین مدخل‌، سال انتشار «سوگنامۀ بلخ‌» یک بار ۱۳۷۱ و باری دیگر ۱۳۷۲ ذکر شده که البته دومی درست است‌.

ـ واصف باختری‌: اسم ایشان نیز باید به صورت «باختری‌، واصف‌» و در حرف «ب‌» می‌آمد. در ضمن از چند کتاب اخیر این شاعر همانند «دیباچه‌ای در فرجام‌» و «تا شهر چندضلعی آزادی‌» که در سال‌های اخیر در پاکستان چاپ شده‌، ذکری نشده است‌. این مدخل نیز مختصر است‌، با آن که شاعرش از ارکان شعر امروز افغانستان است‌.

ـ واعظی‌، حمزه‌: گفته شده که او «در ۱۳۷۱ ش با همکاری تنی چند از دوستان هم‌میهن خود، دفتر ادبیات انقلاب اسلامی افغانستان را بنیاد نهاد» در حالی که دفتر ـ همچنان که گفته شد ـ یکی دو سال پیش از این تاریخ‌، تشکیل یافته بود و آقای واعظی در آن سال بدان پیوست‌.

حسن انوشه

حمزه واعظی و محمدجواد خاوری، از همکاران افغانستانی دانشنامه، در حال گفتگو با دکتر حسن انوشه برای فصلنامۀ درّ دری. ۱۳۷۸ ش.

 

از یاد نبریم که بعضی کسان از قلم افتاده‌اند، بعضی بسیار مختصر معرفی شده اند و بعضی نیز با توجه به سطح کار آنان‌، حضورشان در این دانشنامه موجه نیست‌، یا لااقل چنان تفصیلی را ایجاب نمی‌کرد.

همچنان که گفته شد، من با مرور صرفاً حدود ۵۰ مدخل‌، این موارد را یافتم و چه بسا چیزها که دربارۀ همین کسان‌، از چشم من نیز پنهان مانده است‌. اگر بتوانیم برای کل کتاب به همین شکل قیاس بگیریم‌، احتمالاً حجم قابل‌توجهی از اشتباهات در آن نهفته است‌. به نظر می‌رسد بخشی از این‌ها طبیعی است و ناشی از کمبود مدارک‌. همچنان بخشی از اطلاعات‌، به کمک گفت‌وگو با افراد و یا دست‌نوشتۀ خود آنان فراهم آمده که گاه با اغراق‌هایی از سوی صاحب اثر همراه بوده و مؤلفین محترم نیز لاجرم آن سخنان یا دست‌نوشته‌ها را معتبر دانسته‌اند. ولی قسمت اعظم این‌ها با سهم‌گیری بیشتر ادبا و محققین کشور ما در این کار، و یا لااقل مرور پیش از چاپ دانشنامه توسط چند تن از آنان قابل رفع بود.

البته این را هم بگویم که ما مردم در مقام همکاری‌، غالباً عذر و بهانه می‌آوریم و در مقام نقد، بدبینانه شمشیر به کف می‌گیریم‌. به‌راستی چند تن از هموطنان ما حاضر خواهند شد دانشنامه را به نیت اصلاح و تکمیل در چاپ بعدی‌، مرور کنند و کم‌وکاست‌های آن را یادآور شوند؟ من بسیار خوشبین نیستم‌. در چاپ بعدی ـ که امیدواریم صورت پذیرد ـ باز هم احتمالاً ماییم و انبوهی از گله و شکایت و انتقاد که می‌توانیم هم‌اکنون مطرح کنیم‌، ولی نمی‌کنیم و می‌گذاریم برای آن وقت که کار از کار گذشته باشد.

 

منتشر شده در: درّ دری‌، شمارۀ ۹ و ۱۰، بهار و تابستان ۱۳۷۸

رشته‌ای محکم برای همدلی‌

نگاهی به دانشنامۀ زبان و ادب فارسی در افغانستان‌

منتشر شده در: فصلنامۀ هری‌، سال اول‌، شماره دوم و سوم‌، تابستان و خزان ۱۳۷۹.
گفتنی است که علاوه بر این، من نکات دیگری هم به صورت یک نقد مختصر بر این کتاب نوشته‌ام که با این نشانی در سایت محمدکاظم کاظمی منتشر شده است.

 

دانشنامۀ ادب فارسی (۳) ـ ادب فارسی در افغانستان‌
به سرپرستی حسن انوشه‌
چاپ اول‌، بهار ۱۳۷۸
سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی‌
۲۰۰۰ نسخه‌، ۱۱۷۶ صفحه‌، رحلی‌، ۷۰۰۰ تومان‌

سخن از دانشنامۀ ادب و فارسی در افغانستان است‌، کتابی وزین و استثنایی‌، به ویژه از این جهت که در کشور ایران و برای افغانستان چاپ شده‌است‌. این‌، بخشی از یک مجموعۀ بزرگ است که با عنوان دانشنامۀ ادب فارسی به چاپ می‌رسد. آنچه ما پیش رو داریم‌، جلد سوم از این دانشنامۀ عظیم است که به ادب فارسی در افغانستان اختصاص دارد.

این کتاب‌، در ۱۱۷۶ صفحه و زیر نظر دکتر حسن انوشه محقق و مترجم برجستۀ ایرانی فراهم آمده‌است‌. در تألیف آن‌، جمع کثیری از محققان ایرانی‌، افغانستانی‌، تاجیکستانی و پاکستانی سهم داشته‌اند و چاپ و انتشار آن‌، با سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بوده‌است‌.

این کتاب‌، با ساختار دائرۀ‌المعارفی تدوین شده و دارای حدود ۱۵۰۰ مدخل است دربارۀ ادب فارسی در افغانستان‌، از دیروز تا امروز. در این‌جا، شخصیت‌های ادبی‌، کتاب‌ها، بعضی از رجال و نیز موضوعات عام مطروحه در ادبیات افغانستان معرفی شده‌اند، با تفصیل و تحقیق لازمه‌.

