Tag: بیدل

این آتش بی‌رنگ

نگاهی به کتاب «بیدل‌، سپهری و سبک هندی‌» از زنده‌یاد حسن حسینی‌

چاپ شده در مجلۀ «شعر»، شمارۀ ۴۱، سال دوازدهم‌، اردیبهشت ۱۳۸۴

 

اکنون نزدیک دو دهه از آن روزی می‌گذرد که ناباورانه غزلیات بیدل[۱]، چاپ نشر بین‌الملل و با مقدمۀ منصور منتظر (شما بخوانید یوسفعلی میرشکاک‌) را پشت شیشۀ یکی از کتابفروشیهای مشهد دیدم و جلد اولش را خریدم و جلد دومش را به خودم وعدۀ خرید دادم ـ که دانش‌آموزی مهاجر بودم و کتابی دوجلدی در آن عرض و طول را در یک نوبت خریدن‌، برایم کاری اشرافی بود.

باری‌، بیدل در این دیار غربت ـ که بعدها دیگر در آن احساس غربت نمی‌کردم‌، به لطف دوستان شاعر و دیگر همدلان ـ نوعی احساس تفاخر را در خود داشت؛ که «ببینید، ما این‌گونه شاعرانی را هم می‌شناسیم که شما نمی‌شناسید.» و این احساس‌، خودش را در خواندن و حفظ کردن شعرهای بیدل تبارز می‌داد و سرودن غزلهایی بیدلی‌.

آن روزها سرآغاز آشنایی جدّی اهل ادب ایران با عبدالقادر بیدل بود و هر روز، نشانی از بیدل در جایی دیده می‌شد، گاه در آن شعر، گاه در آن سخنرانی‌، گاه در آن روزنامه‌، گاه در آن نوار موسیقی؛ و من چشمم به روی هرچه دربارۀ بیدل بود می‌لغزید و آن را چون شیر تازه می‌نوشید. در این میان‌، خبر تألیف کتابی را از شادروان حسن حسینی دربارۀ بیدل شنیده‌بودم و سخت منتظرش بودم‌. این کتاب‌، یعنی «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌»[۲] بسیار دیرتر از آنچه انتظارش را داشتیم‌، یعنی در ۱۳۶۷ به بازار آمد و البته چاپ دومی هم داشت که من اینک در دست ندارم‌.

Bidel Sepehri

شاید نام فصلهای این کتاب‌، بتواند دوستانی که آن را ندیده‌اند نخوانده‌اند، تا حدی به محتوایش رهنمون شود: «بیدل کیست‌؟»، «سواد سبک هندی‌»، «تمثیل‌»، «مکانیسم عنصر خیال در سبک هندی‌»، «تشخیص یا تجسیم‌»، «بازی با کلمه یا کاریکلماتور»، «سپهری و سبک هندی‌»، «سوررئالیسم‌، سرپناه سپهری و بیدل‌»، «صور عواطف در شعر بیدل‌»، «علل پیچیدگی شعر بیدل‌»، «معنی یک بیت بی‌معنی‌!»، «اندیشه‌های بیدل در مثنوی و رباعی‌»، «دری به خانۀ خورشید»، «ابتسام صبح فطرت‌»، «خاتمه‌».

***

تألیف این کتاب‌، گویا مقدّم بود بر تألیف «شاعر آینه‌ها»[۳] اثر جناب دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی‌، و البته کتاب دکتر شفیعی‌، در انتشار، بر این سبقت گرفت و در افتخار نیز، که نخستین کتاب مستقل منتشره دربارۀ بیدل در ایران بود و خود می‌دانیم در آن روزگاری که همه به بیدل به چشم یک گنج مکشوفه می‌نگریستند، کاشف یا کاشفان این گنج‌، تا چه مایه حق داشتند به خود ببالند.

به هر حال‌، با وجود تقدّم انتشار «شاعر آینه‌ها»، هیچ نمی‌توان ارزش تلاشهای مرحوم حسن حسینی را در معرفی بیدل به جامعۀ ادبی ایران نادیده انگاشت‌. البته فراموش نکنیم که این گنج‌، کاشفان فروتن دیگری هم داشت‌، همچون علی معلّم و سهراب سپهری‌، که بحث آشنایی سپهری با بیدل‌، یکی از مباحث اصلی «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» است‌.

***

ولی برای امروز، دیگر نه این تقدیم و تأخیرها مهم است و نه مباحث و مسایل جنبی آنها. ما دو کتاب در پیش رو داریم دربارۀ بیدل‌، که به نوعی کامل‌کنندۀ همدیگرند، یعنی هر یک‌، زاویه‌ای از این خانۀ تاریک را روشن کرده‌اند، تا مردمان‌، در این پیل دمان‌، گمان ناودان و بادبزن نبرند. و ما به همین ملاحظه‌، گاه به مقایسۀ این دو کتاب با هم نیز ناچار خواهیم شد، هرچند بحث اصلی ما، دربارۀ «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» است‌.

البته کتابهایی چون «عبدالقادر بیدل دهلوی‌»[۴] نوشتۀ پروفسور نبی هادی دانشمند هندی و با ترجمۀ دکتر توفیق سبحانی و «بوطیقای بیدل‌»[۵] و «خوشه‌هایی از جهان‌بینی بیدل‌»[۶] از آقای عبدالغفور آرزو شاعر مهاجر افغانستان در ایران هم در این سالها به بازار آمده است‌، که البته اینها، با همه ارزش خود، نمی‌توانند آن گره‌هایی را از شعر بیدل بگشایند که آن دو کتاب می‌گشایند.

***

«بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» کتابی است کاملاً هدفمند، با اهداف و اغراضی خاص که نویسنده‌، به طرزی هوشمندانه کوشیده‌است آنها را تعقیب کند. او که خود در متن مباحث جاری دربارۀ بیدل قرار داشته‌است‌، به خوبی می‌دانسته‌است که مشکلات و مبهمات اصلی اهل ادب ایران دربارۀ بیدل چیست؛ و به همین اعتبار، کوشیده‌است به هر یک از این مشکلات حسابرسی کند. پس غریب نیست اگر آن را نه کتابی صرفاً برای آشنایی با بیدل‌، بلکه بیشتر تلاشی برای برداشتن موانع آشنایی و ایجاد جاذبه در چشم مخاطب امروز. به گمان من‌، تأکید بسیار بر رابطه میان سپهری و بیدل ـ که حتی در نام کتاب نیز رسوخ کرده‌است ـ در راستای این هدف است‌، که خود بر علاقۀ جوانان شاعر آن سالها به سپهری و ترویج شعر این شاعر توسط نسل انقلاب‌، واقفیم و می‌دانیم که در آن ایام‌، سپهری تنها شجرۀ غیرممنوعۀ شعر قبل از انقلاب به شمار می‌آمد.

هرچند اکنون و بعد از نزدیک به دو دهه به نظر می‌رسد که درپیچیدن به بسیاری از مباحثی که در این کتاب مطرح شده‌اند، چندان هم ضرورت ندارد و ما اکنون در مرحله‌ای دیگر هستیم؛ در آن روزگار، مباحث کتاب «بیدل‌، سپهری‌…» بسیار جاندار، زنده و به تعبیری «بحث روز» به حساب می‌آمد و این‌، از ویژگیهای مهم این کتاب است‌.

***

اما دیگر ویژگی کتاب «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» به‌ویژه در مقایسه با «شاعر آینه‌ها»، توجه شاعر به زمینه‌های عاطفی و معنوی شعر بیدل است‌. و همین را، می‌توان نقص مهم کتاب «شاعر آینه‌ها» دانست‌. دکتر شفیعی بنا بر طبیعت صورتگرایانه‌شان کمتر به عوالم معنوی بیدل اشاره کرده‌اند، مگر در مطالبی که از پژوهشگران روسی در این کتاب نقل شده است و غالباً نیز غرض‌آلود است‌. مرحوم حسینی در کتابش به نوعی این نقص را جبران می‌کند و به درونمایۀ شعر بیدل اشاراتی دارد. این اشارتها به‌ویژه آنجاهایی اهمیت می‌یابد که گره‌خوردگی‌ای میان درونمایه و صورت شعر بیدل حس می‌شود.

به هر حال‌، بیدل شاعری است متفکر با احساساتی عمیق و راستین‌، و همین شاخصه است که او را به طور جدی از دیگر هندی‌سرایان جدا می‌کند. شعر بیدل‌، به طرز عجیبی با عواطف اصیل بشری گره خورده است و بسیاری از حالاتی را که به راستی برای همه ما اتفاق می‌افتد، می‌توانیم در شعر بیدل سراغ بگیریم‌. دیگر هندی‌سرایان‌، همچون صائب و کلیم و اقمار آنها، غالباً در لحن بیان و استفاده از عناصر زندگی مردم‌، سخت مردمی می‌نمایند، ولی حاصل سخنشان از لحاظ معنوی و عاطفی‌، چندان سنخیتی با احساسات واقعی مردم ندارد. به واقع این عناصر زندگی‌، فقط ابزاری‌اند برای مضمون‌سازی و بیان سخنانی که در آنها فقط رنگینی مضمون اهمیت دارد، نه تطابق با روحیات مردم و کاربردی‌بودنشان در جامعه‌. بسیار اندک است بیتهایی از قبیل «دست طمع که پیش کسان می‌کنی دراز…» صائب یا «بدنامی حیات دوروزی نبود بیش‌…» کلیم‌. بیشتر شعرهای این دو تن و دیگر اقرانشان‌، تصویرهای رنگینی است بیشتر برای دیدن و کمتر برای رسوخ در عواطف و افکار.

این عمق عاطفی و اندیشگی‌، راه بیدل را از دیگر هندی‌سرایان جدا می‌کند و این افتراق ظریف‌، چیزی است که از چشم ریزبین مؤلف «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» پنهان نمانده است‌: «… شعر هندی از مضامین کوچه و بازاری اشباع شده است‌. و بیدل که روح ناآرامی دارد، تنیده بر فلسفه و عرفان‌، بایسته است سبک هندی را که وجه غالبش تعلق به مضامین زمینی و نیمه‌خاکی دارد، به خدمت مفاهیم عمیق‌تر و بالطبع پیچیده‌تر درآورد.»[۷] شاید از همین روی است که مؤلف کتاب‌، خود در جایی سبک بیدل را «هندی مضاعف‌» می‌داند.

