شعرها

غدیر

Ghadir

ای بشر! خانه نهادی و نگفتی خام است‌ کفر کردی و نگفتی که چه در فرجام است‌   چشم بستی و ندیدی که در آن یومِ شگفت‌ چه پدید آمد از این پرده بر این قومِ شگفت‌     ترسِ جان پشت درِ مکه مسلمانت کرد نعمتی آمد و آمادۀ طغیانت کرد   پس از آن پیشرو بلهوسان دیدیمت‌ پشت پیراهن خونین کسان دیدیمت‌   هُبلی گشته‌، به صحرای حجاز استاده‌ مست و مخمور به محراب نماز استاده‌   راهزن با طبق زر چه کند؟ آن کردی‌ گلّه با سبزۀ نوبر چه کند؟ آن ک ادامه مطلب

آمد و رفت‌…

shahadate mola ali (300-300)

و قسم‌خورده‌ترین تیغ‌، فرود آمد و رفت‌ ناگهان هرچه نفس بود، کبود آمد و رفت‌   در خطرپوشی دیوار، ندیدیم چه شد برق نفرین‌شده‌ای بود، فرود آمد و رفت‌   کودکی‌، بادیه‌ای شیر، خطابی خاموش‌: «پدرم را مگذارید، که زود آمد و رفت‌»   از خَم کوچه پدیدار شد انبان‌بردوش‌ تا که معلوم شد این مرد که بود، آمد و رفت‌   از کجا بود، چه‌سان بود؟ ندانستیمش‌ این‌قدر هست که بخشنده چو رود آمد و رفت‌ فروردین ۱۳۶۹ ادامه مطلب

شب یلدا

Image processed by CodeCarvings Piczard ### FREE Community Edition ### on 2014-08-12 08:43:03Z | http://piczard.com | http://codecarvings.com

اینجا در این تلاقی خون‌ها و شیشه‌ها شب‌های بد بلندترند از همیشه‌ها شب‌های بد بلندترند از همیشه‌ها تا آب این درخت بخشکد به ریشه‌ها امشب بدون جامه بخوابی بلندتر بر روی روزنامه بخوابی بلندتر دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر خون شما به شیشه شود جانگدازتر * یلدا حریف این‌همه سختی شود مگر سیبی که می‌خورید درختی شود مگر مستوجب عطای بخیلان شوی شبی‌ منظور وعده‌های وکیلان شوی شبی‌: «من آمدم ترانه بیارم ادامه مطلب

تردید

۱۹۴۳۳۴۹۶۵۹۲۷۷۹۴۲۲۳۶۲

بر بستر تردید، فرومانده‌ترینم‌ دیری است که من سنگ‌ترین سنگ‌ِ زمینم‌   چون خاطرۀ مبهم یک کوچۀ بن‌بست‌ صد بار اگر تازه‌شوم‌، باز همینم‌   رفتند پرستونفسان صد افق و باز من در خم و پیچ سفر نافه و چینم‌   یک عمر شفق گفتم و یک عمر شقایق‌ معلوم شد آخر، نه چنانم‌، نه چنینم‌   نی ذوق سفر مانده و نی فرصت برگشت‌ نومیدی محضم‌، نفس بازپسینم‌ فروردین ۱۳۶۹ ادامه مطلب

قطار ۳۶۵

kazemi-950620-tehran-05-300-300

شعری جدید از محمدکاظم کاظمی   سیصد و شصت و پنج روز غریب با قطاری از این مسیر گذشت سیصد و شصت و پنج صبح و غروب بر سر این چنار پیر گذشت   سیصد و شصت و پنج صبح سپید، صبح‌خیزی به صد هزار امید سیصد و شصت و پنج شام سیاه رنگ سلول یک اسیر، گذشت   ساعتی در ضیافت حافظ، ساعتی با روایت بیدل ساعتی در برابر جنگل ساعتی در دل کویر گذشت   ساعتی نور و رنگ و موسیقی، ساعتی آه و اشک و دلتنگی ساعتی شوق یک تبسم گرم، ساعتی صبرِ ناگزیر، گذشت   رشته‌های سپی ادامه مطلب