Daneshnameh Adab Farsi 01

انتشار این دانشنامه‌، از چند رهگذر اهمیت دارد:

این‌، بزرگ‌ترین کار پژوهشی‌ای است که در ایران و برای ادبیات و حتّی فرهنگ افغانستان انجام شده‌است‌. پیش از این البته برگزیده‌هایی از شعر و داستان و یا مجموعه‌شعرهایی از شاعران افغانستان توسط ارگان‌های فرهنگی دولتی و غیردولتی ایران انجام شده‌است‌، مثل نمونه‌های شعر امروز افغانستان‌، نثر دری در افغانستان‌، افسانه‌های دری و… ولی تا کنون کتابی با چنین گستردگی و به شکل دائرۀ‌المعارفی نداشته‌ایم که در تألیف آن‌، حدود پنجاه‌تن از محققان چند کشور سهیم بوده‌باشند.

این کتاب‌، به وسیلۀ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منتشر شده و همین‌، می‌تواند رسمیتی به کتاب ببخشد که هم زمینۀ توزیع و انتشار وسیع آن را فراهم آورد و هم عمق تأثیر آن را در مراکز آموزشی و پژوهشی ایرانی بیشتر کند، که می‌دانیم این مراکز تا چه مایه نیازمند دانستن بیشتر دربارۀ افغانستان هستند. از سوی دیگر، اقدام یک ارگان رسمی ایرانی در به‌رسمیت شناختن ادب فارسی در افغانستان‌، شاید بتواند تأثیری هرچند مختصر در دیگر ارگان‌ها نیز بگذارد تا به فرهنگ کشور همسایه‌، با علاقه‌مندی بیشتری نگاه کنند.

در این کتاب‌، علاوه بر محققان ایرانی‌، جمعی از مؤلفان افغانستانی نیز سهیم بوده‌اند. هرچند این سهم‌، چندان بزرگ نبوده‌است‌، باز هم می‌توان خوشبین بود که این بتواند نشانه و الگویی باشد برای یک همکاری وسیع فرهنگی بین دو ملّت میزبان و مهمان‌. همکاران افغانستانی دانشنامه‌، این نویسندگان هستند: محمدجواد خاوری‌، محمداکبر عشیق‌، غلام‌حسین لعل‌زاد، حمزه واعظی‌، غلام‌مجتبی ساغر کابلی و محمدمهدی مختار. حضور این افراد، به ویژه در آن‌جاهایی که منابع مکتوب در دسترس نبوده و نیازی به پژوهش‌های شفاهی احساس می‌شده‌است‌، توانسته بسیار مؤثر باشد، نظیر مباحث مربوط به شاعران و نویسندگان مهاجر و یا ادبیات مقاومت‌.

امّا مهم‌ترین وجه امتیاز این دانشنامه‌، این است که این کتاب‌، نخستین مدرک معتبر و رسمی ایرانی است که در آن به صراحت‌، از وجود ادب فارسی در افغانستان‌، آن هم بدین گستردگی سخن رفته‌است‌. بهتر است این سخن را کمی بازتر کنیم تا بتوانیم منظور خویش را بهتر برسانیم‌.

در قرن حاضر، و می‌توان گفت از هنگام رسمیت یافتن مرزبندی‌های سیاسی میان کشورهای ایران و افغانستان‌، در کشور ایران‌، تلاشی همه‌جانبه انجام می‌شده تا همۀ افتخارات ادبی گذشتۀ این حوزۀ وسیع فرهنگی‌، به ایران کنونی با مرزهای سیاسی فعلی اختصاص یابد. در این میان‌، چندین عامل هم وجود داشت که انجام چنین کاری را مساعد می‌کرد. بعد از تقسیم‌شدن حوزۀ جغرافیایی زبان فارسی به چند کشور، ایران تنها کشوری بود که عملاً اسم قدیم همین حوزه را حفظ کرد. به عبارت دیگر، ایران قدیم‌، به چند پاره تقسیم شد که یکی از آن‌ها همین ایران کنونی بود و به این ترتیب‌، بسیار مشکل نبود اگر ادّعا شود که هرآنچه به آن ایران ارتباط داشته‌، اینک متعلّق به این ایران است‌. نظیر این اتفاق‌، در شبه قارۀ هند هم افتاد و هندوستان کنونی‌، به خاطر حفظ این اسم‌، عملاً مالک همۀ افتخاراتی شد که ممکن بود پاکستان کنونی هم در آن‌ها سهیم باشد. در روزگاری که ملّی‌گرایی در ایران نضج یافت‌، این تقسیم‌بندی و نام‌گذاری‌، به تقویت این پدیده بسیار کمک کرد و زمینه را مساعد ساخت تا حکومت ملّی‌گرای بعد از مشروطه در ایران‌، بتواند وارث بلامنازع افتخارات گذشته به شمار آید.

از آن سوی‌، به همان پیمانه که ملّی‌گرایان ایران‌ِ آن‌روز، به سوی افتخارات تاریخی ادب فارسی چنگ انداختند، حاکمان و فرهنگیان افغانستان از پاسداشت این میراث غافل ماندند; حاکمان به عمد و فرهنگیان‌، به علّت نداشتن امکانات‌، چون امکانات رسانه‌ای عملاً در اختیار حاکمیتی بود که چندان به زبان و ادب فارسی علاقه‌مندی نشان نمی‌داد و برای عرض‌اندام کردن در برابر ایران‌، و نشان‌دادن یک استقلال فرهنگی‌، می‌کوشید میدان را برای زبان پشتو باز کند.

مجموعۀ این عوامل سبب شد که عامۀ مردم ایران و حتّی تحصیل‌کردگان آن‌، به غلط چنین بپندارند که ایران‌، یعنی همین ایران کنونی و زبان فارسی یعنی زبانی که اینان با آن تکلّم می‌کنند و نه کسی دیگر. بنا بر این‌، بسیار طبیعی بود که بزرگان فرهنگ و ادب‌، نیز ایرانی قلمداد شوند و وابسته به همین مرزهای کنونی ایران‌. در این میان‌، کسی نبود که بگوید تفاوتی است میان این ایران و آن ایران و آنچه به نام افغانستان می‌شناسیم‌، پاره‌ای از همان گسترۀ پهناور فرهنگی است‌.