به گمان من‌، چنین تبصره‌ای به راستی ضرورت دارد، چون اگر بیدل را بدون هیچ تبصره‌ای و تمایزی در کنار دیگر هندی‌سرایان بنشانیم و شعرش را مشمول همان داوری‌ای بدانیم که شعر دیگران را می‌دانیم‌، به این شاعر جفا کرده‌ایم‌.

با این ملاحظات‌، به باور من‌، مرحوم حسن حسینی بسیار با صائب مدارا کرده‌است‌، آنجا که گفته است «باید بگوییم که در کل‌، شعر بیدل آن «موفقیت‌» همه‌جانبه یعنی رواج شعر صائب را ندارد. همان گونه که شعر مولوی نیز به موفقیت پردامنۀ شعر حافظ دست نیافته‌است‌.»[۸] من که حدود بیست سال است با جامعۀ ادبی و نیز عامه مردم ایران حشر و نشر دارم‌، اثر بسیاری از رواج شعر صائب نیافته‌ام‌، مگر در حد چند بیت و یکی دو غزل‌.

***

دیگر اشارت دقیق مرحوم حسینی بر وجوه افتراق بیدل و دیگر هندی‌سرایان‌، در باب تمثیل است؛ آنجا که یادآور می‌شود که بیدل به تمثیل (رایج‌ترین هنرنمایی هندی‌سرایان‌) چندان عنایتی ندارد و به واقع نیز چنین است‌. البته در تعریفی که ایشان برای تمثیل به دست می‌دهد و در آن‌، بر مقارنۀ محسوس و نامحسوس تکیه می‌کند، من با ایشان همداستان نیستم و گمان می‌کنم که تمثیل را بیشتر با ساختار صوری‌اش می‌توان مشخص کرد، یعنی موازنه و مقارنۀ دو مصراع‌، خواه طرفین محسوس باشند و خواه غیرمحسوس‌. این همان ساختاری است که جناب دکتر شفیعی آن را «اسلوب معادله‌» نامیده‌اند و قدما به آن مدعاالمثل یا مدعامثل هم می‌گفتند. یعنی یک مصراع مدعا است و مصراعی دیگر، مثل؛ به گونه‌ای که هر دو مصراع از لحاظ جمله‌بندی کاملاً مستقل هستند، نظیر این بیت بیدل‌:

مفلسان را مایۀ شهرت همان دست تهی است‌

تا به قید برگ بود، از نی نوایی برنخاست‌[۹]

و به راستی بیدل به این شگرد ـ که در آغاز آشنایی برای همه سخت جذاب است و بعد به زودی کسالتبار می‌شود ـ چندان رغبتی ندارد.

***

در فصلهای «سپهری و سبک هندی‌» و «سوررئالیسم‌، سرپناه بیدل و سپهری‌» حضور ذهن و احاطۀ مرحوم حسینی بر شعر این شاعران رخ می‌نماید، با مثالهای بسیاری که از قرابت میان سپهری و هندی‌سرایان ـ به ویژه بیدل ـ بیان می‌کند. هرچند هر یک از این تشابه‌ها آن‌قدر شدید نیست که به تنهایی ما را به وجود این رابطه مجاب کند، وفور آنها به قوتشان می‌افزاید و این وفور، رخ نداده‌است‌، مگر با دقت نظر و تفحص ستودنی مرحوم حسینی‌، هم در شعر بیدل‌، هم در شعر سپهری و هم در شعر دیگر هندی‌سرایان‌.

***

ولی وفور مثالها فقط وقتی کارساز و مفید است که به درد اثبات تشابهی از این دست بخورد. از این که بگذریم‌، برای بیشتر مباحث این کتاب‌، آن‌قدر مثال لازم نبود که مرحوم حسینی آورده است‌. در این کتاب‌، برای سه ویژگی سبکی شاعران مکتب هندی یعنی تمثیل‌، تشخیص و کاریکلماتور، روی هم رفته حدود سی صفحه اختصاص داده‌شده است‌، با حدود یکصد بیت مثال شعری‌، و به نظر من این مباحث جای این‌همه تفصیل و شاهد مثال را نداشت‌. در کتاب «شاعر آینه‌ها» همۀ فصل «سبک‌شناسی شعر بیدل‌» ۳۵ صفحه است‌، با شرح هشت ویژگی سبکی و بعضی مباحث فرعی دیگر. البته در آن کتاب هم عدم توازنی میان ویژگیهای سبکی مختلف به چشم می‌خورد، از نظر اجمال و تفصیل و تعدد مثالها.

***

حال که باب انتقاد را گشوده‌ایم‌، این را نیز ناگفته نگذاریم که لحن و نثر این کتاب‌، آن مایه وزانتی را ندارد که محتوایش طلب می‌کند. پیشتر گفتیم که مرحوم حسینی در این کتاب‌، کوششهایی دارد برای رفع بعضی ذهنیتهای نادرست دربارۀ بیدل و سپهری‌.

نویسنده در این کتاب‌، به واقع با چند دسته آدم طرف است و با آنها مواجهه می‌کند; یکی استادان کهن‌گرای خراسانی‌پسند; دیگر روشنفکرمآبان غرب‌گرا; دیگر کسانی که منکر رابطه‌ای میان سپهری و بیدل هستند و دیگر کسانی که بیدل را متهم به پیچیده‌سرایی بیجا می‌کنند. گاه نیز تعریض‌هایی مستقیم یا غیرمستقیم‌، نسبت به مؤلف کتاب «شاعر آینه‌ها» نیز دیده می‌شود.

نویسنده غالباً می‌کوشد که با متانت تمام با این طرفهای واقعی یا فرضی بحث کند، ولی گاه این مباحث‌، لحنی جدل‌آمیز به خود می‌گیرد: «آنها که دلهایشان با اسلام است و ریگی به کفش ندارند، عاشقانه در روشن‌سازی وجوه الهی و عارفانۀ شعر سپهری قدم زده‌اند و در مقابل این دسته‌، آنها که نسبت به متافیزیک حساسیت دارند و تمایلات ماورای خاکی را نوعی تمرد و ارتداد از مذهب روشنفکریسم‌! معاصر می‌دانند به طرق مختلف کوشیده‌اند و می‌کوشند تا این بُعد آشکار شعر سپهری را نادیده بگیرند و یا در زیر رگبار انتقادات شبه‌جامعه‌شناسانه‌، آن را به ضدّ ارزش بدل سازند و از حیز انتفاع ساقط کنند.»[۱۰] و یا «این شباهتها را به هر علت که باشد، باید به فال نیک گرفت و بر دهان کسانی کوبید که ادعا می‌کنند سپهری هر چه دارد از غرب و شاعران غربی و اقمار آنها دارد.»[۱۱]

در مجموع‌، باید اعتراف کرد که گاه‌، دقت علمی و ارزش آموزشی کتاب‌، فدای این لحن و این نثر شده است‌، نثری که البته زیباست و همراه با تمثیل‌های شاعرانه‌، ولی گاه این شاعرانگی‌، شفافیت و صراحت علمی را از آن می‌گیرد: «شاعران این سبک با نوعی ریاضت ذوقی و روحی در معبد کلمات‌، عبارات بلندپایه‌، اصطلاحات‌، داستانهای مشهور و امثال و حکم رایج‌، به نیروانای مضمون نایاب و معنی بیگانه می‌رسند و عطش روحی خویش را با زلال سیال خیال و با جرعه‌ای از خنکای چشمۀ ابداع و آفرینش‌، تسکینی هنرمندانه می‌دهند.»[۱۲]

به طور کلی‌، «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» بیشتر لحن جدلی دارد تا لحن آموزشی‌. در بسیاری از مباحث نظری به نظر می‌رسد که مؤلف آن‌قدرها که لازم است به شرح و بسط موضوع نمی‌پردازد و به آوردن مثالهای متعدد و بیش از حد لزوم بسنده می‌کند. در فصل «سوررئالیسم‌، سرپناه سپهری و بیدل‌» این حالت را بیشتر می‌توان حس کرد، که حدود سه صفحه از کتاب به نقل شعرهایی از ادونیس شاعر عرب اختصاص یافته است‌.

از همین روی «شاعر آینه‌ها» در بعضی فصلهای خود، از «بیدل‌، سپهری‌…» آموزنده‌تر به نظر می‌رسد، به ویژه در فصل «سبک‌شناسی شعر بیدل‌» که جان آن کتاب به حساب می‌آید. این روش کار دکتر شفیعی است که غالباً به جای کلّی‌گویی‌، ابزارهای ارزیابی را به دست خواننده می‌دهد و او را هم منتقد بار می‌آورد. البته «شاعر آینه‌ها» نیز کتابی یکدست نیست‌، هم پست و بلند دارد و هم گاه تضادهایی ظریف میان بعضی داوریهای مؤلف در آن می‌توان یافت‌. استاد خود نیز یادآور شده است که «اگر بعضی مطالب این مقدمه‌، گاه‌، تکراری می‌نماید نتیجۀ همین پیشامد است که مجموعه‌ای پراکنده‌است و کتابی منسجم نیست‌.»[۱۳]

***

گفتیم که مرحوم حسن حسینی در کتابش می‌کوشد بعضی ذهنیتهای منفی در مورد بیدل را اصلاح کند و به بعضی اعتراضها پاسخ دهد، و این شبیه کاری است که مرحوم اخوان ثالث با کتاب «عطا و لقای نیمایوشیج‌» نسبت به نیما کرد. فصلی که به طور مشخص چنین رویکردی را می‌رساند، «معنی یک بیت بی‌معنی‌» است‌. ایشان در اینجا کوشیده‌است این بیت بیدل را که به بی‌معنایی شهرت یافته است ـ و این اشتهار هم از سخن جناب دکتر شفیعی دربارۀ این بیت ناشی شده است ـ معنی کند:

حیرت‌دمیده‌ام‌، گل داغم بهانه‌ای است‌

طاووس جلوه‌زار تو آیینه‌خانه‌ای است‌

باری دیگر هم جناب علی معلم در مقاله‌ای مفصل در مجلۀ شعر کوشیده‌بودند این بیت را شرح کنند. ولی من گمان می‌کنم که این بیت‌، نه چنان ادعایی را مبنی بر بی‌معنایی خود بر می‌تابد و نه چنین شرحهای مفصلی را برای رد این ادّعا. من به گمان خود، دریافتی بسیار ساده از آن دارم‌، دریافتی که هیچ‌گاه شرح روابط میان اجزای بیت و نیز مراجعه به متون عرفانی را طلب نمی‌کند:

پر طاووس‌، در انتهای خویش‌، لکه‌هایی سیاه دارد که می‌توان آنها را داغهایی تصوّر کرد (داغ هجران‌). شاعر می‌گوید «این داغها که در من می‌بینی‌، بهانه است‌. من به واقع محو دیدار تو هستم‌. در جلوه‌زار تو، طاووس نیز با همه داغهای خویش‌، آیینه‌خانه خواهد بود.»