شطرنج‌

shatranj-1-300-300

شعری از محمدکاظم کاظمی   این پیاده می‌شود، آن وزیر می‌شود صفحه چیده می‌شود، دار و گیر می‌شود   این یکی فدای شاه‌، آن یکی فدای رُخ‌ در پیادگان چه زود مرگ و میر می‌شود   فیل کج‌روی کند؛ این سرشت فیل‌هاست‌ کج‌روی در این مقام دلپذیر می‌شود   اسپ خیز می‌زند؛ جست‌وخیز کار اوست‌ جست‌وخیز اگر نکرد، دستگیر می‌شود   آن پیادۀ ضعیف راست راست می‌رود کج اگر که می‌خورَد، ناگزیر می‌شود   هرکه ناگزیر شد، نان کج بر او حلال‌ این پیاد ادامه مطلب

هفتاد و دو تیغ‌

۷۲-tigh-2-300-300

شعری عاشورایی از محمدکاظم کاظمی   آی دوزخ‌سفران‌! گاه‌ِ دریغ آمده‌است‌ سر بدزدید که هفتاد و دو تیغ آمده‌است‌   طعمۀ تلخ جحیمید، گلوگیرشده‌ چرک‌ِ زخمید ـ که کوفه است ـ سرازیر شده‌   فوج فرعونید یا قافلۀ قابیلید؟ ننگ محضید، ندانم ز کدامین ایلید   ره مبندید که ما کهنه‌سواریم ای قوم‌! سرِ برگشت نداریم‌، نداریم ای قوم‌!   حلق بر نیزه اگر دوخته‌شد، باکی نیست‌ خیمه در خیمه اگر سوخته‌شد، باکی نیست‌   خیمه تشنه است‌، غمی نیست‌ ادامه مطلب

شطرنج (۲)

Shatranj

شعری از محمدکاظم کاظمی   این پیاده می‌شود آن سوار می‌شود صفحه چیده می‌شود گیر و دار می‌شود   این یکی به دست اسپ، آن یکی به پای فیل لشکر پیادگان تار و مار می‌شود   اسپ‌های قهرمان جست‌وخیز می‌کنند هر که جست وخیز کرد، ماندگار می‌شود   فیل‌های کج‌روش چون پیاده می‌خورند، تا ابد به نامشان افتخار می‌شود   قلعه‌های راست‌رو، قلعه‌های راستکار ناگهان میانشان انفجار می‌شود   انفجار قلعه‌ها کار یک پیاده بود این چنین میان جنگ ادامه مطلب

شب قدر

Shab e Qadr 01

شعری از محمدکاظم کاظمی ـ شب قدر است، شود سال دگر زنده نباشی سعی کن ای پسر خوب که شرمنده نباشی دختر خوب! تو کم از پسر خوب چه داری؟ سعی کن پیش برادر که سرافکنده نباشی بندۀ منتخب حضرت رحمان که نبودی می‌شود حداقل بندۀ یک بنده نباشی... *** ـ پدرم! حرف شما خوب، ولی می‌شود آیا این قدر خشک و نصیحتگر و یک‌دنده نباشی؟ فکر پروندۀ مایی؟ دمتان گرم، ولی ما نگرانیم شما «فاقد پرونده» نباشی شب قدر است، تو صد سال دگر زنده بمانی و به شطرنج جهان، مهرۀ بازنده نباشی صد شب قدر ادامه مطلب

گمشده

Khadijeh 01

از زبان حضرت خدیجه کبری(س) تن و جان و سر و مالم به فدای قدمت ای شریک دو جهانم! کم ما و کرمت   از تماشای چه گلزار فراز آمده‌ای؟ بوی گل می‌دهد امروز، دم و بازدمت   دست تنهای بشر! دست مرا هم بپذیر و از این دست، مبادا برسد هیچ غمت   شعب دلخواه! من و رنج مرا در بر گیر شهر گمراه! تو خوش باش به سنگ و صنمت   کفنی نیست اگر، پیرهن دوست که هست مرگ محتوم! بیا، با دل و جان می‌خرمت   دخترم! بخت تو خوش باد که تا دامن حشر عالَمی سینه‌زن ادامه مطلب