این تلقی و برداشت‌، طبعاً از سوی ادبای فارسی‌زبان افغانستان‌، با خوش‌بینی دیده نمی‌شد و آنان که عملاً دست‌شان از همه‌جا کوتاه شده‌بود، چنین برداشت می‌کردند که ایران به جای کمک به آنان برای بازیابی هویت فرهنگی‌شان‌، از ضعف آنان استفاده کرده و همان مختصر مرده‌ریگ را هم از چنگ‌شان می‌رباید.

این عوامل‌، همه دست در دست هم داد و دیواری ساخت که یک سوی آن‌، استفاده‌جویی بود و سوی دیگر آن‌، بی‌اعتمادی‌. و دریغ که کار تا به آن‌جا پیش رفته که حتّی اگر یک ایرانی‌، با دلسوزی کامل هم به ادبیات افغانستان بپردازد، از سوی مردم افغانستان چنین پنداشته‌می‌شود که کاسه‌ای در زیر نیم‌کاسه‌است‌. دیدیم که مقاله‌ای که شاعر معاصر ایران محمدحسین جعفریان دربارۀ شعر معاصر افغانستان در کیهان فرهنگی نوشت و در آن بر بعضی شاعران متأخر ما انتقاداتی وارد کرد، تا چه مایه خشم ادبای ما را برانگیخت و تا جعفریان چندین کار باارزش دیگر در این حوزه انجام نداد، رگه‌هایی از این سوء تفاهم برجای بود.

این را هم بگویم که من به همان میزان که بی‌توجهی عمدی یا غیرعمدی به زبان و ادب فارسی افغانستان از سوی ادبای ایرانی را ناپسند می‌شمارم‌، بدبینی و بی‌اعتمادی مفرط فرهنگیان ما را نیز در خور نکوهش می‌دانم‌. البته می‌پذیرم که با ستم‌هایی که از هر سوی بر ملّت افغانستان روا داشته شده‌، بدبینی در مردم ما نهادینه شده؛ ولی این بدبینی‌، هرچند می‌تواند در عرصۀ سیاسی سدّی در برابر بدخواهان به شمار آید، در حوزۀ فرهنگی و به ویژه در ارتباط با اهل ادب ایران‌، زیانبار است‌.

باری‌، این دانشنامه‌، می‌تواند ـ یا بهتر است بگویم می‌توانست‌، به دلیلی که عرضه خواهد شد ـ در حدّ بسیار مؤثری در کوتاه کردن فاصلۀ میان دو ملّت‌، مؤثر باشد. از سویی اعتراف رسمی به وجود ادب فارسی در افغانستان‌، می‌تواند مردم ـ یا لااقل جامعۀ فرهنگی ایران ـ را به آن سوی متوجه کند و از سوی دیگر، مردم افغانستان می‌توانند کم‌کم به این باور برسند که به‌راستی کارهایی برای برداشته‌شدن این دیوار، انجام شده‌است‌.

Anosha Hasan01

 

امّا اگر سخن از کلیات را کوتاه کنیم و به ساختار این دانشنامه بپردازیم نیز آن را دارای برجستگی‌های منحصربه‌فردی خواهیم یافت‌. این دانشنامه‌، دارای حدود ۱۵۰۰ مدخل است‌، یعنی برای هر صفحه‌، تقریباً یک مدخل‌. با توجه به قطع بزرگ و حروفچینی فشردۀ کتاب‌، می‌توان گفت که در آن‌، تقریباً به اندازۀ ۵۰۰۰ صفحۀ کتاب معمولی‌، مطلب داریم‌. گستردگی منابع و مآخذی که در آخر کتاب معرفی شده‌اند هم از زحمتی که برایش کشیده‌شده‌است خبر می‌دهد و به‌راستی که در شرایط کنونی و در ایران‌، فراهم آوردن این‌همه منبع دربارۀ تاریخ و افغانستان‌، کاری است بسیار دشوار، و همین‌، به دانشنامه‌، ارزش کم‌نظیری می‌دهد. بدون تردید اگر تلاش مخلصانۀ دست‌اندرکاران این کتاب نمی‌بود و نیز پشتوانۀ مالی و اداری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی‌، امکان تألیف و چاپ این دانشنامه در هیچ‌جای دنیا فراهم نمی‌شد و اگر می‌شد هم با نقص‌های فراوان همراه می‌بود. البته همین دانشنامۀ حاضر نیز از نقص خالی نیست‌، ولی وقتی آن نقص‌ها را در مقابل عظمت کار بسنجیم‌، چندان قابل توجه نخواهندبود.

یکی از مزیت‌های روشن این دانشنامه این است که گردآورندگانش‌، این باورِ نهادینه‌شده را که همۀ افتخارات زبان و ادب فارسی به ایران کنونی اختصاص یابد، به کنار نهاده‌اند. آنان همۀ کسانی را که در حدّ و مرز افغانستان کنونی متولد شده یا بالیده‌اند، در این دانشنامه مطرح کرده‌اند، همچون مولانای بلخی‌، سنایی غزنوی‌، خواجه عبدالله انصاری‌، عبدالرحمان جامی و از همه مهم‌تر، سید جمال‌الدین افغانی‌. دکتر حسن انوشه سرپرست دانشنامه‌، باری در گفت‌وگویی در این مورد گفته‌است‌: «سید جمال الدین را ما یقین داریم که ایرانی است‌، شما یقین دارید که افغانستانی است‌. سیدجمال شخصیتی است که به تمام جهان اسلام تعلّق دارد. تمام زندگی این آدم صرف این گشته که جهان اسلام را به وحدت برساند. این آدم این قدر تلاش کرد که جهان اسلام متّحد شود، حالا ما و شما دعوا کنیم‌، ما بگوییم ایرانی است‌، شما بگویید افغانستانی است؛ چیزی که او اصلاً نمی‌خواست‌. قبول دارید؟ بنابراین مال شما!»۱