اگر این دریافت من درست باشد ـ که دلیلی برای نادرستی‌اش ندارم ـ باید حیرت کرد که چگونه استادی چون دکتر شفیعی این بیت را بی‌معنی خوانده‌اند و بزرگانی چون زنده‌یاد حسینی و علی معلم‌، چنین جهد بلیغی در معنی‌کردنش به خرج داده‌اند. شاید این حقیقت که «حتی دکتر شفیعی نیز از این بیت چیزی دریافت نکرده‌اند.» بسیار دیگر کسان را نیز مرعوب این بیت کرده است و نیز محتاج چنان شرحهای عریض و طویلی‌.

O

یک وجه تشابه دیگر میان کار مرحوم حسینی و کار مرحوم اخوان ثالث‌، استفاده از سلاح طرف مقابل برای مقابله با خود اوست‌. اخوان در آنجا، برای اثبات ارزشمندی و قانونمندی ابتکارهای نیمایوشیج به کهن‌گرایان‌، نمونه‌های آن بدعتها را در ادب کهن پیدا می‌کند و حسینی در اینجا برعکس‌، برای اثبات مدرن‌بودن شعر بیدل‌، ویژگیهای سبکی او را با معیارهای نوین می‌سنجد. پیداکردن تشابه و تقارن میان بیدل و سپهری و یا ایجاد رابطه میان ایهام‌های شعر بیدل و دیگر هندی‌سرایان با کاریکلماتورهای امروز، و یا نشان‌دادن سوررئالیسم شعر بیدل‌، تلاشهایی از همان‌گونه است‌.

این روش‌، البته برای جلب توجه به این شاعر و اثبات موقعیت ارجمند او بسیار سودمند است‌، ولی کلیدهای کارگشایی برای درک بهتر شعر او به دیگران نمی‌دهد. به واقع کار بعدی باید گره‌گشایی در شعر بیدل می‌بود و شناخت دقیق ویژگیهای سبکی او، که با درگذشت مرحوم حسینی‌، حداقل از جانب ایشان ناتمام ماند. او با ریزبینی‌ها و نکته‌سنجی‌هایش در این کتاب نشان داده‌بود که توان این کار را دارد و تا جایی که من باخبرم جلساتی نیز برای این گره‌گشایی برگزار کرده‌بود، ولی دریغ که حاصل این پژوهشها به عنوان کتابی که مکمّل «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» باشد اکنون در دست ما نیست‌.

و حال که سخن به ناتمامی این راه کشید، چه شایسته است که واپسین جملات کتاب «بیدل‌، سپهری‌…» را پایانۀ سخن خویش سازیم‌: «امیدم همه این است که این صفحات نیم‌گامی باشد برای آغاز راهی که دیگرانش با توش و توان بیشتری بپیمایند و از رگ این تاک گمنام‌مانده در این دیار به فراخور حال خویش باده‌های جانسوز و بارقه‌های روان‌افروز برای عاشقان ادبیات عمیق و ناپیداکرانۀ عرفان اسلامی‌، ارمغان آورند. و شرط نیل به این مهم‌، این نکته است که با بیدل‌، همدلی کنیم و به معشوق او (عز و جل‌) عشق بورزیم و از درگاهش برای دلهایمان لیاقت درک محبت بخواهیم‌، که بیدل خود فرمود:

هر دل نبرد چاشنی داغ محبّت‌

این آتش بی‌رنگ‌، نسوزد همه کس را»

 

پی‌نوشت‌ها

[۱] دیوان مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی‌: غزلیات‌، جلد اول و دوم؛ به تصحیح استاد خلیل الله خلیلی‌، با مقدمه‌ی منصور منتظر; چاپ اول‌، تهران‌: نشر بین‌الملل‌، بی‌تا.

[۲] بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی؛ حسن حسینی؛ چاپ اول‌، تهران‌: سروش‌، ۱۳۶۷٫

[۳] شاعر آینه‌ها: بررسی سبک هندی و شعر بیدل؛ دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی؛ چاپ سوم‌، تهران‌: آگاه‌، ۱۳۷۱٫

[۴] عبدالقادر بیدل دهلوی؛ پروفسور نبی هادی‌، ترجمه‌ی دکتر توفیق هـ . سبحانی؛ چاپ اول‌، تهران‌: نشر قطره‌، ۱۳۷۶٫

[۵] بوطیقای بیدل؛ عبدالغفور آرزو; چاپ اول‌، مشهد: ترانه‌، ۱۳۷۸٫

[۶] خوشه‌هایی از جهان‌بینی بیدل؛ عبدالغفور آرزو; چاپ اول‌، مشهد: ترانه‌، ۱۳۸۱٫

[۷] بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌، صفحه‌ی ۲۵٫

[۸] همان‌، صفحه‌ی ۱۴۲٫

[۹] دیوان مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی‌، غزلیات‌، جلد اول‌، صفحه‌ی ۲۸۶٫

[۱۰] همان‌، صفحه‌ی ۷۱٫

[۱۱] همان‌، صفحه‌ی ۱۳۸٫

[۱۲] همان‌، صفحه‌ی ۴۱٫

[۱۳] شاعر آینه‌ها، صفحه‌ی ۱۴ (البته مراد ایشان از کلمه‌ی «مقدمه‌» مقالاتی است که برای این گزینه شعر، حکم مقدمه یافته‌اند. به واقع «شاعر آینه‌ها» خود یک گزیده‌ی شعر بیدل است با مقدمه‌ای مشتمل بر چند بخش‌.)

بیدل، شاعری بزرگ از سرزمین هند

این مقاله در اوایل دهۀ هفتاد در شمارۀ ۵ فصلنامۀ «خانۀ خورشید» چاپ شد که به وسیلۀ کانون شاعران و نویسندگان امور تربیتی آموزش و پرورش خراسان منتشر می شد.

 

تمهید

«بیدل‌»، نفسم کارگه حشر معانی است‌

چون غلغلۀ صور، قیامت کلماتم[۱]

شاید برای ما از هم بریدگان فارسی زبان که هر گروهمان در اقلیمی از اقالیم دست ساختۀ تفرقۀ خودی و استعمار بیگانه به سر می‌بریم‌، عنوان «شاعری بزرگ از سرزمین هند» کمی عجیب جلوه کند که‌: «سرزمین هند و زبان فارسی‌؟» و البته شاید در این تعجب محق هم باشیم چون سالهاست که دوستان نادان و دشمنان دانا به ما قبولانده‌اند که تنها وارثان مرده ریگ زبان فارسی ماییم و بس‌، و غافلیم از این که همین زبان فارسی هشتصد سال تمام زبان رسمی‌، اداری‌، علمی و ادبی شبه قارۀ هند نیز بوده‌است‌. دریغ که امروز از آن همه رونق و شکوه این زبان در آن سرزمین‌، فقط کتیبه‌های کاشیکاری و سنگنوشته‌های هنرمندانه به خط و زبان فارسی بر سر در کاخها و پیشانی ایوانهای دورۀ بابری مانده است و بس‌.

باری‌، بیدل شاعری بزرگ از سرزمین هند است ولی متعلق به همۀ اقالیم زبان فارسی و بلکۀ همۀ جامعۀ بشری‌، و نه تنها او، بلکه همۀ شاعران بیشمار آن مرزوبوم‌. افسوس که ما فارسی زبانان دیگر اقالیم‌، قدر و قیمت خدماتی را که اهل ادب شبه قارۀ هند به زبان و ادبیات فارسی کرده‌اند نشناخته‌ایم و نمی‌شناسیم‌. من چند سال قبل به‌طور اتفاق به کتاب تذکرۀ شعرای پنجاب چاپ پاکستان برخوردم‌. در آن کتاب شرح حال بیش از چهارصد شاعر ایالت پنجاب هند آمده بود! این کتابی بود در یک مجلد و البته جدا از آن هم تذکرۀ شعرای کشمیر در پنج مجلد به چاپ رسیده است که نمی‌دانم زندگینامۀ چند شاعر را در خود دارد.

تازه اینها شاعران رسمی و صاحب دیوان بوده‌اند که نامشان در تذکره‌ها می‌آمده و گر نه خدا می‌داند چه مقدار سخنور بی نام و نشان هم در آن دو ایالت و دیگر پاره‌های آن سرزمین‌؛ همچون دکن‌، سرهند و… زندگی کرده و از یادها رفته‌اند. بر این شگفتی ما آنگاه افزوده می‌شود که دریابیم بهترین تذکره‌ها، نقدها و فرهنگهای لغت فارسی را هم از دورۀ مغول تا یکی دو قرن پیش‌، هندیان نوشته‌اند و این حقیقتی است غیر قابل انکار.

سخن به درازا کشید می‌خواستیم این نکتۀ را گوشزد کنیم که ظهور شاعری چون بیدل از آن سرزمین‌، نه یک اتفاق غیرمنتظره بلکه پدیده‌ای طبیعی و حاصل قرنها کار پیگیر ادبی فارسی زبانان آن سامان بوده‌است‌. این چراغ از حدود قرن هفتم هجری با نفس امیرخسرو دهلوی و امیرحسن دهلوی روشن شد؛[۲] در قرن یازدهم بیشترین فروغش را در شعر بیدل نشان داد و دو سده بعد، با شعله‌ای بلند که همان شعر علامه اقبال لاهوری بود، به خاموشی گرایید هر چند خردک شرری از آن باقی است‌.

 

زندگی بیدل‌

گه به منظر می‌فریبد، گه به بامت می‌برد

می‌کشد تا خانۀ گورت به هر فن زندگی[۳]

ما بیشتر سرِ شناخت شعر این شاعر را داریم‌، پس از شرح زندگی او به همین بسنده می‌کنیم که‌: او در سال ۱۰۵۴ هـ.ق‌. در شهر عظیم‌آباد مرکز ایالت پتنه به دنیا آمد. پدرش به سبب ارادتی که به شیخ عبدالقادر گیلانی سرسلسلۀ عرفای قادری داشت‌، او را عبدالقادر نامید. عبدالقادر هنوز چهار و نیم سال بیشتر نداشت که پدرش در گذشت و سرپرستی او را نابرادری‌اش میرزاقلندر بر عهده گرفت‌. وجود میرزاقلندر ـ که خود اهل سلوک و باطن بود ـ وسیله‌ای شد تا عبدالقادر از کودکی به سوی درس و مدرسه کشیده شود و پس از آن‌، شعر و ادب و عرفان‌.

او در جوانی در سپاه شاهزاده عظیم فرزند اورنگ زیب به سپاهیگری مشغول شد که پیشۀ نیاکانش بود و در همان ایام بقوت شعر می‌گفت چنان که اطرافیان شاهزاده در آن شهر و دیار رقیبی برای او نمی‌شناختند. همین باعث شد که شاهزادۀ جوان هم به طمع بیفتد و از شاعر جوان بخواهد مدیحه‌ای از آن گونه که شاهان  و شاهزادگان می‌پسندند برایش بسراید. بیدل قصیده‌ای با ستایشی معتدل و طبیعی سرود که گویا چندان مطلوب شاهزاده واقع نشد. هر چه دیگران به بیدل اصرار کردند که به ستایشها بیفزاید و مدیحه‌ای در خور! بسراید، شاعر جوان و بلند همت ما نپذیرفت و از خدمت استعفا داد…

شاعر که از نوجوانی با بهره‌گیری از محضر علما و عرفای روزگار خود، به مراتب بالای علم و عرفان رسیده بود، باقی عمرش را در مسافرت‌، سرودن شعر و تربیت شاگردان سپری کرد و البته همواره با عنوان بزرگترین سخنور روزگار خود، مورد اکرام و تعظیم امرای محلی سرزمین هند بود. نواب شکرالله‌خان و عاقل‌خان راضی از والیان محلّی‌ای بودند که با احترام بسیار و حمایت مادی و معنوی از این شاعر، نام خود را در تاریخ ثبت کردند. بیدل هم البته قدرشناس‌ِ دوستی و حمایت این دو تن بود و شعرهایی هم در ستایش آنان ـ که شاگردان او نیز بودند ـ به یادگار گذاشت‌. شاهان همعصر بیدل هم به طمع این که بزرگترین گویندۀ عصر را در اختیار داشته باشند سعی کردند او را با وعده و وعیدهایی به سوی خود بکشند اما حریف همت بلند او نشدند. حتی باری بهادرشاه پسر دیگر اورنگ زیب که پیش از پدر با کشتن برادران بر تخت نشسته بود، پیغامی خواهش گونه به شاعر فرستاد که شاهنامه‌ای برای خاندان مغول بنویسد. پیغام مکرر شد و به اصرار و ابرام رسید تا این که بیدل تهدید کرد اگر باز هم اصرار ورزند، هند را ترک کرده و به بخارا خواهد رفت‌.

زندگی بیدل پس از فراز و نشیب‌های زیاد، در سال ۱۱۳۳ هـ.ق‌. به پایان رسید. او در سن ۷۹ سالگی درگذشت و در صحن خانه‌اش به خاک سپرده شد. متأسفانه مدفن او اکنون پیدا نیست و هر چند در دهلی‌، عده‌ای نخلی را به نام آرامگاه بیدل می‌شناسند، در صحت انتساب آن جای تردید است‌.

 

آثار بیدل‌

بحر قدرتم بیدل‌، موج‌خیز معنی‌ها

مصرعی اگر خواهم سرکنم‌، غزل دارم[۴]

بیدل از شاعران کثیرالشعر ماست‌. آنچه از او باقی مانده‌، حدود هفتاد هزار بیت شعر است و چند کتاب و رساله به نثر. کلیات او دوبار به چاپ رسیده‌است‌؛ بار اول در هند و بار دوم در کابل‌. آنچه بیشتر مشهور است‌، همان کلیات چاپ اول است که با تصحیح استاد خلیل‌الله خلیلی و خال‌محمد خسته از شاعران معاصر افغانستان و در چهار جلد منتشر شده‌. جلد اول کلیات چاپ کابل که شامل غزلها است‌، چند بار در ایران نیز تجدید چاپ شده است‌. بار اول این کار به همت آقای یوسفعلی میرشکاک ـ و البته با نام مستعار منصور منتظر ـ انجام شد و بار دوم و سوم به وسیلۀ آقای حسین آهی با این تفاوت که میرشکاک با امانت‌داری تمام‌، به اصل نسخۀ کابل و نام مصحح واقعی کلیات اشاره کرده ولی آقای حسین آهی نامی از چاپهای قبلی (و منجمله چاپ آقای میرشکاک‌) نبرده است‌. یکی از مثنویهای بیدل (محیط اعظم‌) نیز با تصحیح و مقابلۀ یوسفعلی میرشکاک در سال ۱۳۷۰ در انتشارات برگ به چاپ رسیده است‌.

 

شیوه و مقام شعری بیدل‌

بیدل‌، از فهم کلامت عالمی دیوانه شد

ای جنون انشا! دگر فکر چه مضمون می‌کنی‌؟[۵]

بیدل از شاعران مکتب هندی است و از بزرگترینشان‌. شاخصۀ مهم شعر این مکتب‌. تخیل قوی‌، بستن مضمونهای دور از دسترس‌، استفاده از زبان و عناصر زندگی مردم و لاجرم ضعف زبان و فقدان محور عمودی و فقر اندیشگی است‌. محاسن و معایب تو ئگم این مکتب‌، آن را در چشم عده‌ای مقبول و در چشم عده‌ای نامقبول کرده است‌. بیدل از معدود شاعرانی است که شعرش بیشتر خصوصیات مثبت این مکتب را داراست و از بیشتر خصوصیات منفی آن برکنار مانده است‌. پذیرش این ادعا شاید برای خیلیها گران‌باشد ولی واقعیت امر همین است‌. بیدل نه تنها نسبت به همدوره‌های خود در مکتب هندی‌، بلکه در سنجش با دیگر شاعران بزرگ فارسی برتریهای چشمگیری دارد که ما به چند وجه آن اشاره می‌کنیم‌.

بیدل شاعری است متفکر، عارف و صاحب یک جهان بینی منسجم‌. درونمایۀ معنایی شعر او را در کار هیچ یک از معاصرانش نمی‌توان یافت‌. صائب‌، کلیم و دیگران البته به این عوالم نزدیک شده‌اند ولی عرفان و تفکر آنها ناشی از یک تجربۀ شخصی و متکی بر یک جهان‌بینی عمیق نیست‌. آنها چندان از حدّ لفظ فراتر نرفته‌اند ولی بیدل‌، دارای آثاری است که با عمیقترین متون شعری ما برابری می‌کنند. برای نمونه می‌توان غزلهایی چون «منم آن نشئۀ فطرت که خمستان قدیم‌» یا «با هیچ کس حدیث نگفتن نگفته‌ام‌» یا «از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است‌» را ذکر کرد.

برتری دیگر بیدل‌، انسجام زبانی و ساختاری بسیاری از شعرهای اوست که در شعر شاعران مکتب هندی کمتر اتفاق افتاده است‌. بیدل با زبان غنی مکتب خراسانی سخت آشنا بوده و با بهره‌گیری از شعر کسانی چون خاقانی توانسته به زبانی دست یابد که هم از مردمگرایی ویژۀ مکتب هندی برخوردار باشد و هم از استحکام زبان خراسانی‌. این ادعا هم شاید به چشم خیلیها عجیب بیاید. ولی با مقایسه‌هایی آماری و سبک‌شناسنانه‌، به خوبی می‌توان تفاوت زبان بیدل را با صائب و دیگران نشان داد که البته در این جا مجالش نیست‌. ابیات بسیاری از غزلهای بیدل ـ برخلاف شیوۀ رایج در مکتب هندی ـ از پیوستگی و انسجام موضوعی و تصویری برخوردارند و این البته در غزلهای عرفانی این شاعر بیشتر هویداست‌.

و دیگر برتری شعر بیدل ـ نه تنها نسبت به دیگر هندی‌سرایان بلکه نسبت به اغلب شاعران فارسی ـ گستردگی دامنۀ تخیل اوست‌. شیوۀ تصویرسازی بیدل آن‌قدر بدیع و غیر معمول است که نظیر آن را جز در دیوان شمس مولانای بلخی‌، در شعر هیچ شاعر زبان فارسی نمی‌توان یافت‌. البته حافظ در رعایت تناسبها و کیمیاکاری در زبان معجزه می‌کند و سعدی در روانی بیان و فردوسی در داستانسرایی‌، ولی در شعر هیچ یک از آنان نمی‌توان تصویرهایی چنین پیشرفته و فراتر از هنجار معمولی خیال شعر فارسی‌، سراغ گرفت‌. این بیتهای بیدل نمونه‌هایی از این گونه تصویرها را در خود دارند:

محبت بس که پر کرد از وفا جان و تن ما را،

کند یوسف صدا گر بو کنی پیراهن ما را

نغمۀ تار نفس بی مژده وصلی نبود

نبض دل تا می‌تپید، آواز پای یار داشت‌

کاش هجران داد من می‌داد اگر وصلی نبود

شمع تصویرم که از من سوختن هم ننگ داشت‌

نیست نقش پا به گلزار خیالت جلوه‌گر

دفتر برگ گل از دست بهار افتاده است‌

زین گلستان به حیرت شبنم رسیده‌ایم‌

باید دری به خانۀ خورشید باز کرد

چه نیرنگ است بیدل برق دیرستان الفت را

که من می‌سوزم و بوی تو می‌آید ز داغ من[۶]