مزیت دیگر دانشنامه‌، به‌روز بودن اطلاعات آن است‌، بدین معنی که گردآورندگان‌، فقط به تحقیقات کتابخانه‌ای از روی منابع سال‌های پیشین بسنده نکرده و تا حدّی که ممکن بوده‌، به منابع شفاهی حاضر نیز متکی بوده‌اند. مثلاً در این‌جا، شمار قابل توجهی از شاعران و نویسندگانی که در قید حیات هستند و یا حتّی در سنین جوانی به‌سر می‌برند هم معرفی شده‌اند. البته این را یادآوری کنم که همین نکته‌، گاهی مشکل‌آفرین هم شده‌است‌، چون در مورد بعضی از ادبای حاضر، مؤلفان به سخن یا یادداشت خود شخص متکی بوده‌اند و البته بعضی دوستان در توصیف شخصیت و فعالیت‌های خویش‌، زیاده‌روی یا اغراق کرده‌اند. مؤلفان نیز همۀ آن گفته‌ها را حمل بر صحّت کرده و به همان گونه درج کرده‌اند. مثلاً دوست شاعر ما حیدر قاسمی هروی‌، در زندگی‌نامه‌ای که از خویش در اختیار مؤلفان گذاشته‌، از تحصیلات خویش تا مقطع دکترای زبان و ادبیات فارسی سخن گفته که تاجایی که من اطلاع دارم‌، قرین به حقیقت و واقعیت نیست‌. این مطلب‌، به همین گونه‌، در دانشنامه انعکاس یافته‌است‌. یا مثلاً نویسندۀ محترم‌، سید میرزاحسین بلخی از چاپ کتاب «دوستی از شهر دور» خویش سخن گفته که باز طبق اطلاع بنده‌، این کتاب هنوز (یعنی حدود دو سال بعد از تدوین دانشنامه‌) در زیر چاپ است‌.

علاوه بر این‌ها، در مواردی در آنچه بر مبنای اطلاعات مکتوب نگاشته شده هم سهوالقلم‌هایی به چشم می‌خورد که من در جایی دیگر به تفصیل بیشتری بدان‌ها اشاره کرده‌ام‌۲٫ فقط در این جا به یک مورد اشاره می‌کنم و آن این‌که در چند جای کتاب‌، آقای محمدآصف فکرت‌، به عنوان شاعر جوان مهاجر نام‌برده شده که می‌دانیم ایشان اکنون از محققان و شاعران پیشکسوت ما هستند،. احتمالاً مؤلف محترم‌، ایشان را با شاعر جوان و ارجمند ما محمدآصف رحمانی اشتباه گرفته‌است‌.

بحث دربارۀ دانشنامه را نمی‌توان پایان برد، جز با اشاره به یک موضوع جنجال‌برانگیز، یعنی علی‌رغم این که عنوان کتاب‌، از ادب فارسی در افغانستان حکایت می‌کند، همۀ شاعران قدیم در آن با عنوان «ایرانی‌» مطرح شده‌اند، یعنی همان تعبیر همیشگی‌ای که دوستان ایرانی ما دارند و تعبیری است غلطانداز، هم برای مردم ایران و هم برای ما. برای مردم ایران غلط‌انداز است‌، چون تصوّری که در این کشور از «ایران‌» وجود دارد، همین ایران امروزی است و بدین ترتیب باز هم این باور تقویت می‌شود که هرچه هست و نیست‌، از آن‌ِ ایران کنونی است و بس‌، و ملّت افغانستان را سهمی از افتخارات کهن نخواهدبود. برای مردم افغانستان هم غلط‌انداز است‌، چون این پندار را تقویت می‌کند که دوستان ایرانی به‌راستی قصد همدلی ندارند و حتّی در این‌جا نیز به قول معروف‌، کار خود را می‌کنند و به مجرّدی که مجالی فراهم می‌شود، همان آش است و همان کاسه‌. آنچه من می‌گویم‌، یک توهّم نیست‌، واقعیتی است که در صحبت با کسانی که دانشنامه را دیده‌اند، دریافته‌ام‌. به جرأت می‌توان گفت‌، با این کار، تقریباً همۀ رشته‌هایی که می‌توانست برای همدلی و تفاهم در این کتاب بافته‌شود، پنبه شده و فرصتی که به خوبی می‌شد از آن استفاده کرد، به هدر رفته‌است‌. البته آقای دکتر انوشه در توجیه این کار، در همان گفت‌وگوی سابق‌الذکر، گفته‌اند: «ما وقتی می‌گوییم ایرانی‌، منظورمان نه افغانستان است‌، نه ایران است‌، هم افغانستان و هم ایران است و هم تاجیکستان است‌. منظور ما از گفتن جهان ایرانی‌، جهانی است که در آن‌جا فرهنگ ایرانی حضور دارد. بنابراین ما وقتی می‌گوییم ایرانی‌، نه به این منظور است که ما به او تابعیت ایرانی بدهیم و ملیت ایرانی بدهیم‌. یعنی مولوی مال جهان ایرانی است‌، مال تمدن ایرانی است‌. حالا من می‌خواستم بگویم که کاش می‌شد در این دانشنامه‌، کل ایران و افغانستان را یک جا می‌کردیم‌، یک بار در ایران چاپ می‌کردیم‌، می‌گفتیم دانشنامه ادب فارسی در ایران‌، و عین همان را در افغانستان چاپ می‌کردیم و می‌گفتیم دانشنامۀ ادب فارسی در افغانستان‌. بنابراین هیچ تمایزی واقعاً نیست‌، نه در ایرانی بودن و نه در افغانستانی بودن‌.» سخن دکتر انوشه البته از این جهت درست است که ما برای نشان‌دادن مرزهای جغرافیایی زبان فارسی قدیم‌، عبارتی بهتر از «ایران‌» نداریم‌. معروف‌ترین اسم این سرزمین‌، ایران بوده و مثلاً ما نمی‌توانیم بگوییم مولانا شاعری است افغانستانی ولی می‌توانیم بگوییم شاعری است ایرانی و از ایران‌، همان قلمرو گسترده را در نظر داشته باشیم‌. ولی بحث ما این است که اصلاً چه لزومی برای این مقید ساختن جغرافیایی وجود داشت‌؟ ما در دانشنامه ذیل مدخل «مولوی‌» می‌خوانیم‌: «متأله‌، حکیم‌، عارف و شاعر ایرانی‌» و ذیل مدخل «سنایی‌» می‌خوانیم‌: «عارف‌، حکیم و شاعر ایرانی‌» و ذیل مدخل «خواجه عبدالله انصاری‌»: «عارف‌، محدث‌، تذکره‌نویس‌، خطیب و شاعر ایرانی‌» و در هیچ مورد، ذکر کلمۀ ایرانی‌، لازم نیست‌، همچنان که ذکر کلمۀ «افغانستانی‌» هم لازم نبود و درست نبود. خود عنوان دانشنامه گویای محدودۀ جغرافیایی خودش هست و ذیل هر مدخل‌، اسم «افغانستانی‌» یا «ایرانی‌» به هیچ عنوان لازم نبوده‌است‌.