این را هم بگویم که قصد ما برکشیدن یک شاعر و فرونهادن دیگران نیست بلکه فقط می‌خواهیم این نکتۀ مهم را یادآوری کنیم که شعر هر یک از اینان‌، بدایعی ویژۀ خود دارد. ما باید بدانیم در پی چه هستیم و آن چیز را در کجا باید جست‌. مثلاً حافظ، استادِ ریزه‌کاری‌های بیانی و رعایت تناسبها در شعر است و این‌، چیزی است که در شعر بیدل بسیار نمی‌توان یافت‌. اما تصویرهای حافظ غالباً ساده و در دسترس همگان و حتی برگرفته از شعر دیگرانند و در این هیچ‌جای شکی نیست همچنان که در قدرت تخیل بیدل نمی‌توان شک کرد. طبعاً آنانی که شیفتۀ تناسبها و هماهنگی صوتی کلماتند، شعر حافظ را بیشتر می‌پسندند و آنانی که دوست دارند پرواز تخیل شاعر را تماشا کنند به شعر بیدل رغبت بیشتری خواهند داشت‌. با یک تمثیل می‌توان گفت شعر حافظ همانند یک باغ است‌؛ باغی زیبا، منظم‌، با کوچه باغهای سنگفرش شده و فوّاره‌های زیبا و گل و گیاهی پرورش یافتۀ دست باغبانی هوشیار، با تجربه و زیبا پسند. ولی شعر بیدل به یک جنگل شباهت دارد؛ جنگلی طبیعی که گاه سخت زیباست و گاه سخت خوفناک‌. ممکن است گاهی در آن به گیاهانی نازیبا و سمّی بر بخوریم و گاهی نیز به گلهایی که نظیرشان را در هیچ باغی ندیده‌ایم‌. شاید اصلاً در آن گم شویم یا ناگهان در برکۀ آبی که رویش را برگ پوشانده فرو رویم‌. طبعاً آنان که از دیدن و بوییدن گلهای زیبا و شنیدن چهچهۀ بلبلان و تماشای حوض و فواره لذت می‌برند باغ را دوست دارند و آنان که جویای عوالم ناشناخته اند، گشت و گذار در جنگلهای خوفناک را ترجیح می‌دهند. هیچ یک از این گروه هم نمی‌توانند مدعی باشند که بهترین کار را برگزیده‌اند. این را هم فراموش نمی‌کنیم که بیشتر مردم به سراغ باغ می‌روند تا جنگل‌، و البته چنین است که شعر حافظ خوانندگان بیشتری دارد.

بیدل شاعر عوالم ناشناخته است و آنان که بخواهند از بدایع این عوالم بهره‌مند شوند، لاجرم با بسی چیزها روبه‌رو می‌شوند که خوشایندشان نیست‌. چنین است که گاه با یک بیت از یک غزل بیدل پرواز می‌کنیم و با یک بیت دیگر از همان غزل‌، به زمین می‌خوریم‌. این بیت کم‌نظیر را ببینید.

فریبم می‌دهد آسودگی‌، ای شوق‌! تدبیری‌

به رنگ غنچه خوابی دیده‌ام‌، ای صبح‌! تعبیری‌

مصرع دوم این بیت‌، یک شاهکار است‌. شاعر خوابی به رنگ غنچه دیده و تعبیر می‌جوید. تعبیر این خواب چیست‌؟ آشفتگی (که سرنوشت غنچه است‌) و این همان چیزی است که در مصرع اول مطلوب شاعر است‌. حالا بیت بعد را می‌خوانیم که این هم کم از بیت اول ندارد:

ندانم دل اسیر کیست‌، امّا این قدر دانم‌

که در گرد نفس پیچیده است آواز زنجیری

نفس صدای زنجیر را به همراه دارد؛ کدام زنجیر؟ زنجیری که به پای دل بسته شده‌. ملاحظه می‌کنید که تصویر فوق‌العاده است‌. ولی وضع به همین حال نمی‌ماند و غزل به چنین مقطعی می‌رسد:

شب مهتاب‌، ذوق گریه دارد فیضها بیدل‌

کدامین بی‌خبر روغن نخواهد از چنین شیری‌؟

در این مصرع آخر است که به زمین می‌خوریم و سخت هم به زمین می‌خوریم‌، تصویر البته بدیع است اما گویی از گلفروشی به لبنیات فروشی پرتاب شده‌ایم‌…

خلاصه این که بیدل از «شاعران اصلی‌» زبان فارسی است و عالمی دارد که ویژۀ خود اوست یعنی مطالعۀ شعر دیگران ـ حتی حافظ و مولانا و سعدی ـ ما را از شعر او بی‌نیاز نمی‌کند. همۀ شاعران چنین نیستند مثلاً عبدالرحمان جامی با همۀ عظمتش شاعر اصلی نیست چون هر آنچه را او دارد، دیگران هم دارند و بلکه بهتر از او و به همین لحاظ، ما با داشتن نظامی در داستانسرایی‌؛ سعدی در پند و حکمت‌، مولانا در عرفان و حافظ در تغزل‌، تقریباً از شعر جامی بی‌نیاز هستیم‌. اما از شعر بیدل نمی‌توان بی‌نیاز بود حتی با وجود بزرگانی مثل صائب و کلیم و دیگران‌. جالب این است که بیدل وارث دو سنت شعر سرایی بوده و در هر دو به قوت ظاهر شده است‌. هم شعرهایی در همان عوالم مکتب هندی ـ و گاه با ضعفهای رایج آن مکتب ـ دارد و هم آثاری با پشتوانه‌ای عمیق از اندیشه و عرفان‌. آنان که شعر بیدل‌، صائب و دیگران را فقط از رهگذر مضمونسازی و نازکخیالی می‌شناسند و می‌خوانند، لاجرم به شعرهای نوع اول بسنده می‌کنند ولی آنان که افقهای برتری را جست‌وجو می‌کنند، با دستۀ دوم شعرهای او سروکار خواهند داشت‌. خوانندۀ شعر بیدل غالباً در اولین مواجهه جذب شعرهای سادۀ نخستین خواهد شد ولی کم‌کم خواهد دریافت که مضمونسازی رایج در مکتب هندی‌، دلمشغولی اصلی و هدف نهایی این شاعر نبوده است و باید به سراغ شعرهایی رفت که شاید در ابتدا چندان هم جذاب به نظر نمی‌آمده‌اند.

با همین ملاحظه‌، بیدل در مکتب هندی ـ با تعریفی که ادبای ما از آن دارند ـ نمی‌گنجد و شاید بنابر همین نکته‌، در افغانستان او را پدید آورنده شیوه‌ای‌خاص درآن مکتب می‌دانند و در ایران‌نیز بعضی از منتقدان‌، مکتب هندی را به دوشاخۀ ایرانی و هندی تقسیم کرده و بیدل را در شاخۀ هندی آن گنجانده‌اند. به هر حال باید چنین تمهیدی جست چون مادامی که بیدل‌همردیف صائب‌، کلیم‌، طالب ودیگران قلمدادشود لاجرم‌چوب بعضی ضعفهای آنان را نیز خواهد خورد ـ بویژه از سوی ادبای سنتی ما که خشک و تر را با هم می‌سوزانند ـ در حالی که در افقی آن سو تر از دیگران قرار دارد.

و شعر بیدل با همۀ محسناتش خالی از ضعف نیست‌. البته بعضیها در برشمردن ضعفهای او راه افراط و تعصب پیموده‌اند که ما با آنها همداستان نیستیم ولی باور داریم که پیچیدگی مفرط، تکرار مضامین‌، تصویرهای دور از ذهن وناخوشایند، افت و خیزهای بیانی و… گاه و بیگاه خود را در شعر این شاعرنشان‌می‌دهند و ما نباید از آن‌ شیفتگان‌ چشم‌وگوش‌بسته باشیم که وجود همین مایه از کاستی را هم نپذیریم‌. بیدل‌، شاعری است به تمام معنی دیر آشنا ولی آنگاه که با او آشنا می‌شویم‌، گویی گمشده‌ای را یافته‌ایم‌.

منتخبی از شعرها

امتیاز جزو و کل در عالم تحقیق نیست‌

هیچ نتوان کرد از خورشید تابان انتخاب[۷]

انتخاب از بین حدود هفتاد هزار بیت شعر بیدل و آن هم برای چنین مجال اندکی بسیار سخت است‌. نگارنده ناچار شد از میان حدود بیست غزل که به این منظور پیش چشم نهاده بود، فقط چهار غزل را نقل کند. البته اغلب غزلها با حذف ابیاتی یکدست‌تر می‌شوند ولی ما در این‌جا چنین نکردیم تا هم حفظ امانت شده باشد و هم خوانندگان با افت و خیز شعر او آشنا شوند. رباعیها را از کتاب تازه چاپ شدۀ «گزیدۀ رباعیات بیدل دهلوی‌»[۸] برداشتیم و مثنوی چاه معدن را هم به عنوان نمونه‌ای از مثنویهای بیدل از کتاب بیدل شناسی غلام حسن مجددی (چاپ کابل‌) نقل کردیم‌. این مثنوی از شاهکارهای بیدل است و او در آن با نگرشی ویژه و نوین به زندگی یک قشر اجتماعی یعنی کارگران معدن‌، علاوه بر خلق تصاویری زیبا و دردآلود از زندگی رنجکشان جامعه‌، نتایج عمیق و عبرت آمیزی گرفته است‌. ای کاش مجال و منابع ما اجازه می‌داد که از قصاید، ترجیحات و آثار منثور بیدل هم نمونه‌هایی بیاوریم‌.

 

چهار غزل

نبْوَد به غیر نام تو ورد زبان ما

یک حرف بیش نیست زبان در دهان ما

چون شمع دم ز شعله شوق تو می‌زنیم‌

خالی مباد زین تب گرم استخوان ما

عرض فنای ما نبود جز شکست رنگ‌

ـ چون شعله ـ برگریز ندارد خزان ما

گرد رمی به روی شراری نشسته‌ایم

ای صبر! بیش از این نکنی امتحان ما

از برگ و ساز قافله بیخودان مپرس‌

بی ناله می‌رود جرس کاروان ما

می‌خواست دل ز شکوه خوی تو دم زند

دود سپند گشت سخن در دهان ما

ما معنی مسلسل زلف تو خوانده‌ایم

مشکل که مرگ قطع کند داستان ما

چون سیل بیخودانه سوی بحر می‌رویم‌

آگه نه‌ایم دست که دارد عنان ما

ما را عجوز دهر دوتا کرد از فریب‌

زه شد به تار چرخ ـ ز سستی ـ کمان ما

از طبع شوخ‌، این همه دربند کلفتیم‌

بستند چون شرار، به سنگ آشیان ما

آه از غبار ما که هواگیر شوق نیست‌

یعنی به خاک ریخته است آسمان ما

«بیدل‌» هجوم گریۀ ما را سبب مپرس‌

بی مقصد است کوشش اشک روان ما

 

 

همه کس کشیده محمل به جناب کبریایت‌

من و خجلت سجودی که نکرده‌ام برایت‌

نه به خاک در بسودم‌، نه به سنگش آزمودم‌

به کجا برم سری را که نکرده‌ام فدایت‌؟

نشود خمار شبنم می جام انفعالم‌

چو سحر چه مغز چیند سر خالی از هوایت‌؟

طرب بهار امکان به چه حسرتم فریبد؟

به بر خیال دارم گل رنگی از قبایت‌

هوس دماغ شاهی چه خیال دارد این جا؟

به فلک فرو نیاید سر کاسه گدایت‌

به بهار، نکته سازم‌؛ ز بهشت‌، بی‌نیازم‌

چمن آفرین نازم به تصور لقایت‌

نتوان کشید دامن ز غبار مستمندان‌

بخردم و نازها کن‌، سرما و نقش پایت‌

نفس از تو صبح خرمن‌، نگه از تو گل به دامن‌

تویی آن که در بر من تهی از من است جایت

ز وصال‌، بی‌حضورم‌؛ به پیام‌، ناصبورم

چقدر ز خویش دورم که به من رصد صدایت‌

نفس هوس خیالان به هزار نغمه صرف است

سردرد سر ندارم‌، من «بیدل‌» و دعایت‌

 

 

عبرت انجمن جایی است مأمنی که من دارم‌

غیر من کجا دارد مسکنی که من دارم‌

در بهار آگاهی ناز خود فروشی نیست‌

رنگ و بو فراموش است گلشنی که من دارم‌

موج و گوهرم عمری است آرمیده می‌نازد

رنج پا نمی‌خواهد رفتنی که من دارم‌

منّت کفن ننگ است بر شهید استغنا

غیرت شرر دارد مردنی که من دارم‌

خامشی ز هیچ آهنگ زیروبم نمی‌چیند

ناشنیده‌، تحسینی است گفتنی که من دارم‌

وضع مشرب مجنون فاشتر ز رسوایی است

در بغل نمی‌گنجد دامنی که من دارم‌

دار و ریسمان این‌جا تا به حشر در کار است‌

شمع بزم منصوری است گردنی که من دارم‌

آه‌! درد نومیدی برکه بایدم خواندن‌؟

داشت هر که را دیدم شیونی که من دارم‌؟

پیش ناوک تقدیر جستم از فلک تدبیر

گفت‌: دیده‌ای آخر جوشنی که من دارم‌؟

چرب و نرمی حرفم حیله کار افسون نیست‌

خشک می‌رود بر آب‌، روغنی که من دارم‌

حرف عالم اسرار بر ادب حوالت کن‌

دم زدن خس و خار است گلخنی که من دارم‌

غور معنی‌ام دشوار، فهم مطلبم مشکل

«بیدل‌» از زبان اوست این منی که من دارم‌

 

 

دوش از نظر خیال تو دامنکشان گذشت‌

اشک آن قدر دوید ز پی‌، کز فغان گذشت‌

تا پر فشانده‌ایم‌، ز خود هم گذاشته‌ایم‌

دنیا غم تو نیست که نتوان از آن گذشت‌

دارد غبار قافلۀ ناامیدی‌ام‌

از پا نشستنی که ز عالم توان گذشت‌

برق و شرار، محمل فرصت نمی‌کشد

عمری نداشتم که بگویم چسان گذشت‌

تا غنچه دم زند ز شکفتن‌، بهار رفت‌

تا ناله گل کند ز جرس‌، کاروان گذشت‌

بیرون نتاخته است از این عرصه هیچ کس‌

واماندنی است این که تو گویی فلان گذشت‌

ای معنی‌! آب شو که ز ننگ شعور خلق‌

انصاف نیز آب شد و از جهان گذشت‌

یک نقطه پل ز آبلۀ پا کفایت است‌

زین بحر، همچو موج گهر می‌توان گذشت‌

گر بگذری ز کشمکش چرخ‌، واصلی

محو نشانه است چو تیر از کمان گذشت‌

واماندگی ز عافیتم بی‌نیاز کرد

بال آن قدر شکست که از آشیان گذشت‌

طی شد بساط عمر به پای شکست رنگ‌

بر شمع‌، یک بهار گل زعفران گذشت‌

دلدار رفت و من به وداعی نسوختم

یارب چه برق بر من آتش به جان گذشت‌

تمکین کجا به سعی خرامت رضا دهد؟

کم نیست این که نام توام بر زبان گذشت‌

«بیدل‌» چه مشکل است ز دنیا گذشتنم‌

یک ناله داشتم که ز هفت آسمان گذشت‌

 

 

ده رباعی‌

بیدل‌، نفست ز منزلی می‌آید

پیچیده به گرد محملی می‌آید

از وادی جسم‌، بی تأمل مگذر

زین خاک سیه بوی دلی می‌آید

 

 

ای سرخوش بادۀ ترّدد جامت‌

مشکل که توان رفع نمود ابرامت‌

آخر تو همانی که دم طفلی هم‌

بی‌جنبش گهواره نبود آرامت‌

 

در عالم عجز دستگاهی دگر است‌

تسلیم حضور عزّ و جاهی دگر است‌

ما گرد ادب پرور جولان توایم‌

بر فرق شکست ما کلاهی دگر است‌

 

 

در پردۀ هر ریشه‌، چمن‌سازی هست‌

در هر بالی کمین پروازی هست‌

چون ماه نو از وهم نگردی باریک‌

در جیب کلید تو در بازی هست‌

 

زاهد می‌گفت کسب تقوا دین است‌

شیخ آینه بر کف که سلوک آیین است‌

دیوانۀ ما به رغم این بی‌خبران‌

عریان گردید و گفت مردی این است‌

 

 

اشکم به نظر قطره زنان می‌رقصد

آهم به جگر بال‌زنان می‌رقصد

تا یاد تو می‌کنم‌، دلم می‌بالد

تا نام تو می‌برم‌، زبان می‌رقصد

 

زین پیش که دل قابل فرهنگ نبود،

از پیچ و خم تعلقم ننگ نبود

آگاهی‌ام از هر دو جهان وحشت داد

تا بال نداشتم‌، قفس تنگ نبود

 

ای غافل ساز عالم و احوالش‌

بر جاه مناز و پایۀ اقبالش‌

این دیواری که سایه دارد به سرت‌

فرداست که سایه می‌کند پامالش‌

 

از نفی خود اثبات تو خرمن کردیم‌

در رنگ شکسته سیر گلشن کردیم

خاکستر ما چو صبح گر رفت به باد

آیینۀ آفتاب روشن کردیم‌

 

 دی شوق‌ِ چمن ز خانه بیرونم کرد

گُل سِحر دمید و لاله افسونم کرد

نرگس آخر به عبرتم سوخت جگر

این صبحِ خزانْ بهار، مجنونم کرد

 

 

 

مثنوی چاه معدن

گروهی همچو چین در دامن‌کوه‌

به ذوق چاه کندن گشته انبوه‌

ز تدبیر دگرشان دست کوتاه‌

دلیل یوسف مقصد همان چاه‌

به آن کوشش که کوه از هیبت آن‌

سراسر کوچه گردد چو نیستان‌

به آن جهدی که سنگ جوف نایاب‌

کند قالب تهی تا مرکز آب‌

هزاران چاه و بر هر چاه‌، خلقی‌

نه سامان ردایی و نه دلقی‌

به عریانی سراپا قطرۀ آب‌

به آهنگ چکیدن اشک بیتاب‌

تردّد پیشه اطفال و زن و مرد

بدنها خاکمال و چهره‌ها زرد

چو بر سوراخها انبوهی مور

چو جوششهای خون در طبع ناسور

دمی کاینها فرود آیند در چاه‌،

رسن ـ چون دار ـ باشد جاده و راه‌

به چاه از آرزوی جانکنی‌ها

روان چون دلو یکسر بی‌سروپا

رسن بازِ کشاکشها نفس‌وار

گهی در چاه و گاهی بر سر دار

به فرق هر یک افروزان چراغی‌

سر سودایی و سامان داغی‌

همه چون شمع در ظلمت شناور

سر تاری به دست و شعله در سر

زهی جهد ضعیفیهای انسان‌

که دشواری چنین را کرد آسان‌

بسی باشد که آن چاه بلاکیش‌

چو اژدرها به‌هم آرد لب خویش‌

تردّد پیشه‌ها معدوم گردند

به چندین سخت جانی موم گردند

ز نعلینی که ماند بر سر چاه‌

برد اندیشه بر اعدادشان راه‌

از آنها هر که نعلینی ندارد،

همان خاک استخوانهایش شمارد

و گر سنگی فرود آید ز کهسار

بپوشاند جهانی را شرر وار

از آن چاه و از آن کوه آشکار است‌

که چندین گور و یک لوح مزار است‌

گلستان جهان تا رنگ دارد

ترازوی هوس این سنگ دارد

به این ساز است بزم شادی و غم‌

همین دارد غنا و فقر عالم‌

[۱] غزلیات بیدل‌، به تصحیح استاد خلیل الله خلیلی‌، با مقدمه‌ی منصور منتظر،چاپ دوم‌، نشربین الملل (چاپ اول‌: کابل ۱۳۴۲)، تهران ۱۳۶۳، صفحه‌ی ۸۷۳ (بقیه‌ی بیتهای بیدل نیز از همین منبع نقل شده‌اند)

[۲]  البته رواج زبان و ادب فارسی در هند، از دوره‌ی غزنویان آغاز شد. چنانچه مسعود سعد سلمان شاعر قرن پنجم‌، خود یکی از امرای محلی هندی بود. ولی امیرخسرو نخستین شاعر بزرگ فارسی زبان است که از خود اهالی هند ظهور کرد.

[۳]  غزلیات بیدل‌، صفحه‌ی ۱۱۳۲٫

[۴]  غزلیات بیدل‌، صفحه‌ی ۹۸۲٫

[۵]  غزلیات بیدل‌، صفحه‌ی ۱۱۵۹

[۶]  غزلیات بیدل‌، صفحات ۱۱۸، ۱۹۰، ۲۱۳، ۲۶۸، ۳۸۶، ۱۰۵۴٫

[۷]  غزلیات بیدل‌، صفحه ۱۵۸٫

[۸]  گزیده‌ی رباعیات بیدل دهلوی‌، به کوشش عبدالغفور آرزو، چاپ اول‌، انتشارات ترانه‌، مشهد ۱۳۷۵٫

 

ای تماشاییان هرزه‌نگاه

این آهنگی متفاوت است، با شعری در قالب مثنوی که کمتر در موسیقی سنتی افغانستان رایج بوده است. این شعر، پاره‌ای از مثنوی «عرفان» بیدل است(۱)، در حکایتی مربوط به «ستی» یعنی سوزاندن همسر بعد از مردن شوهر. گویا از زبان آن زن به کسانی که او را برای سوختن آورده‌اند و یا نظاره می‌کنند می‌گوید.