ما انتظار داریم که این کتاب ارجمند و گرانبها به تجدید چاپ برسد و البته در آن مرحله‌، کامل‌تر از این باشد که هست‌. می‌توان پیشنهاد کرد که سهم مؤلفان افغانستانی در آن بیشتر از پیش شود و جمعی از اهل نظر افغانستان در ایران یا کشورهای دیگر، بتوانند پیش از چاپ‌، متن کتاب را مرور کرده و در تصحیح و تکمیل آن بکوشند. همچنین از محققان افغانستانی ساکن کشورهای دیگر، به ویژه پاکستان و نیز محققان داخل افغانستان هم ـ تا حدّی که وضعیت سیاسی کشور ما اجازه می‌دهد ـ در کار سهیم شوند، و ما حداقل در هرات کنونی‌، کسانی را داریم که بدون هیچ مشکل و مانعی می‌توانند یاریگر باشند. بدین ترتیب می‌توان امیدوار بود که مدخل‌های بسیاری به کتاب افزوده شود و نیز، بعضی از مدخل‌ها کامل‌تر از آنچه هست‌، گردد.

۱ ـ درّ دری‌، شمارۀ ۹ و ۱۰، بهار و تابستان ۱۳۷۸، ویژه‌نامۀ دانشنامۀ زبان و ادب فارسی در افغانستان‌، گفت‌وگو با دکتر حسن انوشه‌
۲ ـ «به نیت اصلاح و تکمیل‌»، درّ دری‌، شمارۀ ۹ و ۱۰، بهار و تابستان ۱۳۷۸، ویژه‌نامۀ دانشنامۀ زبان و ادب فارسی در افغانستان‌

نگاهی به «فارسی ناشنیده»، فرهنگ واژه‌ها و اصطلاحات فارسی افغانستان

فارسی ناشنیده

فرهنگ واژه‌ها و اصطلاحات فارسی و فارسی‌شدۀ کاربردی در افغانستان

حسن انوشه ـ غلام‌رضا خدابنده لو

چاپ اول، پاییز ۱۳۹۱

تهران، مؤسسۀ فرهنگی اکو

۱۰۱۰ صفحه، رقعی

 

ضرورت کار

فارسی افغانستان یک گنج است، گنجی که برای همزبانان ما در خارج از افغانستان و به ویژه ایران، سخت نامکشوف مانده است. ایرانی‌ای که به افغانستان می‌رود، یا متون ادب و دانش افغانستان امروز را می‌خواند، گویا به موزۀ تاریخ زبان فارسی وارد شده است. بسیاری از واژگانی که در متون کهن فارسی دیده شده‌اند و اکنون از فارسی ایران برافتاده‌اند، در افغانستان حضوری زنده دارند، همچون «دسترخوان» (سفره) که در شاهنامه آمده است؛ «ازار» (شلوار) که در تاریخ بیهقی آمده است؛ «شفاخانه» (بیمارستان) که در شعر حافظ آمده است؛ «شوربا» (آبگوشت) که در دیوان شمس آمده است و «دیگدان» (اجاق) که در شعر سعدی آمده است.

پس عجیب نیست اگر فارسی‌زبانان ایران از وجود واژگان کهن، اصیل و فاخر فارسی در زبان مردم افغانستان به شگفت می‌آیند. ما در سفرنامه‌ها و روایت‌های کسانی که به این کشور گذری و سفری کرده‌اند، بسیار از این شگفت‌زدگی‌ها و تحسین‌ها می‌بینیم. بعضی از این واژگان حتی از معادل رایج در ایران هم اصیل‌تر و زیباترند، مثل «سیماب» (جیوه)، «تیزاب» (اسید)، «بالاپوش» (پالتو).

اما این گنج به واقع میراث مشترک همه فارسی‌زبانان است. زبان و ادب چیزی نیست که قابل تقسیم و سهمیه‌بندی باشد، بلکه روش پسندیده در این مورد، اشتراک و همگانی‌سازی است. این که گاهی بعضی از ما ساکنان این قلمرو وسیع زبانی بر سر مفاخر ادب فارسی جدال می‌کنیم و هر یک آن‌ها را به سمت خویش می‌کشیم، جفایی است به آن بزرگان و البته به خود ما.

به همین گونه میراث زبانی فارسی در افغانستان هم آنِ همۀ فارسی‌زبانان است، همچنان که تجربه‌های اهالی این زبان در ایران در حوزۀ ترکیب‌سازی‌ها و معادل‌سازی‌های نوین، از آنِ همۀ ماست. ما مردم دو کشور می‌توانیم با استفادۀ مشترک از این ذخایر و رهاوردها، هم زبان فارسی خود را تقویت و بهسازی کنیم و هم به همدلی‌های برخاسته از این همزبانی، بیفزاییم.

ولی متأسفانه شناخت و داد و ستد فارسی‌زبانان از همدیگر، در قرن اخیر یکسویه و یک‌جانبه بوده است، خیابانی یک‌طرفه از ایران به سمت افغانستان. مردم افغانستان با ذخایر و دستاوردهای فارسی ایران سخت آشنایند و از این‌ها بهره می‌گیرند، ولی از این سوی هر چه هست ناآشنایی است و بی‌خبری. حتی بسیاری از مردم ایران خبر ندارند که در آن سوی مرز هم زبان فارسی، زبان رسمی مملکت است، با گویندگانی بی‌شمار.