 

 

ای تماشاییان هرزه‌نگاه(۱)

حیف کز جلوه نیستید آگاه

این چراغ فروغ ‌داده به باد

با منش توأمی است از ایجاد

بارها با همین فسرده‌شرر

کرده‌ام درس سوختن از بر

برق شمعش دمی که گشت خموش

منش آوردم از عدم به خروش

ماند بیرونِ در قبیلۀ او

غیر من کس نشد فتیلۀ او

من و او عالمی دگر داریم

کس چه داند به هم چه سر داریم

اینک استاده است در نظرم

می‌نوازد به چشمک شررم

(ناتمام)
۱. در متن دیوان این بیت به صورت «کای تماشاییان…» شروع می‌شود و در واقع ادامۀ بیت قبلی است که می‌گوید: «زان نواهای بیخودی‌پرواز / موبه‌مویش ز شعله داد آواز:»
منبع شعر: کلیات بیدل چاپ کابل، جلد سوم، مثنوی عرفان، ص ۲۸۹ و ۲۹۰

محمد عبدالعزیز مهجور و میراث ادبی او

این یادداشت در روز ۲۶ تیرماه ۱۳۹۶ به مناسبت درگذشت محمدعبدالعزیز مهجور نوشته شد و در همین روز در خبرگزاری فارس منتشر شد.

مرحوم محمدعبدالعزیز مهجور را باید از واپسین حلقه‌های بیدل‌شناسان سنتی ما دانست، کسانی که چراغ بیدل در افغانستان به همت آنان روشن مانده بود و همچنان برای نشر و گسترش میراث ادبی این شاعر در افغانستان می‌کوشیدند.

او در سال ۱۳۲۴ خورشیدی در قندهار به دنیا آمد و البته اصالتاً از کابل بود و فرزند محمد عبدالحمیر اسیر، معروف به قندی آغا. آن‌ها از خاندان متشخصی بودند و بعضی از بزرگان این خاندان در عصر حکومت امان‌الله خان مناصبی داشتند. ولی مرحوم اسیر به سبب ناملایمات و تغییراتی که در اوضاع سیاسی کشور رونما شد، گوشۀ عزلت گرفت و به ادب و عرفان پرداخت.

عبدالعزیز مهجور تحصیلات را در کابل و در دبیرستان امانی پی گرفت و پس از پایان تحصیلات در رشتۀ اقتصاد، ابتدا در هرات مدیر عمومی خدمات شرکت مال‌داری (دام‌داری) شد و سپس در بانک ملی و بانک انکشاف صنعتی استخدام شد که در این دومی پست ریاست را بر عهده داشت. در عصر طالبان، چنان که همۀ اهل ادب و فرهنگ افغانستان دچار عسرت و مصیبت شدند، او مدتی زندانی و مدتی آوارۀ پاکستان شد. در بازگشت به کشور دوباره به ریاست بانک انکشاف صنعتی مقرر شد، ولی چنان که خود می‌گوید، به سبب عدم وابستگی به احزاب سیاسی حاکم بر کشور از این وظیفه سبکدوش شد.

او در همه این مدت، شعر و بیدل‌پژوهی را از دست ننهاد و علاوه بر سرودن اشعار بسیار، کتاب‌ها و رسالاتی دربارۀ بیدل و دیگر شاعران کهن فارسی نوشت. فهرست آثار او تا جایی که دستیاب شد، به این صورت است: شرح مستزاد بیدل، آینه‌بندان حیرت بیدل، کامدی و مدن، داغ محرومی، غزل‌های ستاره‌‌دار، میلاد نور، احسن‌القصص، داغستان دل (دیوان اشعار)، سبک بیدل، مغز و پوست (افکار عطار، مولوی و ابوالمعانی بیدل)، گردش رنگ (تحلیل و تفسیر برخی از غزلیات بیدل)، کجای کار خراب است (نقد ادبی)، زندگی‌نامۀ خواجه معین‌الدین چشتی، زندگینامۀ پیر هرات خواجه عبدالله انصاری، زندگینامۀ شیخ کبیر حکیم سنایی غزنوی، خمستان قدیم، نوع‌پروری و انسان‌دوستی در متون قدیمۀ دری، پراکنده‌ها (مجموعه مقالات ادبی و عرفانی)، میکدۀ معرفت (ساقی‌نامۀ بیدل)، ابوالمعانی بیدل و کلمات قدسیۀ نقشبندیه، علم عروض، سیر در نکات بیدل، ابوالمعانی بیدل از افتخارات افغانستان است. بعضی از این آثار منتشر شده و بیشترشان هنوز به چاپ نرسیده است.

یکی از کتاب‌های بحث‌انگیز مهجور، «غزل‌های ستاره‌دار» است. او در این کتاب دربارۀ غزل‌هایی در دیوان بیدل چاپ کابل بحث کرده‌است که در نسخۀ اصلی مورد استناد این دیوان نبوده و از منابع دیگری فراهم آمده‌اند و به همین دلیل مصححان دیوان کابل، آن‌ها را با ستاره مشخص کرده‌اند. مهجور با دلایل نسخه‌شناسی و سبک‌شناسی بر آن است که شماری از این غزلیات، از خود بیدل نیست. این کتاب از این جهت که بعضی از غزل‌های منسوب به بیدل را به چالش می‌کشد، قابل توجه و بحث است.

GhazalHay e SetarehDar 02

مهجور هم‌چنین در تدوین و انتشار آثار مکتوب پدرش قندی‌آغا نقش مهمی داشت و کتاب‌های «نقش بوریا» و «کلید عرفان» به کوشش او منتشر شد.

او در کنگره‌ها و همایش‌های بیدل‌شناسی در هندوستان، ایران و تاجیکستان شرکت کرده و سفرهایی رسمی نیز به امارات متحدۀ عربی، پاکستان و شوروی داشته است. در سفر به هندوستان، از سوی دانشگاه اسلامی ملی، دکترای افتخاری در بیدل‌شناسی کسب کرده است.

Mahjor

محمدعبدالعزیز مهجور در حال گفتگوی تلویزیونی در حاشیۀ چهارمین کنگرۀ بین‌المللی عرس بیدل، در تهران. ۲۹ دی ماه ۱۳۹۵

اما چنان که گفتیم، محمد عبدالعزیز مهجور فرزند برومند مرحوم عبدالحمید اسیر، معروف به «قندی آغا» بود. قندی آغا از چند جهت یک نام درخشان در حوزۀ بیدل‌شناسی افغانستان است، یکی به واسطۀ وقوف و آگاهی بسیار در شعر بیدل، که حاصل آن تألیفات متعدد او دربارۀ بیدل است؛ دیگری به واسطۀ برپاکردن سالانۀ مراسم «عُرس بیدل» در کابل تا زمان حیات خویش و دیگر به واسطۀ پرورش استاد محمدحسین سرآهنگ در حوزۀ شعر. استاد سرآهنگ در محضر او و با تشویق او بود که به بیدل علاقه‌مند شد، در شعر او شناخت یافت و به یک بیدل‌خوان بزرگ در عرصۀ موسیقی افغانستان بدل شد. او در مصاحبه‌های رادیویی خویش از مرحوم قندی آغا به نیکی یاد کرده است.

قندی آغا در سال ۱۳۷۲ درگذشت و پس از او چراغ بیدل‌شناسی سنتی در افغانستان با حضور شاگردان او روشن ماند، به ویژه فرزندش عبدالعزیز مهجور که هم شاعر و پژوهشگر بود و هم در برپایی سالانۀ مراسم عرس بیدل مسیر پدر را ادامه داد.

اما این عرس بیدل که خاندان قندی آغا آن را تداوم دادند، کم کم از مرزهای افغانستان درگذشت و به صورت یک کنگرۀ بین‌المللی در ایران هم برگزار شد. در این کنگره‌ها هم عبدالعزیز مهجور از مهمانان و سخنرانان افغانستانی بود که نکته‌یابی‌ها و نظرسنجی‌هایش در جلسات بحث و پژوهش دربارۀ بیدل آشکار و زبانزد بود. او فردی بود بسیار دقیق و جدی، و با همه کهولت، با حضور ذهن و آمادگی تمام به بحث دربارۀ شعر بیدل می‌پرداخت.

محمدعبدالعزیز مهجور تا واپسین ایام عمر در کابل زندگی می‌کرد. به دلیل بیماری و برای معالجه به هندوستان سفر کرد و در ۲۵ تیر ۱۳۹۶ در دهلی درگذشت.

Ors e Bidel 87

سومین کنگرۀ بین‌المللی عرس بیدل در تهران. ۱۵ آبان ۱۳۸۷. در ردیف دوم: محمدکاظم کاظمی، عبدالعزیز مهجور، دکتر اسدالله حبیب، دکتر حمیرا نکهت دستگیرزاده. در ردیف اول سیدرضا محمدی، موسی اکبری و رفیع جنید دیده می‌شوند.

Mahjor 87

دیدار جمعی از شاعران و نویسندگان مهاجر در مشهد با مهمانان سومین کنگرۀ عرس بیدل. مشهد، ۱۹ آبان ۱۳۸۷
ایستاده: حسین حیدربیگی، غلام‌رضا ابراهیمی، محمدجواد خاوری، دکتر اسدالله حبیب، ابوطالب مظفری، استاد شریف غزل، عبدالمجید (برادر شریف غزل)، ؟
نشسته: صارمه افضلی، خلیل‌الله افضلی، محمدکاظم کاظمی، محمدعبدالعزیز مهجور، معصومه احمدی، زهرا حسین‌زاده

از نالۀ دل ما تا کی رمیده رفتن

شعر: بیدل
مدت: ۲۱:۳۴ دقیقه. کیفیت: عالی

استاد سرآهنگ دو آهنگ به طرز قوالی اجرا کرده است، یکی «ترک آرزو کردم، رنج هستی آسان شد» و یکی همین آهنگ. کیفیت اجرا عالی است و شعرهایی که انتخاب شده است نیز.

گفتنی است که هم‌خوان‌ها و گاهی نیز استاد سرآهنگ، یکی دو بار «دویده» مصراع آخر را «دو دیده» می‌خوانند.