دلایل و عوامل این ناآشنایی البته بسیار است و من به اختصار اشاره می‌کنم که در سال‌های پیش، از طرفی ادبیات، دانش مکتوب و رسانه در افغانستان آن‌قدر نیرومند نبود که بتواند پل انتقال این میراث زبانی به ایران باشد. نه شعر افغانستان در ایران جایی باز کرده بود، نه ادبیات داستانی و نه ترجمۀ متون از زبان‌های دیگر. اگر هم آثاری فاخر در این زمینه‌ها منتشر شده بود، به ایران نیامده بود، مگر به تعداد اندک و با کیفیت چاپی نازل. از جانبی دیگر نگاه فارسی‌زبانان ایران به این زبان، یک نگاه بستۀ درون‌مرزی بود و این همزبانان، کمتر به آنچه در خارج از مرزها روی می‌داد، توجه داشتند.

در قریب به سه دهۀ اخیر ولی شرایط و زمینه‌ها کمابیش فرق کرد. از طرفی آثار مکتوب افغانستان، در حوزه‌های شعر، داستان و ترجمه در ایران مطرح و منتشر شد و گاه استقبالی درخور به خود دید. از طرفی دیگر حضور جمع وسیعی از مردم افغانستان در ایران، میزبانان را با گونه‌ای دیگر از زبان فارسی مواجه کرد و به آنان قبولاند که در آن سوی مرز هم خبرهایی هست. چنین است که هر روز اهل ادب و دانش ایران نسبت به زبان فارسی افغانستان و نیز تاجیکستان، مشتاق‌تر و دلبسته‌تر می‌شوند.

در این وضعیت منبعی مکتوب به صورت فرهنگ لغت، از واژگان و اصطلاحات خاص فارسی افغانستان، سخت ضرور بود تا مرجع فارسی‌زبانان فرهیختۀ ایران برای آشنایی با میراث ارجمند فارسی افغانستان باشد. کتاب «فارسیِ ناشنیده» آن چیزی است که ما سخت انتظارش را داشتیم.

Farsi Nashanideh 01

تصویری از این کتاب

«فارسی ناشنیده» را می‌توان جامع‌ترین و علمی‌ترین فرهنگی دانست که تا کنون برای واژگان فارسی افغانستان گرد آمده است. ما پیش از این هم کتاب‌هایی در این زمینه دیده‌ایم، ولی هر یک از جهاتی محدودیت داشته‌اند. مثلاً «لغات عامیانۀ فارسی افغانستان» از عبدالله افغانی‌نویس (کابل: ریاست مستقل مطبوعات افغانستان، ۱۳۳۷)، کتابی است نسبتاً قدیمی و نمی‌تواند از فارسی امروز افغانستان و آن هم در همه مناطق و نواحی این کشور نمایندگی کند، جدا از این که با معیارهای علمی فرهنگ‌نویسی امروز هم بسیار فاصله دارد. «فرهنگ فارسی ـ دری، دری ـ فارسی» از ورژخاچاطوری پارادانیان (تهران: فرهنگ معاصر، ۱۳۸۵) کتابی است بسیار پرعیب و نقص و دارای خطاهای بسیار. کتاب «واژه‌نامۀ همزبانان» محمدآصف فکرت (تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی، ۱۳۷۷) عالمانه است و دقیق، ولی بسیار کم‌حجم و فقط برای رفع نیازهای عمومی و اولیه.

با این وصف «فارسی ناشنیده»‌ به راستی کتابی است منحصر به فرد در قریب به هزار صفحه و حدود ده هزار واژه. آنگاه که به کتابنامۀ آن مراجعه می‌کنیم، می‌بینیم که کاری عظیم صورت گرفته است و آدمی را به یاد دیگر اثرِ گرانبار دکتر انوشه، یعنی دانشنامۀ زبان و ادب فارسی افغانستان می‌اندازد.

تدوین و انتشار این کتاب به واقع وظیفۀ اهل دانش و ادب افغانستان بود، به ویژه آنانی که به میراث زبانی فارسی دلبسته‌اند و از این که فارسیِ افغانستان در ایران مغفول مانده است، ناخرسند. حال که دانشمندانی از کشور ایران برای این کار بزرگ پیشقدم شده و آن را با کیفیتی بی‌نظیر به‌سامان رسانده اند، ما باید قدردان آنان باشیم و خرسند از این که گامی بزرگ برای داد و ستد زبانی بین دو کشور برداشته شده است.

من آن مایه بضاعت علمی و وقوف بر زبان‌شناسی و فرهنگ‌نویسی ندارم تا بتوانم محاسن و مزایای این کتاب را از منظر علمی برشمرم. اما در همان دید غیر متخصصانه، این موارد به نظرم می‌آید.

۱. اسم کتاب عالی است. اسمی است زیبا و بامفهوم، به گونه‌ای که در اولین نگاه، خواننده را به سمت خود می‌کشد که بداند به راستی این «ناشنیده‌ها» چه‌هایند. «ناشنیده» به طور غیرمستقیم، «مغفول» را هم به خاطر می‌آورد و در ذهن مخاطب ایرانی این پرسش را پدید می‌آورد که به راستی چرا این همه واژۀ فارسی، مغفول مانده است. این که گفته‌اند «فارسی» و نه «دری» هم هوشمندانه است و در مسیر مصالح این زبان، بر خلاف کتاب «فرهنگ فارسی ـ دری، دری ـ فارسی» فوق‌الذکر که در آن، همین عنوان کتاب خودش بر دوگانگی زبان تأکید می‌کرد و البته تأکیدی نابه‌جا. این خطایی بزرگ است که بپنداریم زبان مردم افغانستان دری است و دری نیز چیزی است جز فارسی و برای آن باید فرهنگ لغتی مستقل نوشت.

۲. واژگان و اصطلاحات این فرهنگ، همه با شاهد مثال‌هایی از متون نثر و نظم افغانستان همراه‌ شده‌اند. این چند فایده دارد. اول این که این شواهد، معنی ارائه شده برای واژه یا اصطلاح را تحکیم و تثبیت می‌کند و در مواردی در فهم بهتر معنی مؤثر است، چون گاهی معنی یک واژه در بستر جمله بهتر دانسته می‌شود. دوم این که بدین وسیله پاره‌هایی از متون فارسی این کشور هم پیش چشم مخاطبان قرار می‌گیرد و همزبانی مردم دو کشور را بهتر ترسیم می‌کند. سوم این که بدین وسیله امکان نقد و ارزیابی صحت و یا حوزۀ کاربرد واژگان ذکر شده فراهم می‌شود. مثلاً در حرف «ر» ما ترکیب «راه‌سفید» را می‌بینیم به معنی پدرود و سفر به خیر. این کلمه برای من که با زبان فارسی کشور خویش آشنایم، تا حدود زیادی تازگی داشت و قدری عجیب می‌نمود. ولی وقتی به شواهد آن مراجعه کردم، دیدم که هر دو شاهد از کتاب «کوچۀ ما» و از زبان مهاجرانی از ماوراءالنهر نقل شده است. پس می‌توان گفت این‌ها در واقع در ماوراءالنهر رایج است و ضرورتی نداشت که در این کتاب بیاید: «نامه را به پایان می‌برم و به رسم تاجیک‌ها، به جای پدرود، راه‌سفید می‌گویم» و «آن‌ها فارسی شیرین بخارا را با خود به کابل آورده بودند، به جای بسیار تشکر، رحمت کلان می‌گفتند و به جای سفر به خیر، راه‌سفید را می‌نشاندند.» جالب است که در همین حرف «ر» این فرهنگ، «رحمت کلان» هم ثبت شده است، با همین شاهد از قول مردم بخارا.

۳. کتاب از نظر اصول فرهنگ‌نویسی ـ تا جایی که من درک می‌کنم ـ کامل و به‌روز است. واژگان آوانگاری شده‌اند؛ واژگانی که در شواهد آمده‌اند و باز خود در مدخلی دیگر معنی شده‌اند، با ستاره مشخص شده‌اند و منابع این شواهد با دقت تمام ذکر شده است.

 

کاربردها

«فارسی ناشنیده» می‌تواند یک مرجع جدی و مورد مراجعۀ دایم برای واژگان و اصطلاحات فارسی افغانستان باشد و در چندین زمینه کاربرد داشته باشد.

یک کاربرد آن کمک به فهم متون و گفتارهای فارسی‌زبانان افغانستان است و این اولین و بدیهی‌ترین کاری است که این فرهنگ می‌باید و می‌تواند بکند. این حتی برای خود ما افغانستانی‌ها هم سودمند است، چون بدین ترتیب اهالی مناطقی خاص از این کشور، با واژگان دیگر مناطق آشنا می‌شوند.

کاربرد دیگر ایجاد انگیزه و نیز امکان عملی برای استفاده از ذخایر فارسی افغانستان، توسط همزبانان ایرانی است. بدین وسیله می‌توان برای بسیاری از واژگان بیگانه‌ای که در ایران رایج‌اند، به کمک فارسی افغانستان معادل‌یابی کرد، یا لااقل دایرۀ مترادفات واژگان را گسترش داد که کاری است به نفع زبان و ادب. مثلاٌ در حرف «ر» از این فرهنگ، این موارد از این منظر قابل ذکر است: «راه‌گیری» (= راهزنی)، «رخصتی» (= مرخصی)، «رسام» (= نقاش)، «رسد» (= سهم، قسمت)، «رسیده» (= عاقل، پیشرفته)، «رشمه» (= ریسمان باریک)، «رکابی» (= فانوس)، «رنگ رنگ» (= جور و واجور)، «رنگ‌مال» (= نقاش ساختمان)، «رنگ ناخن» (= لاک ناخن)، «روزگمی» (= ولگردی)، «روشناس» (= سرشناس)، «روی‌پاک» (= حوله)، «رهایش» (= استراحت).

در همین موارد ملاحظه می‌کنید که کلماتی مثل «راه‌گیری» و «رخصتی» می‌توانند دایرۀ مترادفات زبان فارسی ایران را هم گسترش دهند. «رنگ‌مال» از «نقاش» گویاتر و دقیق‌تر است، چون در واقع کار نقاش ساختمان، رنگ‌مالی است، نه نقاشی. «روزگمی» (گم کردن روز) از «ولگردی» قدری ادبی‌تر است و برای استفاده در متون فاخر، مناسب‌تر. «روی‌پاک» کلمه‌ای است کاملاً فارسی، بر خلاف «حوله» که در مورد ریشه و نسب آن هنوز جای بحث است که از چه زبانی آمده است.

ولی کاربرد این فرهنگ برای مردم افغانستان هم کمتر از ایرانیان نیست. بدین وسیله به راحتی می‌توان با معادل‌های بعضی واژگان بیگانۀ رایج در افغانستان آشنا شد، چون این فرهنگ، آن واژگان را هم در خود دارد. مثلاً در همین حرف «ر» ما کلمۀ «راپور» (= گزارش) را می‌بینیم که در افغانستان رایج است و درج آن در فرهنگ، می‌تواند فارسی‌زبانان افغانستان را به کاربرد «گزارش» فارسی به جای «راپور» فرنگی تشویق کند. همین طور است «راجستر» (= ثبت)، «رول» (= نقش)، «رولر» (= غلتک)، «رَون» (= نوبت)، «ریسرچ» (= پژوهش)، «ریل» (= قطار) و «ریوَرس» (= دنده عقب) همه از حرف «ر».

دیگر کاربرد این فرهنگ، برای فهم بهتر متون کهن ادب و دانش فارسی در ایران است. بسیار واژگان متروک و گاه البته اصیل و زیبا در متون کهن هست که برای مخاطبان ایرانی غیر قابل فهم است، ولی آن‌ها را در این کتاب می‌توان یافت، مثل «دستارخوان» (= سفره) که در شاهنامه آمده است و حتی پژوهشگر بزرگی همچون مرحوم دکتر محمد جعفر محجوب در مورد معنای آن به خطا رفته و آن را چیزی شبیه «دستمال سفره» معنی کرده است (در مجموعۀ صوتی شرح داستان‌های شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار) در حالی که اگر در آن زمان این کتاب تألیف شده بود و به دسترس ایشان می‌بود، از این خطا پیشگیری می‌شد.

Anosha Hasan02

دکتر حسن انوشه

کاستی‌ها

اما از کاستی‌های «فارسی ناشنیده» گفتن، با این همه عظمت و ارزشی که این کتاب دارد، برای من دشوار است و بینماکم که بدین وسیله، قدر این کار بزرگ را فروکاسته باشم. ولی از جانبی این چند و چون ضروری است تا برای کارهای آیندۀ این پژوهشگران گرانقدر و دیگر اهل تحقیق به کار آید.