متن شعر

از نالۀ دل ما تا کی رمیده رفتن‌؟

زین دردمند حرفی باید شنیده رفتن‌

چون سپند از درد و داغ بیکسی‌هایم مپرس‌

دود آهی داشتم‌، رفت و مرا تنها گذاشت‌

بی نشئه زندگانی چندان نمک ندارد

حیف است از این خرابات مَی ناچشیده رفتن‌

می‌روی و گریه می‌آید مرا

ساعتی بنشین که باران بگذرد

او برفت و من بماندم از زبان‌

یک دو حرفی داشتم‌، ناگفته ماند

آهنگ بی‌نشانی زین گلستان ضرور است‌

راه فنا چو شبنم باید به دیده رفتن‌

قدّ دوتای پیری است ابروی این اشارت‌

کز تنگنای هستی باید خمیده رفتن‌

در حریم خاک ما را موی پیری رهبر است‌

جامۀ احرام مرگ شعله‌ها خاکستر است‌

آخر از این زیانکده نومید رفتن است‌

خواهی رفیق قافله‌، خواهی جریده رو

تعجیل طفل‌خویان ساز خطاست بیدل‌

لغزش به پیش دارد اشک از دویده‌رفتن‌

تا کی به‌رنگ طفل‌سرشتان روزگار

بر بیش شاد بودن و بر کم گریستن‌؟

 

دانلود آهنگ

 

از این حسرت قفس روزی دو مپسندید آزادم

در این آهنگ همه چیز در حد کمال است. غزل از غزل‌های عالی بیدل است. بیت‌های شاهد بسیار مناسب مقام است و از بیت‌های خوب این شاعر. من به ذوق خودم این را از شاهکار‌های استاد سرآهنگ می‌دانم. ولی همیشه افسوس می‌خورم که چرا او در اولین بیت، کلمۀ «فریادم» را به سهو، «آوازم» خوانده و به قافیۀ آن آسیب زده است.

گفتنی است که استاد در این آهنگ‌، دو غزل بیدل را ترکیب کرده است. یعنی بیت‌های «گرفتار دو عالم رنگم…» و «علاج خانۀ زنبور…» از غزلی دیگر با همین وزن و قافیه است. این کار در بعضی آهنگ‌های دیگر استاد نیز دیده شده است.

بیدل‌! بنال‌، ورنه در این دامگاه یأس‌

خاموشی‌ات ز خاطر صیاد می‌برد

از این حسرت‌قفس روزی دو مپسندید آزادم‌

که آن نامهربان(۱) صیاد خوش دارد به آوازم‌

یاد آن محمل‌طرازیهای گرد بیخودی‌

کز دلم تا کوی جانان کاروان ناله بود

خبر از خود ندارم‌، لیک در دشت تمنّایت‌

دل گم‌گشته‌ای دارم که از من می‌دهد یادم‌

بیدل‌! از یاد خویش هم رفتم‌

که فراموش کرده‌است مرا؟

گرفتار دو عالم رنگم از بی‌رحمی نازت‌

اسیر الفت خود کن اگر می‌خواهی آزادم‌

نامحرم کرشمۀ الفت کسی مباد

باب ترحّمیم‌، زمانی عتاب کن‌

علاج خانۀ زنبور نتوان کرد بی‌آتش‌

رکاب ناله گیرم تا ستاند از فلک دادم‌

(از اینجا به بعد با بیت «نغمۀ تار نفس بی مژدۀ وصلی نبود / نبض دل تا می‌پرید آواز پای یار داشت» آهنگی اردو شروع می‌شود.)

۱. اصل دیوان بیدل: نازآفرین صیاد

icon-download-02-50-50

 

درد دین

آن را که ز درد دینش افسونی هست،

در یاد حسین، داغ مدفونی هست

هر گاه ز خاک کربلا سبحه کنند،

در گردش آن، چکیدن خونی هست

بیدل شعر عاشورایی بسیار ندارد. از آن شاعرانی نیست که دهها قصیده و ترکیب‌بند برای عاشورا دارند. ولی همان چند شعر اندکی که دارد، همه حاوی معانی عمیقی است که در آن روزگار کمتر سابقه داشته است. مثلاً در آن روزگاری که غالب شاعران فقط بر شهیدان کربلا نوحه‌های بی‌ثمر می‌کنند، او احساس مذهبی نسبت به واقعۀ عاشورا را به «درد دین» نسبت می‌دهد، یعنی یک پشتوانۀ فکری برایش مطرح می‌کند. جالب است که سنایی هم در آن قصیدۀ معروف خویش، آنجا که به واقعۀ عاشورا اشاره می‌کند، از «درد دین» می‌گوید:

در یکی صف، کشتگان بینی به تیغی چون حسین

در دگر صف، خستگان بینی به زهری چون حسن

دردِ دین خود بلعجب دردی است، کاندر وی چو شمع

چون شوی بیمار، بهتر گردی از گردن‌زدن

تشابه جالب را ببینید که سنایی هم قرن‌ها قبل از بیدل، کشته شدن در راه حق را بهترین علاجِ درد دین می‌داند.

نکتۀ دیگر در این رباعی بیدل، اشاره به جاودانگی اثرات واقعۀ عاشوراست. شاعر می‌گوید تا هر زمان که از خاک کربلا تسبیح بسازند، از آن تسبیح خون می‌چکد. به واقع این خون همیشه می‌جوشد و انسان‌های همۀ تاریخ را به خونخواهی می‌خواهد. این همان مفهومی است که در تفکر عاشورایی متفکران امروز هم دیده می‌شود. بیدل در بیتی دیگر از غزلیات خود هم مضمونی شبیه همین رباعی آورده است، آنجا که می‌گوید:

گل‌ریزی اشک، بوی خون داشت‌

این سبحه ز خاک کربلا بود

از جوان حسن سلوک پیر نتوان یافتن

شعر: بیدل

آواز: محمدحسین سرآهنگ

icon-download-02-50-50

از جوان حسن سلوک پیر نتوان یافتن

گوشۀ چشم کمان از تیر نتوان یافتن

طینت کامل‌خرد از تهمت نقصان بری است

رنگ خون هرگز به روی شیر نتوان یافتن

حیف همت گر شود ممنون تحصیل مراد

ای خوش آن آهی کز او تأثیر نتوان یافتن

فقر ما آیینۀ رمز هوالله است و بس

فیض این خاک از هزار اکسیر نتوان یافتن

بی‌عبارت شو که گردد معنی دل روشنت

رمز این قرآن ز هر تفسیر نتوان یافتن

رمز استغنا

برو در کربلا، دیگر مپرس از رمز استغنا

شهید ناز او، از تیغ می‌خواهد دَم آبی‌

این بیت بیدل آمیزه‌ای است از عشق و حماسه. شاعر شهدای کربلا را شهید ناز معشوق می‌داند، ولی شهیدانی که آب را از لب تیغ طلب می‌کردند.

می‌دانیم که آب‌دادن شمشیر، آن را محکم‌تر و برنده‌تر می‌ساخته است. بیدل به همین اعتبار، گاهی شمشیر را به جوی آب تشبیه می‌کند:

کی شود وهم تعلّق مانع وارستگان‌؟

آب اگر در جوی شمشیر است، می‌باشد روان‌

و حالا، شهیدان ناز معشوق، از این آب می‌نوشند.

نکتۀ دیگر، ایهام در کلمۀ «دم» است که از طرفی «لب» معنی می‌دهد و شاعر انگار از «لب آب» سخن می‌گوید و از طرفی به معنی خون است و با شمشیر تناسب دارد. بیدل در چند جای دیگر هم که از شمشیر و تیغ اسم برده، «دم» را به دو معنی به کار برده است:

مزاج خودشکن آزار کس نمی‌خواهد

کم است ریزش خون، تیغ را ز ریزش دم‌

می‌گوید شمشیری که دم (لب) آن ریخته باشد، انگار که ریزش دم (خون) آن هم کمتر می‌شود.

به هر حال، بیت بسیار حماسی و باشکوه است و در آن زمانه‌ای که اغلب شاعران ما به واقعۀ کربلا از منظر تأثر و اندوه می‌نگریسته‌اند، این که شاعری آن را از منظر استغنا و بی‌نیازی ببیند، جالب است. سخن را با یک بیت عاشورایی دیگر از بیدل ختم می‌کنم.

گل‌ریزی اشک، بوی خون داشت‌

این سبحه ز خاک کربلا بود

می‌گوید تسبیحی که از خاک کربلا بسازی، اگر در حین مناجات با گریه کنی، اشک تو هم بوی خون خواهد داشت. این یعنی زنده بودن خون شهیدان کربلا، که امروزه در ادبیات آیینی ما بسیار مطرح است.

آینه در کربلا

جهان خون‌ریز بنیاد است، هشدار

سر سال از محرّم آفریدند

این بیت بیدل تفسیر شاعرانۀ زیبایی است از این که سال قمری با ماه محرّم آغاز می‌شود. گویا هر سال، شروع یک سلسله خون‌ریزی در این جهان است. و دریغ که همیشه نیز چنین بوده است.

بیدل از معدود شاعران غیرشیعه است که در جای‌جای آثارش اشارات جالبی به واقعۀ عاشورا دارد. گاهی این اشاره به نوعی است که گویی سخنی دیگر را بیان می‌کند و در عین حال به عاشورا نیز اشاره‌ای دارد، مثل همین بیت بالا. اما در موارد بسیاری سخن شاعر یک موضع بسیار روشن انقلابی دارد از جمله آنجا که می گوید

کیست در این انجمن محرم عشق غیور؟

ما همه بی‌عبرتیم، آینه در کربلاست

می‌گوید آن عشق غیور را فقط کسانی خاص توانستند درک کنند، آن‌هایی که راهی به کربلا یافتند. و دیگر آدم‌هایی که دم از این عشق می‌زنند، ول معطل هستند.

کلمات «غیور» و «عبرت» در مورد واقعۀ عاشورا، در آن زمان کم‌سابقه بوده است، چون بیشتر شاعران این واقعه را از منظرم مظلومیت و سوگ می‌نگریسته‌اند. این موضع‌گیری بیدل از این نظر هم جالب است.

این هم چند بیت کربلایی دیگر از بیدل

بیدل به هر کجا رگ ابری نشان دهند

در ماتم حسین و حسن گریه می‌کند

از هجوم اشک در گرد ستم خوابیده‌ام‌

جیب و دامانم ز جوش این شهیدان کربلاست‌

در اینجا باز سخن از جنس وام‌گیری از واقعۀ کربلا، برای بیان وضعیت شاعر است، این که قطرات اشک خود را به شهیدان کربلا تشبیه کرده است.