به گمان من اتکای زیاد بر منابع مکتوب و به ویژه آثار ادبی برای شناخت زبان فارسی یک کشور، این عارضه را دارد که بعضی واژگان که فقط در این آثار و آن هم به ندرت آمده‌اند ولی در زبان مردم رایج نیستند هم وارد فرهنگ می‌شوند. مثلاً در نثر علامه صلاح‌الدین سلجوقی بسیار واژگان ثقیل و مهجور عربی می‌توان یافت که حتی در نثر ادبی افغانستان هم کمتر به کار رفته است، چه برسد به زبان گفتار و نوشتار معمولی. بنابراین نباید به صرف وجود ترکیب «ریش گاو» (= بلاهت و خام‌طمعی) در کتاب «نقد بیدل» صلاح‌الدین سلجوقی این ترکیب را در فرهنگ واژه‌ها و اصطلاحات فارسی افغانستان گنجاند. همین طور است و از منظری دیگر، کلمۀ «روغتیا» که پشتو است و در متون شاهد هم فقط با عنوان نام تشکیلات و نام نشریه به کار رفته است: «وزارت صحیه حتی‌المقدور سعی می‌ورزد تا فعالیت‌های صحی را در تمام مملکت مطابق روحیۀ افغان روغتیا پروگرام بسط و توسعه دهد.» و «طی سال‌های بعدی به نام‌های پیام تندرستی و روغتیا زیری برای نشر مطالب ارزشمند صحی نشرات خود را ادامه داد.». ملاحظه می‌‌کنید که «روغتیا» در شاهد مثال اول نام یک برنامۀ اداری است و در مثال دوم، نام یک نشریه. این کلمه با همه تلاش پشتوگرایان، هیچ‌گاه وارد زبان فارسی افغانستان نشد و مردم همچنان کلمات «صحت» و «سلامتی» را به کار می‌برند.

هم‌چنین گاه اتفاق افتاده است که نویسنده‌ای در متنی ترکیبی ساخته و این ترکیب، بیشتر حاصل اتفاق یا ابتکار خود او بوده است، نه این که به راستی به عنوان یک ترکیب معمول در زبان فارسی افغانستان رایج باشد. مثلاً ما پسوند «والا» داریم که معادل «دار» است. این والا با کلمات بسیاری ترکیب می‌شود، مثل «چادری والا» (چادری‌دار)، «لُنگی والا» (لنگی‌دار)، «تاکسی‌والا» (تاکسی‌دار، تاکسی‌ران)، «خانه‌والا» (خانه‌دار). بنابراین به گمان من «رمه‌والا» (رمه‌دار) که در این فرهنگ آمده است نیز از همین قبیل است. همین‌گونه است «توته سنگ» که یک ترکیب مشخص و جاافتاده نیست، بلکه حاصل همنشینی «توته» و «سنگ» در جمله‌ای بوده است: «مانند توته سنگی به سوی زمین سرازیر می‌شوند.» چنان که در همین فرهنگ آمده است، «توته» یعنی «تکه، پاره، قطعه». این کلمه می‌تواند به شکل‌های «توته نان»، «توته گوشت»، «توته چوب»، «توته سنگ»، «توته استخوان» و امثال این‌ها ظاهر شود. چرا از این میان، فقط «توته سنگ» در این فرهنگ آمده است؟ چون گردآورندگان بیشتر به منابع مکتوب متکی بوده و فقط همان را در آنجا دیده‌اند.

یکی دیگر از وجوه نامطلوب اتکای شدید بر منابع مکتوب، آنجاست که نویسنده‌ای در متن ادبی، کلمه‌ای را در شکلی کاملاً عامیانه ذکر کرده و گردآورندگان فرهنگ، همان شکل تحریف‌شدۀ عامیانه را ملاک عمل دانسته‌اند. مثلاً کلمۀ «ریسپان» در واقع همان «ریسمان» است که در تلفظ عامیانۀ مردم کابل و مناطق مرکزی، بدین صورت درآمده است. اگر قرار باشد که «ریسپان» درج شود، باید «رسمون» رایج در هرات هم درج شود و همه شکل‌های احتمالی این کلمه در دیگر نواحی نیز. همین‌طور، انتظار می‌رود که کلمۀ «مسجد» بنا بر تلفظ عامیانۀ نقاط مختلف کشور به صورت‌های «ماجد» (کابلی)، «ماجید» (هزارگی) و «مسچت» (هراتی) هم ثبت شود.

چیز دیگری که به نظر من بدون دلیل به حجم این کتاب افزوده است، ذکر مشتقات و ترکیبات کلمات است. مثلاً به نظر نمی‌آید که با وجود کلمۀ «رابر» (= لاستیک)، درج مدخل‌هایی دیگر با کلمات «رابرسازی» (= لاستیک‌سازی) و «رابری» (= لاستیکی) ضرور باشد. همین طور است این موارد:

رخصتی (= تعطیلی)، «رخصت کردن» (= تعطیل کردن) و «رخصت شدن» (= تعطیل شدن)

«رسم» (= نقاشی)، «رسم کردن» (= نقاشی کردن)

«رنگه» (= رنگی)، «رنگه کردن» (= رنگی کردن)

من این همه موارد کاستی را فقط در حرف «ر» یافتم که فقط بیست صفحه از هزار صفحۀ این کتاب است. با این که هنوز بر عظمت و ارزش والای این کتاب واقف و معترفم، جای دارد که این دریغ را طرح کنم که چرا کاری چنین بزرگ، با نظرخواهی و همفکری و یا لااقل بازبینی متن توسط چند تن از اهل ادب و دانش افغانستان کامل‌تر و بی‌نقص‌تر نشد؟ بسیاری از کاستی‌ها می‌شد با مراجعه به اهالی زبان افغانستان رفع شود و کتابی که از این پس بحق مرجعی مهم در این زمینه خواهد داشت، بیش از این‌ها طرف اعتماد و مایۀ اتکای فارسی‌زبانان باشد.